در روزهایی که فضای سیاسی ایران و منطقه زیر سایه جنگ، مذاکره، تهدیدهای نظامی، تنگه هرمز و کشمکشهای بینالمللی قرار گرفته، خطر بزرگی در حال شکلگیری است: فراموش شدن زندانیان سیاسی. جمهوری اسلامی همواره از لحظات بحران، جنگ، فشار خارجی برای پنهان کردن سرکوب داخلی استفاده کرده است. در چنین وضعیتی، زندانیان سیاسی، عقیدتی، مدنی، کارگری، دانشجویی و زنان معترض بیش از پیش در معرض بیخبری، بیدفاعی و مرگ خاموش قرار میگیرند.
گزارشهای اخیر درباره وخامت وضعیت جسمی نرگس محمدی، برنده جایزه نوبل صلح، پس از بیهوشیهای مکرر و مشکلات قلبی، بار دیگر زنگ خطر را به صدا درآورده است. همزمان خبرهایی نگرانکننده از شرایط جسمی حاد فاطمه سپهری در زندان مشهد منتشر شده است. این دو نام شناختهشدهاند؛ اما پشت این نامها، دهها و صدها زندانی کمتر شناختهشده وجود دارند که درد، بیماری، فرسودگی و محرومیت از درمان را در سکوت تحمل میکنند. مسئله فقط قصور پزشکی یا بینظمی اداری نیست. محروم کردن زندانیان از درمان، در زندانهای جمهوری اسلامی به یک سیاست تبدیل شده است؛ سیاستی که میتوان آن را اعدام خاموش نامید.
در پروندههای مهوش ثابت، مطلب احمدیان، آرش صادقی، محمدعلی طاهری و نسرین جوادی، الگوی مشترکی دیده میشود: بیماری جدی، هشدار خانواده و وکلا، بیاعتنایی مسئولان زندان، تأخیر در اعزام، دخالت نهادهای امنیتی، و در نهایت وخامت بیشتر وضعیت زندانی. این الگو بارها و بارها تکرار شده است. قربانیان آن نه یک یا دو نفر، بلکه دهها زندانی بودهاند. در بسیاری از موارد، حکومت تا آخرین لحظه از اعزام زندانی به بیمارستان یا اعطای مرخصی درمانی جلوگیری کرده و تنها زمانی عقب نشسته که وضعیت بیمار به مرحله خطرناک یا غیرقابل بازگشت رسیده است.
نمونه بکتاش آبتین، شاعر و فیلمساز زندانی، یکی از روشنترین نشانههای این جنایت است. او پس از تعلل در درمان و انتقال دیرهنگام به بیمارستان جان باخت. مرگ او حاصل زنجیرهای از بیمسئولیتی، تعلل و بیرحمی بود. خالد پیرزاده، قهرمان پرورش اندام، در زندان چهل کیلو وزن از دست داد و پس از فشارهای جسمی و روحی سنگین، به ویلچر محکوم شد. راحله راحمیپور، زن سالخورده هفتادوسهساله با تومور مغزی، سالها پشت میلههای زندان ماند. زینب جلالیان سالهاست بدون حتی یک روز مرخصی در حبس است. سمیه رشیدی پس از ماهها محرومیت درمانی در اوین و قرچک جان باخت. اینها تنها چند نام از فهرستی بلندند.
نامهای دیگری نیز هستند: هدی صابر، ساسان نیکنفس، وحید صیادی نصیری، محسن دکمهچی، اکبر محمدی. فهرست طولانی است، اما الگو یکی است: هشدار، انکار، تأخیر، وخامت، مرگ. همین الگوست که فعالان حقوق بشر از آن با عنوان شکنجه سفید واعدام خاموش یاد میکنند. این عنوان، شاید از بسیاری تعاریف حقوقی دقیقتر باشد، زیرا واقعیت را بیپرده توصیف میکند. زندانی را نمیکشند، اما شرایطی ایجاد میکنند که بدنش آرامآرام فروبپاشد. او را به دار نمیآویزند، اما درمان را از او دریغ میکنند تا بیماری کار خود را بکند.
در برخی پروندهها، حتی روایت رسمی حکومت درباره علت مرگ نیز با تردید جدی خانوادهها و سازمانهای حقوق بشری روبهرو شده است. پرونده بهنام محجوبی، بهنود رمضانیفر، شاهین ناصری و سینا قنبری از جمله این موارد است. درباره بهنام محجوبی، یک شاهد عینی گفته بود: «بهنام عملاً در زندان جان داده بود، آوردندش بیمارستان و به جنازهاش سرم بستند تا بگویند تحت درمان است.» این جمله هولناک، تصویری است از منطق حاکم بر زندانهای جمهوری اسلامی.
