بار دیگر تازیانه بر تن کارگر فرود آمد. این بار نوبت کارگران اخراجی پتروپارس در هویزه بود؛ بیش از ده کارگری که سالها در گرمای کشندهی خوزستان، در دل پروژههای سنگین میدان نفتی آزادگان جنوبی، جان کندند و وقتی فازهای پروژه به پایان رسید، مثل ابزاری فرسوده کنار گذاشته شدند. قراردادهایشان تمدید نشد، نان سفرهشان بریده شد، و وقتی لب به اعتراض گشودند، پاسخ را از شعبهی ۱۰۱ دادگاه کیفری دو هویزه گرفتند. برای هر نفر ۷۴ ضربه شلاق و ۲۰ میلیون تومان جزای نقدی.
این حکم را نباید یک «پروندهی قضایی» دید. باید با نام واقعی آن انتقام طبقاتی از آن یاد کرد. کارگری که کارش را از او گرفتهاند و حق اعتراض به همین بیحقی را هم ندارد، باید ضربههای تازیانه را بر پشتش تحمل کند تا دیگران حساب کار دستشان بیاید. این است چهرهی عریان مناسبات کار و سرمایه در جمهوری اسلامی.
اما پتروپارس حادثهای منحصر به فرد نیست. در خرداد ۱۴۰۵، دادگاه کیفری اراک ۴۲ کارگر شرکت آذرآب را به یک سال حبس، ۷۴ ضربه شلاق و یک ماه بیگاری محکوم کرده بود. بیگاری! در قرن بیستویکم، کارگری که برای مزد عقبافتاده و امنیت شغلیاش فریاد زده، به کار اجباری محکوم میشود. در سالهای گذشته نیز در کردستان، یزد و دیگر نقاط، کارگران به جرم شرکت در مراسم اول ماه مه یا اعتراض به اخراج، شلاق خوردهاند.
و نمونهی رسواتر از همه،۱۷ کارگر معدن طلای آقدره که حکم شلاقشان در ملأعام اجرا شد. نزدیکان این کارگران گفتهاند دستگاه قضایی از زندان و جریمهی نقدی گذشته بود، اما بر یک چیز پافشاری میکرد: شلاق، آن هم جلوی چشم دیگر کارگران. هدف روشن بود، برپا کردن نمایشی از تحقیر؛ «درس عبرتی» برای هر کسی که بخواهد سرش را بالا بگیرد.
شلاق زدن بر پیکر زندانیان سیاسی در زندانهای جمهوری اسلامی پدیدهای روزمره بوده است؛ چه بسیار انسانهای وارستهای که زیر ضربات بیحساب تازیانه جان دادند. اما به زیر شلاق کشیدن کارگر معترض، در برابر چشم همکاران و خانوادهاش، پیام ویژهای دارد. اینجا کینهی طبقاتی بیپرده به صحنه میآید.
اما نتیجه چه شد؟ کارگران آقدره با زخم شلاق بر تن، سربلند به میان خانوادهها و همطبقهایهایشان بازگشتند و رسوایی این حکم را در سراسر ایران و فراتر از مرزها جار زدند. آنچه قرار بود نماد تحقیر باشد، به سند افتخار تبدیل شد.
در بهمن ۱۳۸۷ نیز، پس از آنکه سوسن رازانی، شیوا خیرآبادی و دیگر همکارانشان را به جرم شرکت در مراسم اول ماه مه شلاق زدند، کارگران همرزمشان نهتنها مرعوب نشدند، بلکه مقابل در زندان سنندج به انتظارشان ایستادند و حلقههای گل بر گردنشان انداختند. آن حلقههای گل شلاقی معنوی بود بر وجدان آن قاضی که چنین حکمی صادر کرده بود. تازیانه میخواست شرم بیافریند؛ طبقهی کارگر از آن غرور ساخت.
و امروز در هویزه همین داستان تکرار میشود. کارگران پتروپارس پس از اجرای حکم، هنوز هر هفته مقابل شرکت تجمع میکنند. چرا؟ چون گرسنگی با حکم دادگاه سیر نمیشود. چون نیاز به کار و نان، با ضربهی شلاق ناپدید نمیشود. شلاق اعتراض را خاموش نکرد؛ آن را به نماد مقاومت بدل کرد.
