کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
سخن روز

جنگ آمریکا و جمهوری اسلامی ، استراتژی مبهم از هر دو سو

IMG 6174

یکی از ویژگی‌های برجسته تنش میان جمهوری اسلامی و آمریکا (و در پیوند با آن، اسرائیل) این است که هیچ‌یک از طرف‌ها استراتژی روشن و قابل‌پیش‌بینی ندارند. برخلاف تصور رایج که درگیری‌ها را نتیجه نقشه‌هایی دقیق و از پیش طراحی‌شده می‌داند، شواهد چند سال گذشته نشان می‌دهد که هر دو سو در وضعیتی گرفتار شده‌اند که در آن نه جنگ تمام‌عیار ممکن است، نه صلح پایدار؛ و همین بلاتکلیفی، خود به منبع خطر بدل شده است. درک این ابهام برای جامعه‌ای که هزینه‌های جنگ را می‌پردازد، اهمیت حیاتی دارد.

جمهوری اسلامی در دو دهه گذشته  استراتژی خود را بر سه پایه بنا کرده بود: گسترش نفوذ منطقه‌ای از طریق نیروهای هم پیمان، توسعه برنامه موشکی و هسته‌ای به‌عنوان اهرم بازدارندگی و چانه‌زنی، و مدیریت تنش در سطحی پایین‌تر برای جلوگیری از جنگ مستقیم. هر سه پایه امروز با ناکامی های جدی روبه‌رو هستند.

ضربه‌های وارده به شبکه نیروهای همپیمان در منطقه، سقوط بشار اسد و تغییر توازن در سوریه، آسیب‌پذیری آشکارشده سامانه‌های دفاعی و توان اطلاعاتی، و نمایان‌شدن ضعف در برابر عملیات‌های هدفمند، که به کشته شدن دو رده از دستگاه رهبری جمهوری اسلامی انجامید، فرض بازدارندگی را سست کرده است. سیاستی که بر «جنگ دورتر از مرزها» بنا شده بود، در عمل جنگ را به نزدیکی مراکز حیاتی کشور کشاند.

اما مشکل اساسی‌تر، ماهیت درونی است. جمهوری اسلامی نمی‌تواند وارد جنگی طولانی شود، چون پشتوانه اقتصادی و اجتماعی لازم برای چنین جنگی را ندارد. اقتصادی که با تورم مزمن، کسری بودجه، فروپاشی ارزش پول ملی، بحران انرژی و آب، و فرسودگی زیرساخت‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کند، توان تحمل جنگ فرسایشی را ندارد. مهم‌تر از آن، جامعه‌ای که در سال‌های گذشته بارها در اعتراضات سراسری ــ از دی ۹۶ و آبان ۹۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و تا کشتار دیماه سال گذشته ــ  بیزاری خود را از حاکمیت را نشان داده، پشت‌جبهه مطمئنی برای حکومت باقی نگذاشته است. حکومت می‌داند که به به درازا کشیدن جنگ می‌تواند به‌جای ایجاد انسجام ملی، شکاف‌های موجود را فعال کند.

از سوی دیگر، سازش واقعی نیز برای جمهوری اسلامی پرهزینه است. عقب‌نشینی آشکار در پرونده هسته‌ای، برنامه موشکی و سیاست منطقه‌ای، به معنای کنار گذاشتن مؤلفه‌هایی است که بخشی از هویت ایدئولوژیک و منطق بقای حاکمیت به آن‌ها گره خورده است. تاریخ ۴۷ سال گذشته نشان می دهد که بحران سازی همواره ابزار بقای رژیم بوده است . توجیه سرکوب داخلی، امنیتی‌کردن فضا و سرکوب مطالبات اجتماعی، همه به فضای تنش با غرب پیوند خورده‌اند. رفع کامل تنش با غرب حکومت را با این پرسش‌های داخلی بی‌پاسخ روبه‌رو می‌کند که اگر تحریم نباشد، چه کسی مسئول فقر و ناکارآمدی است؟

نتیجه این وضعیت در پیش گرفتن سیاستی است بر مدار تاکتیک نه جنگ، نه توافق؛ خرید زمان و مذاکره پرتنش و بی‌سرانجام. چنین سیاستی نه استراتژیک است و نه پایدار؛ بیشتر مصداق مثل «از این ستون تا آن ستون فرجی است » مدیریت پراگماتیستی بحران روزمره برای بقاست.

