کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
مطالب رسیده

کردستان، سیاست رهایی بخش و محدودیت های ناسیونالیسم

نویسندگی 1 3

 

جنبش، یک امید یا یک نسل به پایان خط رسیده است. اما هر بار که نظم‌های مسلط گمان کرده‌اند مسئله کردستان را برای همیشه حل یا منجمد کرده‌اند، این جغرافیا در قالبی تازه بازگشته است؛ گاه در قامت یک قیام، گاه در شکل یک اعتصاب عمومی، گاه در سیمای یک جنبش رادیکال زنان و گاه در زبان تازه‌ای از سیاست رهایی‌بخش.

به همین دلیل، مسئله کردستان را نمی‌توان صرفاً مسئله یک ملت بی‌دولت یا یک اقلیت تحت ستم در حاشیه دانست. کردستان بیش از هر چیز یکی از مهم‌ترین آزمایشگاه‌های سیاسی خاورمیانه معاصر است؛ جغرافیایی که تقریباً تمام پروژه‌های بزرگ سیاسی یک قرن گذشته، از ناسیونالیسم کلاسیک و دولت‌سازی مدرن گرفته تا سوسیالیسم، خودگردانی محلی، مبارزه چریکی، دموکراسی شورایی و اشکال نوین سازمان‌یابی اجتماعی، در آن آزموده شده‌اند و حدود خود را عیان ساخته‌اند.

با این حال، بخش بزرگی از ادبیات سیاسی موجود همچنان به دلیل ابتلا به تقلیل‌گرایی مفرط، قادر به فهم این پیچیدگی نیست. از یک سو گرایش‌هایی ناسیونالیستی وجود دارند که همه چیز را به مسئله ملی فرو می‌کاهند و گویی تمامی تضادهای عمیق اجتماعی, طبقاتی و جنسیتی را می‌توان در مفهوم انتزاعی و رمانتیک «ملت» حل کرد. از سوی دیگر، رویکردهایی نیز وجود دارند که با تقلیل همه چیز به مسئله طبقه، ستم ملی را به پدیده‌ای فرعی و ثانویه تبدیل می‌کنند و در عین حال روایت های رسمی حکومتی نیز وجود دارند که اساسا وجود ستم ملی را نادیده می گیرند و آن را به شکاف های ساخته شده توسط قدرت های رقیب تقلیل می دهند.

اما زندگی واقعی مردم کردستان هرگز از چنین تقسیم‌بندی‌های مکانیکی و ساده‌ای تبعیت نکرده است. کارگر کرد، زن کرد، معلم کرد یا کولبر کرد تنها با یک شکل از سلطه مواجه نیست. در اینجا با وضعیتی روبه‌رو هستیم که ستم ملی، استثمار اقتصادی، اقتدارگرایی سیاسی و سلطه مردسالارانه در زندگی روزمره آنان به هم گره خورده‌اند. درست به همین دلیل است که هیچ پروژه رهایی‌بخشی در کردستان نمی‌تواند یکی از این ابعاد را فدای دیگری کند.

برای فهم مسئله کردستان باید به فرآیند شکل‌گیری دولت‌های مدرن در خاورمیانه بازگشت؛ دولت‌هایی که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و در متن نظم جدید جهانی شکل گرفتند. این ساختارها نه بر مبنای پذیرش تکثر ملی و فرهنگی، بلکه بر پایه تمرکز قدرت و همسان‌سازی اجباری بنا شدند. در این فرآیند، ملت واحد، پروژه‌ای سیاسی بود که برای تثبیت خود نیازمند حذف یا به حاشیه راندن هویت‌های دیگر بود. نمونه های بارز آن رضاخان پهلوی و مصطفی کمال آتاتورک بودند که با سرکوب بیرحمانه هویت های غیرخودی، تلاش خود را برای یکدست سازی ملت های خود انجام دادند.

در ایران، ترکیه، عراق و سوریه، اشکال مختلفی از انکار هویت ملی، ممنوعیت‌های زبانی، سرکوب سیاسی و امنیتی‌سازی مداوم مناطق کردنشین اعمال شد. اما ستم ملی تنها در عرصه فرهنگ یا زبان عمل نمی‌کرد؛ بازوی اقتصادی آن نیز نوعی توسعه ناموزون را پدید آورد که کردستان را به حاشیه اقتصادی دولت‌های مرکزی تبدیل می‌کرد.