یکی از خطرناکترین ابزارهای این سیستم، برچسب تمارض است. زندانی بیمار، پیش از آنکه بیمار تلقی شود، متهم میشود. باید ثابت کند دردش واقعی است، بیماریاش ساختگی نیست و قصد سوءاستفاده ندارد. لیلا حسینزاده، زندانی سیاسی سابق و فعال دانشجویی، این تجربه را چنین توصیف کرده است: «بیمار بودن در زندان نزدیکترین تجربه به مرگ است؛ بهویژه در زندانهای شهرستان که کمتر زیر ذرهبین رسانهها قرار دارند.» به گفته او، نخستین واکنش بخشی از کادر بهداری یا نیروهای زندان در برابر زندانی بیمار، اتهام تمارض است. زندانی باید بارها و بارها ثابت کند که واقعاً درد دارد. این روند چنان فرساینده است که برخی زندانیان ترجیح میدهند درد را تحمل کنند اما دیگر وارد پروسه درمان نشوند.
ساختار درمان در زندانها نیز عمداً پیچیده، فرسایشی و وابسته به تصمیم نهادهای مختلف طراحی شده است. برای اعزام یک زندانی بیمار به بهداری مرکزی یا بیمارستان، گاه موافقت زندانبان، دادیار، نهاد امنیتی، دادسرا و مسئولان زندان لازم است. مخالفت هرکدام میتواند انتقال را لغو کند. در چنین ساختاری، جان زندانی نه در دست پزشک، بلکه در دست مأمور امنیتی است. لیلا حسینزاده گفته است که در بند زنان اوین بارها دیده حال زندانی فقط به دلیل همین تعللها آنقدر وخیم شده که ناچار شدهاند او را با آمبولانس منتقل کنند.
بعد دیگر این سرکوب، استفاده از دارو بهمثابه ابزار کنترل است. در برخی زندانها، داروهای روانپزشکی و آرامبخش نه برای درمان، بلکه برای آرامسازی اجباری، بیحس کردن، خواباندن یا کنترل زندانی به کار میرود. حسینزاده از دوزهای بالای داروهای روانپزشکی در زندان عادلآباد سخن گفته که با کوچکترین تنش به زندانیان داده میشد؛ داروهایی که برخی را دچار لرزش شدید دست میکرد و برخی دیگر را بیش از شانزده ساعت در روز به خواب میبرد. این دیگر درمان نیست؛ نوعی سرکوب شیمیایی است.
او همچنین درباره نرگس محمدی گفته که شخصاً شاهد بوده اعزامهای درمانی او بارها به تعویق افتاده؛ تا جایی که این تعللها به گرفتگی رگ قلب انجامیده است. اهمیت این شهادت در آن است که نرگس محمدی چهرهای جهانی و شناختهشده است. اگر با چنین زندانیای، که نامش در رسانههای بینالمللی مطرح است و جایزه نوبل صلح دریافت کرده، چنین رفتار میشود، باید تصور کرد وضعیت زندانیان گمنامتر، شهرستانیتر و کمخبرتر تا چه اندازه وخیمتر است.
اما بحران زندان همیشه با آزادی پایان نمییابد. گاه تازه پس از آزادی آغاز میشود. کیانا کثیری، پزشک و از بنیانگذاران شبکه درمانگران حقوق بشر ایران، بر بُعد پنهان این بحران تأکید کرده است: پیامدهای روانی و جسمیای که پس از خروج از زندان ظاهر میشوند. به گفته او، در بعضی بندهای امنیتی حجم بالایی از داروهای آرامبخش و روانپزشکی به زندانی داده میشود؛ داروهایی که همیشه زیر نظر متخصص نیست و بیشتر کارکرد کنترلی دارد تا درمانی. وقتی زندانی آزاد میشود، ناگهان از این داروها محروم میگردد، بیآنکه روند درمانی یا مراقبت روانپزشکی وجود داشته باشد. ترکیب فشار امنیتی، مصرف طولانیمدت دارو و قطع ناگهانی آن میتواند فرد را وارد بحران شدید روانی کند؛ از بیخوابی تا فروپاشی عصبی و حتی خودکشی.
وضعیت زندانیان سیاسی مسئلهای انسانی، اجتماعی و سیاسی است. حکومت میکوشد زندانی را از جامعه جدا کند، صدایش را خاموش کند، بیماریاش را انکار کند و مرگش را طبیعی جلوه دهد. امروز بیش از هر زمان دیگر لازم است مردم، خانوادهها، فعالان مدنی، سیاسی، کارگری، دانشجویی، زنان، معلمان، پزشکان، وکلا و روزنامهنگاران نگذارند اخبار زندانیان سیاسی زیر هیاهوی جنگ، مذاکره، تنگه هرمز، تهدیدهای خارجی و بحرانهای روزمره دفن شود. باید نام زندانیان بیمار را تکرار کرد، درباره وضعیت آنان اطلاعرسانی کرد، شواهد و اسناد را ثبت و مستند کرد، گزارشها را به نهادهای بینالمللی رساند و فشار جهانی ایجاد کرد. تجمع در برابر زندانها، پیگیری از خانوادهها، طرح مداوم مطالبه آزادی زندانیان سیاسی، درخواست مرخصی درمانی و افشای مسئولان دخیل در محرومیت از درمان، از جمله اقداماتی است که میتواند جان انسانها را نجات دهد.
