کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
مطالب رسیده

در پنجمین سالگرد جان‌باختن رفیق فرهاد شعبانی

در پنجمین سالگرد جان‌باختن رفیق فرهاد شعبانی

✍️: ابراهیم علیزاده


یادی از رفیقی که با امید زیست، با مبارزه قد کشید و با «زنده‌باد سوسیالیسم» رفت

امروز، سی‌ام خرداد ۱۴۰۵، پنجمین سالگرد خاموشی رفیق فرهاد شعبانی است؛ رفیقی که یادش نه فقط در حافظه همرزمان و دوستانش، بلکه در تار و پود مبارزه‌ای که با آن زندگی کرد، زنده مانده است. بامداد یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، فرهاد پس از سه ماه نبردی سخت با بیماری سرطان، در بیمارستانی در سوئد و در سن ۶۳ سالگی چشم از جهان فروبست. با رفتن او، جنبش کمونیستی و کارگری ایران یکی از پیگیرترین، صمیمی‌ترین و شریف‌ترین فرزندان خود را از دست داد؛ انسانی که زندگی‌اش را بی‌دریغ در راه رهایی انسان، عدالت، برابری و سوسیالیسم گذاشت.

یاد فرهاد، یاد انسانی است که رنج را از کودکی شناخت، اما در برابر آن خم نشد؛ سختی را با گوشت و پوست خود لمس کرد، اما از آن تلخ و مأیوس بیرون نیامد؛ و از همان سال‌های دور آموخت که زندگی برای زحمتکشان این جامعه، بدون مبارزه چیزی جز تداوم و تعمیق بی‌عدالتی نیست.

رفیق فرهاد شعبانی در ۱۷ اسفند ۱۳۳۷، برابر با ۸ مارس ۱۹۵۸، در «کورآباد»، محله‌ای در حاشیه شهر سنندج، در خانواده‌ای تهیدست به دنیا آمد. تولدش در فقر، سرنوشت نسلی را بازتاب می‌داد که باید از همان کودکی بار زندگی را به دوش می‌کشید. او هنوز یازده ساله بود که برای کمک به معیشت خانواده و تأمین هزینه تحصیلش، به کارگری در ساختمان روی آورد. کودکی‌اش خیلی زود زیر فشار کار، فقر و مسئولیت رنگ باخت. دشواری‌های زندگی او را ناچار کرد که تحصیل در دبیرستان را نیمه‌تمام رها کند و تمام‌وقت به فکر چرخاندن زندگی خانواده باشد.

این تجربه‌ها فقط بخشی از زندگی شخصی او نبودند؛ همین رنج‌ها بودند که از فرهاد انسانی ساختند که درد طبقه کارگر را نه در کتاب‌ها، بلکه در زندگی روزمره خود شناخته بود. او از همان نوجوانی با حقیقت تلخ بی‌عدالتی آشنا شد. می‌دانست فقر چیست، زحمت چیست، محرومیت چیست، و معنای نابرابری را پیش از آنکه به زبان سیاست بیان کند، با زندگی لمس کرده بود.

فرهاد برای مدتی به استخدام «سازمان جوانان» در نیروهای مسلح رژیم شاه درآمد؛ اما با آغاز خیزش انقلابی مردم ایران علیه سلطنت، مسیر زندگی‌اش دگرگون شد. در آن روزهای طوفانی، او در کنار شماری از همکارانش در ارتش، «هسته آرمان ارتش خلقی» را تشکیل داد و همه توان خود را برای به ثمر رساندن انقلاب به میدان آورد.

در دوره مقاومت ۲۴ روزه سنندج، این گروه به کومه‌له پیوست و از آن پس، زندگی فرهاد با فراز و فرودهای مبارزه انقلابی مردم کردستان و با تاریخ رشد و استحکام کومه‌له و بعدها حزب کمونیست ایران گره خورد. از آن زمان تا آخرین روزهای زندگی‌اش، نام فرهاد شعبانی با مبارزه، پایداری، مسئولیت‌پذیری و وفاداری به آرمان کمونیسم همراه بود. او در هر سنگری که قرار گرفت، با تمام وجود حضور داشت: پیشمرگی دلیر بود، کارگری رزمنده بود، آژیتاتوری روشن‌بین بود و رهبری کارآزموده و توانا.

اما اگر بخواهیم از آن چیزی بگوییم که فرهاد را در ذهن همه کسانی که او را می‌شناختند، یگانه و ماندگار کرده است، بی‌گمان باید از امید او سخن گفت. فرهاد از آن انسان‌هایی بود که حتی در سخت‌ترین شرایط، نمی‌شکست. کمتر کسی به یاد دارد که او زیر بار تلخی‌ها، ناکامی‌ها و فشارها، روحیه‌اش را باخته باشد. در وجود او نوعی خوش‌بینی عمیق و ریشه‌دار بود؛ خوش‌بینی‌ای که از ساده‌دلی نمی‌آمد، بلکه از ایمان به انسان، به مبارزه، و به فردایی بهتر سرچشمه می‌گرفت. او می‌دانست راه دشوار است، می‌دانست شکست و سرکوب و تبعید و داغ و فقدان در این مسیر کم نیست، اما باز هم امیدش را از دست نمی‌داد.

برای فرهاد، مبارزه یک انتخاب موقت یا یک دوره از زندگی نبود. مبارزه برای او یک ضرورت بود، یک شیوه زیستن بود. این را نه فقط در سال‌های نبرد پیشمرگانه در کردستان، بلکه در همه سال‌های مهاجرتش در سوئد نیز می‌شد دید. بسیاری در تبعید از میدان فاصله می‌گیرند، اما فرهاد از آن دسته انسان‌ها نبود. او هر کجا رفت، سنگر خود را ساخت. خیلی زود با جنبش کارگری و سندیکایی سوئد پیوند خورد، مسئولیت‌های مهمی بر عهده گرفت و بار دیگر نشان داد که هویت طبقاتی و تعهد سوسیالیستی‌اش نه وابسته به جغرافیا، بلکه ریشه‌دار و زنده است.