امروز وقتی پدیده کولبری را می‌بینیم، نباید آن را صرفاً یک تراژدی انسانی یا معضل معیشتی بدانیم. کولبری سند زنده و مجسم یک رابطه تاریخی میان مرکز و حاشیه است؛ رابطه‌ای که در آن سهم حاشیه از توسعه، اغلب چیزی جز فقر ساختاری، بیکاری و نظامی‌سازی فضا نبوده است.

در کوهستان‌های مرزی، جایی که زمستان اغلب زودتر از خدمات عمومی از راه می‌رسد، بدن کولبر به آخرین حلقه از زنجیره توسعه ناموزون تبدیل می‌شود. آنچه در مرکز به نام رشد اقتصادی روایت می‌شود، در مرزها گاه به شکل مرگ در برف یا اصابت گلوله ظاهر می‌شود.

در تبارشناسی موانع رهایی کردستان، امپریالیسم و نظم سرمایه‌داری جهانی صرفاً یک ناظر بیرونی یا متغیر فرعی نیستند؛ بلکه دقیقاً همانند دولت‌های اقتدارگرای ایران، ترکیه و سوریه، یکی از ستون‌های بنیادینِ به شکست کشاندن و مهار مبارزات مستقل مردمی به شمار می‌روند. امپریالیسم همواره بقای هندسه قدرت خود را در اتحاد با دولت‌های توتالیتر، الیگارشی‌های اقتصادی و جریان‌های قابل‌کنترل منطقه می‌بیند؛ چرا که هرگونه سازمان‌یابی رادیکال از پایین، تهدیدی مستقیم برای بازار آزاد، جریان انباشت سرمایه و مرزهای تحمیلی ژئوپلیتیک است.

تجربه تاریخی کردستان، ویترین عریان چنین ساختاری است. از یک سو، جمهوری مهاباد در سال ۱۳۲۵، با تغییر توازن قوا میان ابرقدرت‌ها و در پای منافع نفتی و دیپلماتیک پایتخت‌ها قربانی شد. از سوی دیگر و در دهه‌های بعد، تجربه کانتون‌های خودگردان روژاوا (شمال سوریه) همین منطق بی‌رحم را بار دیگر عیان ساخت. کانتون‌ها که تلاش می‌کردند فرمی از زیست دموکراتیک، فراملی و مبتنی بر رهایی زنان را در میان شعله‌های جنگ بنا کنند، به محض تغییر موازنه استراتژیک در شطرنج بازی‌های ژئوپلیتیکی، توسط آمریکا و دیگر قدرت‌های جهانی رها شده و وجه‌المصالحه معاهدات بزرگ‌تر قدرت و برآمدن نیروهای جایگزین برای تثبیت نظم امپریالیستی شدند.

این تقاطع تاریخی نشان می‌دهد که امپریالیسم هرگز آزادی خلق‌ها را مستقل از منافع خود به رسمیت نمی‌شناسد و هر جا که افقی رهایی‌بخش پدیدار شود، با ابزار تحریم، نظامی‌سازی یا چراغ‌سبز نشان دادن به دولت‌های سرکوب‌گر مرکزی، در جهت خفه کردن آن گام برمی‌دارد.

اما اگر مهاباد و روژاوا نمادهای عقب‌نشینی در برابر چرخ‌دنده‌های ژئوپلیتیک بودند، سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ در کردستان، پرده از افق دیگری برداشت که می‌توان آن را با وام گرفتن از مفهوم «اتوپیای واقعی» (Concrete Utopia) ارنست بلوخ فهم کرد. از نظر بلوخ، اتوپیای واقعی یک خیال‌بافی انتزاعی برای آینده‌ای دوردست نیست، بلکه کشف و فعال‌سازیِ همان «امکان‌های عینی و پتانسیل‌های پنهانی» است که همین حالا در بطن رنج‌ها، سنت‌های همبستگی و لایه‌های زیرین جامعه وجود دارند.

در سنندج، مریوان و دیگر شهرهای کردستان، این اتوپیای واقعی از روی کاغذ به میدان عمل آمد. در زیر پوست روایت‌های رسمی جنگ توسط دستگاه های تبلیغی حاکمیت اسلامی ایران، جامعه کردستان پتانسیل‌های رادیکال خود را آزاد کرد. شوراهای محلات، شوراهای شهری، مجامع عمومی و اشکال خودجوشِ خودسازمان‌دهی مردمی پدید آمدند تا نشان دهند سیاست می‌تواند نه فرمانی از بالا، بلکه اعمال اراده مستقیم فرودستان باشد.

