در گذشته نه چندان دور معلمی در ایران یکی از امنترین و آبرومندترین شغلها بود. خانوادهها به معلم شدن فرزندشان افتخار میکردند و برای ورود به این حرفه رقابت سختی وجود داشت. امروز اما تصویر دیگری پیش روی ماست. بسیاری از معلمان، چه آنها که تازه استخدام شدهاند و چه کسانی که سالها سابقهی تدریس دارند، از این شغل کنار میکشند و استعفا را به ماندن ترجیح میدهند. موج استعفاهایی که این روزها در شبکههای اجتماعی دیده میشود، فقط یک اعتراض گذرا نیست. این موج نشانهی بحرانی عمیق است که ریشه در ساختار اقتصادی، شیوهی مدیریت و وضعیت اجتماعی کشور دارد.
ایلنا، خبرگزاری کار ایران، در گزارشی به این موضوع پرداخته و نخستین و شاید مهمترین دلیل ترک شغل معلمی را فاصلهی بسیار زیاد میان دستمزد معلمان و هزینههای زندگی ذکر کرده است. بر پایهی گزارشهای رسمی، خط فقر در ایران حدود ۷۵ میلیون تومان برآورد میشود و برخی ارزیابیها حتی از سبد معیشت ۹۰ میلیون تومانی سخن میگویند. در همین حال، میانگین حقوق معلمان حدود ۲۵ میلیون تومان است؛ یعنی تنها حدود یکسوم خط فقر.
وقتی چنین شکافی با تورم افسارگسیخته همراه شود، نتیجهاش نارضایتیای است که سالبهسال روی هم انباشته میشود. معلمی که ماهها و سالها با این وضعیت دستوپنجه نرم کرده، سرانجام به جایی میرسد که دیگر نمیتواند ادامه دهد. این نارضایتی امروز به شکل استعفاهای نمادین و همچنین خروج واقعی از آموزش و پرورش خودش را نشان میدهد.
وضعیت معلمان تازهاستخدام از همه دشوارتر است. حقوق آنها بین ۱۶ تا ۱۷ میلیون تومان است؛ رقمی که از حداقل حقوق یک کارگر ساده هم کمتر است و حتی هزینهی رفتوآمد روزانه را پوشش نمیدهد. طبیعی است که در چنین شرایطی بسیاری از نیروهای جدید، بهویژه آنهایی که تعهد خدمت ندارند، خیلی زود از سیستم خارج شوند.
باید توجه داشت که این خروج از بیعلاقگی به آموزش و کلاس درس نیست. بسیاری از این جوانان با عشق به معلمی وارد این حرفه شدهاند، اما وقتی حقوق ماهانه کفاف ابتداییترین نیازهای زندگی را نمیدهد، ماندن عملاً ممکن نیست. ترک شغل برای آنها انتخابی از سر ناچاری است، نه از سر میل.
تصاویر برگههای استعفا که این روزها در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشود، فقط سندی برای ترک شغل نیست؛ شکلی از اعتراض مدنی است. معلمان با این کار نمادین میخواهند توجه جامعه را به وضعیت اسفبار معیشتی خود جلب کنند و نشان دهند که کارد به استخوانشان رسیده است.
این حرکت را باید در ادامهی سه دهه مطالبهگری فرهنگیان دید. معلمان در این سالها راههای مختلفی را آزمودهاند: از نامهنگاری به مسئولان گرفته تا تجمعهای خیابانی و تحصنهای سراسری. امروز این مطالبهگری به شکل استعفاهای جمعی درآمده است. معلمان به این نتیجه رسیدهاند که صدایشان از راههای دیگر شنیده نمیشود.
ترک شغل معلمان را نمیتوان فقط یک مسئلهی صنفی دانست. این پدیده تهدیدی جدی برای آیندهی آموزش عمومی در ایران است. در سالهای اخیر، تعداد معلمانی که از آموزش و پرورش خارج شدهاند دو برابر تعداد کسانی بوده که وارد آن شدهاند. موج بازنشستگی هم شدت گرفته و این شکاف را عمیقتر کرده است. بر اساس گزارشها، در سال تحصیلی جدید بین ۱۰۰ تا ۱۳۰ هزار معلم کم داریم؛ کمبودی که همهی مقاطع و رشتهها را در سراسر کشور درگیر کرده است.
پیامدهای این کمبود را میتوان در کلاسهای درس دید. تراکم کلاسها در برخی مدارس به ۴۵ دانشآموز رسیده است. کیفیت آموزش پایین آمده، و ترک تحصیل افزایش یافته است. فشار روانی هم بر دانشآموزان و هم بر معلمان، در شرایط سخت اجتماعی و اقتصادی امروز، روزبهروز بیشتر میشود.
معلمانی که استعفا نمیدهند هم در وضعیت بهتری نیستند. بسیاری از آنها برای تأمین هزینههای زندگی ناچارند شغل دوم و سوم داشته باشند. معلمی که صبح در مدرسه درس میدهد و عصر و شب در جای دیگری کار میکند، دیگر انرژی و فرصتی برای آماده کردن درس، رسیدگی به دانشآموزان و بهروز کردن دانش خود ندارد. نتیجه، افت جدی کیفیت تدریس است.
در کنار بحران آموزش دولتی، وضعیت معلمان مدارس غیرانتفاعی حتی بدتر از مدارس دولتی است. بهجز چند مدرسهی با بنیه اقتصادی قوی، سازوکار غالب در مدارس خصوصی بر پایهی استثمار نیروی کار بنا شده است. بسیاری از معلمان این مدارس با دستمزدی ناچیز و بدون امنیت شغلی کار میکنند. اوضاع این مدارس با بحران اقتصادی پیچیدهتر هم شده است. با افزایش تورم و فرو ریختن طبقهی متوسط، بسیاری از خانوادهها دیگر توان پرداخت شهریهی مدارس غیردولتی را ندارند. همین مسئله باعث تعطیلی مدارس ضعیفتر و انتقال دانشآموزان آنها به مدارس دولتی شده است؛ انتقالی که بار سنگینتری بر دوش آموزش دولتی، که خود با کمبود نیرو روبهروست، میگذارد.
فرار از شغل معلمی فقط به مشکلات اقتصادی برنمیگردد. فشارهای روانی، امنیتی و مدیریتی هم سهم مهمی دارند. برخورد امنیتی با فعالان صنفی، احضار و بازداشت معلمان معترض و محدودیتهای شدید بر فعالیتهای صنفی به امری روزمره تبدیل شده است. معلمی که برای مطالبهی حق خود صدایش را بلند میکند، باید نگران احضار، پروندهسازی و حتی از دست دادن کارش باشد. این فضا احساس ناامنی شغلی را تشدید کرده و انگیزهی حرفهای معلمان را از بین برده است. ترک شغل معلمان، استعفاهای نمادین، کمبود شدید نیروی انسانی و افت کیفیت آموزش همه نشانههای یک بحران واحدند. این بحران فقط زندگی معلمان را تحت تأثیر قرار نداده، بلکه آیندهی آموزش عمومی و تربیت نسلهای آینده را هم تهدید میکند.