در همان آزادگان جنوبی، واحد فرآورش مرکزی با ظرفیت ۳۲۰ هزار بشکه در روز با بوق و کرنا بهعنوان «دستاورد ملی» معرفی میشود. اما این دستاورد بر دوش چه کسانی ساخته شد؟ بر دوش همان کارگرانی که در گرمای بالای پنجاه درجه، در سختترین شرایط عملیاتی، عرق ریختند. سهم آنان از این «دستاورد» چه بود؟ قرارداد موقت، اخراج، و در پایان، تازیانه.
این است منطق سرمایه، کارگر تا وقتی نیروی کارش سود میسازد، «سرمایهی انسانی» است؛ همین که حق خود را مطالبه کند، «متهم» میشود. نفت جاری است، سود جاری است، اختلاسها جاری است؛ فقط کارگر است که باید ساکت بماند. و اگر ساکت نماند، شلاق در انتظار اوست.
بگذارید صریح بگوییم: شلاق بر تن کارگر نشانهی قدرت نیست، اعتراف به ترس است. ترس از طبقهای که چرخ تولید جامعه را میگرداند و اگر دست از کار بکشد، همهچیز میایستد. اگر شلاق میتوانست کارگران را مرعوب کند، باید از همان فردای به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، که شلاق و بسیار بدتر از شلاق در زندانها بر تن مبارزان فرود میآمد، شعلههای اعتراض خاموش میشد. اما تاریخ ۴۷ سال گذشته خلاف آن را ثابت کرده است، هر موج سرکوب، موجی تازه از مقاومت را برانگیخته است.
کارگری که با دستمزدی چهار برابر زیر خط فقر، خانوادهاش را سرپا نگه میدارد؛ کارگری که هراس بیکاری او را تا مرز خودکشی میبرد؛ کارگری که میبیند اختلاسهای میلیاردی مدیران و نهادهای حکومتی بیپاسخ میماند و تنها گناهکار این کشور اوست که نان میخواهد؛ چنین کارگری دیگر از شلاق نمیترسد. کارگری که در روز اول ماه مه سینهاش را سپر میکند و صدای همطبقهایهایش را بلند میکند، از تازیانهی جور و ستم سرمایهداران و رژیمشان باکی ندارد.
شلاق آخرین حربهی دستگاهی است که ابزار اقناع، مشروعیت و ادارهی جامعه را از دست داده است. وقتی حکومتی برای پاسخ به مطالبهی «حق کار» به تازیانه پناه میبرد، یعنی دیگر حرفی برای گفتن ندارد. این احکام ضدانسانی کارگران را مرعوب نمیکند؛ نفرت طبقاتی از نظامی را که پاسدار منافع سرمایهداران است متراکمتر میکند. هر ضربهی شلاق در حافظهی جمعی طبقهی کارگر ثبت میشود. جامعه این سرکوبها را فراموش نخواهد کرد.
زخم شلاق بر تن کارگران آقدره، پتروپارس، آذرآب و سنندج، درد امروز نیست؛ آتشفشان خشم فردای طبقهی کارگر است. صادرکنندگان و مجریان این احکام علیه شریفترین انسانهای این جامعه، از پیامد کارهای ضدانسانی و ضدکارگری خود رها نخواهند شد. آنان از همین امروز با این کابوس زندگی میکنند که روزی این احکام بهعنوان سند جنایت در برابرشان گذاشته شود.
این نبرد امروز نابرابر است. اما توازن قوا هر روز به سود میلیونها انسانی تغییر میکند که ۴۷ سال انواع ستم را تحمل کردهاند. اعتصابات کارگران، اعتراض معلمان، زنان، دانشجویان، بازنشستگان و دادخواهان، رشتههایی از یک طناباند که هر روز محکمتر بافته میشود. مسئله دیگر فقط سرنوشت چند کارگر اخراجی نیست. مسئله نظمی است که در آن میتوان کارگر را از کار محروم کرد و سپس او را به جرم اعتراض به همین محرومیت تازیانه زد. چنین نظمی را نمیتوان اصلاح کرد؛ باید در برابرش ایستاد. همبستگی با کارگران پتروپارس، آذرآب و آقدره، وظیفهی هر کارگر و هر انسان آزاده است. تجمع هفتگی کارگران هویزه را تنها نگذاریم. صدایشان را به هر کارخانه، هر معدن و هر محل کاری برسانیم.شلاق سرمایه بر تن کارگر، آتشفشان خشم فرداست؛ و این آتشفشان دیر یا زود نظم فرسودهای را که بر سرکوب و تحقیر بنا شده، در هم خواهد شکست.
.