کوچ اعتراضی و بی‌سابقه مردم مریوان به رهبری کاک فواد مصطفی سلطانی علیه نظامی‌سازی فضا، و اداره دموکراتیک شهر در تجربه‌های زنده شوراهای سنندج، نمونه‌های عینی این اتوپیای واقعی بودند؛ میانبرهایی تاریخی که نشان دادند بدیلِ وضع موجود فرضیه‌ای محال نیست، بلکه در شبکه همبستگی جامعه ریشه دارد.

در همین بستر، زنان نه به عنوان حاشیه یا نیروی تدارکاتی جنبش، بلکه به عنوان سوژه‌هایی مستقل و تعیین‌کننده وارد میدان شدند. شوراها و جمعیت‌های مستقل زنان در برخی شهرها شکل گرفتند و مطالباتی را طرح کردند که بسیار فراتر از چارچوب‌های سنتی زمانه بود. اهمیت این گام در این بود که مبارزه زنان، همزمان جنبه‌ای دوگانه یافت: نبردی پیشرو علیه اقتدارگرایی، حاکمیت مذهب و تبعیض علیه زنان و تلاش برای سرکوب جنبش انقلابی کردستان توسط رژیم اسلامی ایران در مرکز، و همزمان چالشی رادیکال علیه ساختارهای سنتی، مذهبی و مردسالاری بومی که ناسیونالیسم محافظه‌کار همواره مایل به حفظ و پنهان کردن آن‌ها به نام «انسجام ملی» بود. این شورشِ دو جبهه‌ای، جوهر واقعی همان اتوپیایی بود که بلوخ از آن سخن می‌گفت.

دهه شصت یکی از خونین‌ترین و تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر کردستان بود. حاکمیت اسلامی با اعدام‌ها، جنگ، سرکوب سیاسی، زندان و مهاجرت اجباری، ساختار هزاران خانواده را دگرگون کرد. صدها هزار نفر در طول دهه‌های بعد ناچار شدند خانه‌ها و شهرهای خود را ترک کنند و به اروپا و دیگر نقاط جهان بکوچند.

اما این موج بزرگ سرکوب و تبعید، هرگز به معنای پراکندگی و گسست نهایی نبود.

در استکهلم، کلن، فرانکفورت، پاریس، لندن و ده‌ها شهر دیگر، شبکه‌های تازه‌ای از فعالیت سیاسی، فرهنگی و رسانه‌ای شکل گرفت. بخشی از حافظه تاریخی و مبارزاتی کردستان در تبعید بازتولید شد و جان تازه گرفت. همین امر سبب شد که برخلاف بسیاری از تجربه‌های مشابه در جهان، مهاجرت به معنای پایان سیاست نباشد؛ سیاست در کردستان  بخشی از کالبد خود را به بیرون از مرزها منتقل کرد و به حیات اندام‌وار خود ادامه داد.

شاید مهم‌ترین ویژگی تاریخ معاصر کردستان در همین نقطه نهفته باشد: تقریباً هیچ دوره‌ای را نمی‌توان یافت که مبارزه اجتماعی علیه ساختارهای تبعیض و استثمار رژیم اسلامی ایران در آن به طور کامل خاموش یا منجمد شده باشد. در دهه‌های مختلف، اشکال این مبارزه تغییر کرده‌اند، اما خود مبارزه هرگز متوقف نشده است. اعتصاب‌های عمومی، اعتراضات کارگری، فعالیت معلمان، جنبش دانشجویی، مبارزات زنان، جنبش حفظ محیط زیست، کمپین‌های مدنی و خیزش‌های مردمی همگی بخشی از این تداوم تاریخی‌اند.

برگزاری مراسم روز جهانی کارگر در سنندج، سقز، مریوان، بانه و کامیاران در دوره‌هایی که حتی ابتدایی‌ترین آزادی‌های سیاسی توسط حاکمیت اسلامی به رسمیت شناخته نمی شد، تنها یک مراسم نمادین نبود؛ بلکه بیان نوعی حافظه تاریخی سرکش و هویت اجتماعی زنده بود. همین مسئله درباره مراسم هشت مارس نیز صادق است.

جنبش زنان در کردستان با ایستادگی همزمان در برابر سرکوب بیرونی و دگم‌های مردسالارانه داخلی، توانست پیوندی وثیق میان مسئله جنسیت، آزادی و عدالت اجتماعی ایجاد کند.