در سوی دیگر، آمریکا با نوع دیگری از ابهام روبه‌رو است. قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا در برابر ایران قابل مقایسه نیست، اما برتری ابزاری به معنای وجود  استراتژی روشن نیست. پرسش اصلی که دولت آمریکا سه دهه است پاسخ روشنی برایش ندارد این است: هدف نهایی چیست؟ محدودسازی برنامه هسته‌ای؟ تغییر رفتار؟ یا تغییر نظام؟

هر یک از این اهداف، ابزار و هزینه متفاوتی می‌طلبد و میان آن‌ها تناقض وجود دارد. سیاست «فشار حداکثری» اقتصاد ایران را ضعیف کرد، اما برنامه هسته‌ای را متوقف نساخت و نفوذ منطقه‌ای را از میان نبرد. حملات محدود نظامی می‌تواند تأسیسات را آسیب بزند، اما دانش فنی و انگیزه را نابود نمی‌کند؛ حتی ممکن است حکومت را به تصمیم‌گیری برای دستیابی به سلاح بازدارنده سوق دهد. جنگ گسترده هم برای آمریکا کابوسی است که درعراق و افغانستان تجربه ای است با هزینه‌های سرسام‌آور، بی‌ثباتی منطقه‌ای، بحران انرژی جهانی که نتایج آن هم نامعلوم است.

علاوه بر این، محدودیت‌های داخلی نقش تعیین‌کننده دارند. افکار عمومی آمریکا از جنگ‌های طولانی خاورمیانه خسته است. اولویت‌ استراتژیک آمریکا با ترامپ یا بدون ترامپ، به رقابت با چین  و مهار بحران در رابطه با اروپا و روسیه متمرکز است . در نتیجه، آمریکا ترکیبی از تحریم، عملیات محدود، دیپلماسی و تهدید کلامی را به کار می‌گیرد. ترکیبی که نه قادر است جمهوری اسلامی را از پا در بیاورد و نه خود آمریکا را به هدفی روشن می‌رساند.

عامل دیگری که ابهام را عمیق‌تر می‌کند، تفاوت محاسبات اسرائیل با آمریکاست. اسرائیل تهدید هسته‌ای ایران را مسئله موجودیت خود می‌داند و آماده است ریسک‌هایی را بپذیرد که آمریکا آماده نیست. این ناهماهنگی بین اهداف آمریکا و اسرائیل، امکان تشدید تنش را افزایش می‌دهد: عملیاتی محدود از سوی یک طرف می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌ها بیافریند که هیچ‌کدام از طرف‌ها آن را برنامه‌ریزی نکرده بودند.

این وضعیت مبهم برای مردم ایران ، سه پیامد مشخص دارد. نخست، تداوم فقر عمومی، بی‌ثباتی اقتصادی. سرمایه‌گذاری، تولید و برنامه‌ریزی بلندمدت در سایه احتمال جنگ ممکن نیست. نرخ ارز، تورم و قیمت کالاهای اساسی به هر خبر و تهدیدی واکنش نشان می‌دهد و فشار آن بر دوش کارگران، بازنشستگان و اقشار کم‌درآمد سنگین‌تر می‌شود. دوم، تقویت امنیتی‌شدن فضای داخلی. حکومت از شرایط جنگی یا شبه‌جنگی برای گسترش سرکوب، بازداشت فعالان، محدودکردن اینترنت و بستن فضای اعتراض بهره می‌گیرد. سوم، خطر فروپاشی رژیم در حالیکه آلترتاتیوی هم برای جایگزینی آن وجود تداشته باشد، در این صورت ایران به میدان تاخت و تاز جنگ سالارانی تبدیل شود.  نمونه های لیبی، عراق و افغانستان شاهدان زنده جنین خطری هستند.

اما از ابهام در استراتژی دو طرف طرف نمی‌توان نتیجه گرفت که خطر جنگ منتفی است؛ برعکس، نبود استراتژی روشن احتمال خطای محاسبه را بالا می‌برد. اما نتیجه مهم‌تر این است که هیچ‌یک از این دو قطب، حامل راه‌حلی برای آزادی و رفاه مردم ایران نیستند. جمهوری اسلامی نه توان تأمین امنیت و معیشت را دارد و نه اراده گشودن فضای سیاسی؛ و قدرت‌های خارجی، به حکم منافع خود، نه دغدغه دموکراسی در ایران را دارند و نه هزینه انسانی تصمیم‌هایشان را می‌پردازند.

در چنین شرایطی، تنها نیرویی که می‌تواند از جامعه در برابر هر دو خطر ــ استبداد داخلی و ماجراجویی نظامی دفاع کند، خود مردم و تشکل‌های مستقل آنان هستند: جنبش کارگری، معلمان، زنان، دانشجویان، و نهادهای مدنی. مخالفت هم‌زمان با جنگ و با استبداد، پیوند مطالبات معیشتی با خواست آزادی، و تقویت سازمان‌یابی از پایین این‌ها اجزای همان راه سومی هستند که تنها مسیر روشن باقی‌مانده را ترسیم می کنند.