او در دفاع از حقوق کارگران در سوئد با جدیت و تعهد فعالیت می‌کرد، اما هرگز جایگاه خود را به عنوان یکی از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی فراموش نکرد. فرهاد در خارج کشور نیز همان رفیق پرشور و سازمان‌دهنده باقی ماند. ده‌ها آکسیون نیرومند را در مناسبت‌های مختلف در برابر سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم سازمان داد و رهبری کرد. صدای او، صدای اعتراض، صدای پایداری و صدای تسلیم نشدن بود. همچنین از مدافعان پیگیر حقوق پناهندگان بود و در این عرصه نیز کارنامه‌ای درخشان و انسانی از خود بر جا گذاشت. او نسبت به رنج انسان‌ها بی‌تفاوت نمی‌ماند؛ نه نسبت به کارگر، نه نسبت به پناهنده، نه نسبت به زندانی، و نه نسبت به مردمی که زیر ستم زندگی می‌کردند.

یکی از میراث‌های بسیار ارزشمند فرهاد، هزاران صفحه یادداشت روزانه‌ای است که در طول نزدیک به چهل سال از خود بر جای گذاشت. این یادداشت‌ها فقط ثبت خاطره نیستند؛ بخشی از حافظه زنده یک جنبش‌اند. هر صفحه از آن‌ها ما را به دل رویدادها می‌برد؛ به روزهایی که تاریخ در حال ساخته‌شدن بود، به لحظه‌هایی که امید، شکست، رفاقت، ایستادگی و تصمیم در هم تنیده می‌شدند. این نوشته‌ها فقط برای شناخت فرهاد مهم نیستند؛ برای شناخت یک دوره از تاریخ مبارزات مردم کردستان و جنبش کمونیستی ایران گنجینه‌ای کم‌نظیرند.

اما فرهاد را نمی‌توان فقط در سنگر سیاست و مبارزه دید. از او گفتن، بدون یاد کردن از زندگی خانوادگی گرم، سالم و استوارش، ناتمام است. او در کنار همسر وفادارش زهرا، خانواده‌ای ساخت که بر پایه مهر، احترام، تعهد و مسئولیت استوار بود. زندگی پیشمرگانه، مهاجرت، آوارگی، مسئولیت‌های دشوار تشکیلاتی و فشارهای بی‌پایان مبارزه، هیچ‌کدام باعث نشدند که او از مسئولیت عاطفی و مادی خود نسبت به خانواده غافل بماند. این وجه از شخصیت او، به همان اندازه مهم و درخشان است که زندگی سیاسی‌اش. فرهاد نشان داد می‌توان هم رفیقی استوار در میدان مبارزه بود و هم پدری مهربان، همسری وفادار و تکیه‌گاهی امن برای خانواده. او و زهرا فرزندانی با نشاط، موفق و سربلند به جامعه تحویل دادند، و این خود بخشی از میراث انسانی اوست.

اما شاید جان‌سوزترین و در همان حال باشکوه‌ترین بخش زندگی فرهاد، چگونگی روبه‌رو شدنش با مرگ بود. او در روزهای سخت بیماری، در حالی که از سرنوشت محتوم خود آگاه بود، بیش از آنکه در اندوه خود فرو رود، می‌کوشید به عزیزانش آرامش بدهد. تلاش می‌کرد همسر و فرزندانش را تسلا دهد. از طریق شبکه‌های اجتماعی برای همرزمانش پیام امید می‌فرستاد. حتی در آن لحظه‌های دشوار نیز روحیه‌اش را نباخت و از آرمان‌هایش فاصله نگرفت. و سرانجام، هنگامی که واپسین نفس‌ها را می‌کشید، تعهد خود به آرمان و اهدافش را در جملاتی کوتاه بر زبان آورد و با کلام «زنده باد سوسیالیسم» چشم از جهان فروبست. چه وداعی رساتر و چه پایانی شایسته‌تر برای انسانی که تمام عمرش را در این راه زیست؟

امروز که پنج سال از آن روز تلخ گذشته است، درد فقدان فرهاد هنوز زنده است. هنوز یاد او دل بسیاری را می‌فشارد. هنوز برای رفقا، دوستان و خانواده‌اش، جای خالی‌اش عمیق و جان‌سوز است. اما در کنار این اندوه، چیزی بزرگ‌تر نیز باقی مانده است: حضور زنده او در وجدان جمعی ما. فرهاد از آن انسان‌هایی نبود که فقط زیستند و رفتند. او در جانِ یک مبارزه، در اخلاق رفاقت، در فرهنگ تعهد، در حافظه یک نسل و در امید به آینده جای گرفته است.

امروز، یادآوری نام فرهاد شعبانی؛ یادآوری معیارهایی است که با آن‌ها زیست: صداقت، فداکاری، استقامت، عشق به انسان، وفاداری به طبقه کارگر، و امید خاموش‌نشدنی به رهایی. او به ما آموخت که می‌توان در دل سختی‌ها مهربان ماند، در دل شکست‌ها امیدوار ماند، و در برابر مرگ نیز سربلند ایستاد.

در پنجمین سالگرد جان‌باختن رفیق فرهاد شعبانی، با اندوه، با احترام و با افتخار، سر فرود می‌آوریم به یاد انسانی که زندگی‌اش سراسر شرافت بود و مرگش نیز ادامه همان زندگی.

ابراهیم علیزاده

۳۰ خرداد ۱۴۰۵