به همین دلیل است که بسیاری از فعالان کارگری، معلمان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و فعالان زن در کردستان، فراتر از مرزهای منطقه شناخته شده‌اند. جایگاه آنان صرفاً ناشی از فعالیت فردی نیست، بلکه ریشه در سنتی اجتماعی دارد که طی دهه‌ها مقاومتِ ساختاریافته شکل گرفته است.

ژینا و افق تازه رهایی

جنبش ژینا «ژن ژیان ئازادی» را نمی‌توان بدون این تبارشناسی تاریخی و بدون درک آن اتوپیاهای واقعی فهمید. مرگ ژینا امینی فقط مرگ یک دختر جوان نبود؛ در آن لحظه، چندین تاریخ متفاوت در یک نقطه عطف به هم رسیدند: تاریخ ستم ملی، تاریخ مبارزه رادیکال زنان، تاریخ سرکوب سیاسی و تاریخ فرسایش مشروعیت دولت مرکزی.

به همین دلیل بود که اعتراضات از سقز آغاز شد اما در مرزهای جغرافیایی کردستان محصور نماند. پتانسیل رادیکال و فراملی این مبارزه دقیقاً در همین‌جا خود را نشان داد: شعار «زن، زندگی، آزادی» که از دل مطالبات چندلایه و تجربه تاریخی کردستان برخاسته بود، به دلیل خصلت جهانی و کثرت‌گرایانه‌اش، به سرعت فراتر از مرزها ترجمه شد و به زبان مشترک و افق رهایی‌بخش بخش بزرگی از جامعه ایران و حتی منطقه بدل گشت.

این تکثر، خط بطلانی بود بر منطق ناسیونالیسم کلاسیک که همواره با مرزبندی‌های صلب، جوامع را از یکدیگر منزوی می‌کند. سیاست رهایی‌بخش کردستان نشان داد که می‌تواند میان فرودستان و جنبش های پیشرو و مترقی سراسر منطقه پل بسازد و پتانسیل‌های رهایی را سرایت دهد، بی‌آنکه هیچ‌یک از اشکال سلطه را فدای دیگری کند.

این همه به معنای نفی مسئله ملی نیست. برعکس، ستم ملی یکی از واقعی‌ترین و پایدارترین اشکال سلطه در خاورمیانه معاصر است. اما تجربه یک قرن گذشته و قربانی شدن مداوم در پای شطرنج امپریالیسم نشان داده است که ناسیونالیسم به تنهایی و در فرم کلاسیک خود قادر به حل آن نیست.

آزادی ملی بدون عدالت اجتماعی و رهایی طبقاتی و جنسیتی، می‌تواند به بازتولید نابرابری در شکلی تازه (این بار به دست نخبگان و بورژوازی محلی) منجر شود؛ همان‌گونه که عدالت اجتماعی بدون به رسمیت شناختن ستم ملی نیز به سرعت به شکلی دیگر از سلطه، انکار و مرکزگرایی تبدیل خواهد شد.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ معاصر کردستان همین باشد: رهایی نه در انکار مسئله ملی است و نه در تقدیس ناسیونالیستی آن. رهایی در پیوند زدن اندام‌وارِ مبارزه علیه ستم ملی با مبارزه برای برابری طبقاتی، آزادی واقعی زنان از تمامی قیدهای بیرونی و داخلی، دموکراسی از پایین و همبستگی فرامرزی با دیگر خلق‌های تحت ستم خاورمیانه در برابر جبهه متحد امپریالیسم و دولت‌های اقتدارگرا از جمله رژیم اسلامی ایران نهفته است.

اگر کردستان هنوز پس از یک قرن سرکوب، جنگ، اعدام و تبعید، یکی از زنده‌ترین کانون‌های سیاست در خاورمیانه باقی مانده، دلیل آن فقط رنجی نیست که متحمل شده است؛ بلکه علت اصلی را باید در توانایی کم‌نظیر جامعه‌ای جستجو کرد که هرگز مبارزه برای رهایی را تعطیل نکرده و آموخته است که چگونه عقب‌نشینی‌های تحمیلی را به اکسیژن تازه‌ای برای «اتوپیای واقعی» خود تبدیل کند. شاید به همین دلیل، تاریخ کردستان را نمی‌توان صرفاً تاریخ ستم نامید. این تاریخ، در همان اندازه، تاریخ مقاومت، فرارفتن از مرزهای تحمیلی ناسیونالیسم و زایش مداوم امر رهایی‌بخش است.