در دو سوی جغرافیای ایران، در جنوبشرقی و غرب کشور، دو واژه به نماد زندگی در حاشیه بدل شدهاند. سوختبری و کولبری. هر دو نام شغلهاییاند که در هیچ طبقهبندی رسمی مشاغل جایی ندارند، بیمه و قراردادی پشتشان نیست و هر روزشان با احتمال مرگ همراه است. با این حال، برای بخش بزرگی از مردم بلوچستان و کردستان، این دو فعالیت دیگر نه یک انتخاب، که تنها راه باقیمانده برای تأمین حداقل معیشت است. اگر کولبری در سالهای اخیر بهواسطه تصاویر تکاندهنده کولبرانی که زیر بار سنگین در کوهستانهای برفی جان میدهند تا حدی به افکار عمومی راه یافته، سوختبری همچنان پدیدهای کمتر شناختهشده و کمتر روایتشده است.
برای فهم سوختبری باید از وضعیت اشتغال در سیستانوبلوچستان آغاز کرد. این استان با بحرانی عمیق و ساختاری در حوزه کار و معیشت روبهروست. بخش بزرگی از مردم برای گذران زندگی به یارانه نقدی و کالابرگ وابستهاند و نبود فرصتهای شغلی پایدار آنان را به سوی فعالیتهای پرخطر رانده است. اگر سوختبران را نیز بیکار به شمار آوریم، حدود نیمی از جمعیت استان فاقد شغل پایدارند. این آمار بهروشنی نشان میدهد که سوختبری نه یک «شغل» به معنای متعارف، بلکه شکلی از بیکاری پنهان است که با پذیرش خطر مرگ، نام کار به خود گرفته است.
نبود صنایع، خشکسالی شدید در شمال استان و تمرکز محدود فعالیتهای اقتصادی در جنوب، بهویژه در چابهار، فرصتهای شغلی را به حداقل رسانده است. در زاهدان، مرکز استان، نیز وضعیت صنعتی مطلوب نیست و بخش قابلتوجهی از استان عملاً از زیرساخت تولیدی بیبهره است. خشکسالی، که کشاورزی و دامداری سنتی منطقه را از پا انداخته، روستاییان را از تنها منبع درآمد تاریخی خود محروم کرده و آنان را به سوی مرز سوق داده است.
حتی ظرفیتهایی که میتوانستند جایگزینی برای اقتصاد مرزی باشند، در سالهای اخیر فرسوده شدهاند. فعالیت بندر چابهار بهشدت کاهش یافته و شرکتهای باربری، تخلیه و بارگیری و مجموعههای مرتبط با تجارت دریایی، به دلیل تحریمها و محدودیتهای مبادلاتی، تنها با ۱۰ تا ۱۵ درصد ظرفیت گذشته کار میکنند. برخی تعطیل شدهاند و برخی دیگر به فعالیت محدود در مرز پاکستان روی آوردهاند. همزمان، واحدهای کوچک تولیدی با مشکلات جدی دستبهگریباناند و بحران انرژی و قطعی برق و گاز میتواند همین واحدهای باقیمانده را نیز به تعدیل نیرو وادارد. معوقات مزدی، بهویژه در شهرداریها و پروژههای عمرانی، همچنان بر زندگی کارگران سنگینی میکند.
در چنین بستری، اختلاف فاحش قیمت سوخت در ایران با کشورهای همسایه، بهویژه پاکستان و افغانستان، به تنها «فرصت» اقتصادی در دسترس بدل میشود. سوختبران گازوئیل و بنزین را در گالنهای پلاستیکی بار خودروهای فرسوده، اغلب وانتهای کوچک، میکنند و از جادههای خاکی و بیابانی به سوی مرز میرانند. خودروهایی که با بار چندبرابر ظرفیت خود و با سرعت بالا حرکت میکنند، در عمل به بمبهای متحرک تبدیل میشوند؛ کوچکترین تصادف یا واژگونی میتواند به آتشسوزی و سوختن سرنشینان بینجامد.
خطر اما تنها به حوادث جادهای محدود نمیشود. تیراندازی نیروهای نظامی و انتظامی به سوی خودروهای سوختبر، بهویژه در نزدیکی نوار مرزی، بارها به کشته و زخمی شدن سوختبران انجامیده است. گزارشهای نهادهای حقوق بشری بلوچ، از جمله «حالوش»، طی سالهای گذشته موارد متعددی از این دست را ثبت کردهاند.
تلختر آنکه سوختبری دیگر تنها کار مردان بزرگسال نیست. به گفته فعالان کارگری استان، کودکان نیز به این فعالیت روی آوردهاند؛ کودکانی که بهجای نشستن در کلاس درس، پشت فرمان یا کنار گالنهای سوخت در جادههای مرزی دیده میشوند. جان این کودکان مدام در معرض خطر است.
در سوی دیگر کشور، در کوهستانهای مرزی کردستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی، کولبران همان نقشی را بر عهده دارند که سوختبران در بلوچستان. آنان کالاهایی چون لوازم خانگی، پوشاک و دخانیات را از اقلیم کردستان عراق و ترکیه بر دوش میگیرند و از گذرگاههای صعبالعبور کوهستانی عبور میکنند. سقوط از ارتفاع، سرمازدگی، گرفتار شدن در بهمن و برخورد با مینهای باقیمانده از جنگ، در کنار تیراندازی مستقیم مأموران مرزی، کولبری را به یکی از مرگبارترین مشاغل غیررسمی ایران بدل کرده است. نهادهای حقوق بشری کرد هر سال دهها مورد کشته و زخمی شدن کولبران را ثبت میکنند.
ریشه کولبری نیز همان ریشه سوختبری است: نبود صنعت، سرمایهگذاری اندک، بیکاری گسترده و سیاستهای تبعیضآمیز توسعهای که این مناطق را دههها در حاشیه نگه داشته است. در میان کولبران، از تحصیلکردگان دانشگاهی تا نوجوانان و حتی زنان دیده میشوند.
سوختبری و کولبری دو چهره از یک سیاست واحد هستند. الگوی توسعهای که مرکز را بر پیرامون، و ملاحظات امنیتی را بر معیشت مردم مقدم داشته است. بلوچستان و کردستان، هر دو مناطقی با اکثریت جمعیت از ملیتهای غیرفارس و اقلیت مذهبی، سالها از سرمایهگذاری صنعتی و زیرساختی محروم ماندهاند و نگاه حاکم به آنها بیش از هر چیز نگاهی امنیتی بوده است.
حتی جایی که منابع و ثروت در خود این مناطق وجود دارد، مردم محلی سهم چندانی از آن نمیبرند. اعتراضهای اخیر ساکنان اطراف معدن طلای تفتان به نحوه استخدام در این معدن و شرکتهای وابسته، نمونه روشنی از این وضعیت است. مردم انتظار دارند نیروهای بومی در اولویت استخدام قرار گیرند و از کسبوکارهای محلی برای تأمین ماشینآلات و خدمات استفاده شود. مردمی که پیامدهای زیستمحیطی معادن را تحمل میکنند، طبیعی است که بخواهند از منافع اقتصادی آن نیز بهرهمند شوند. فاصله تا این وضعیت اما بسیار زیاد است.
تا زمانی که این الگو تغییر نکند، سوختبر و کولبر همچنان جان خود را برای لقمهای نان به خطر خواهند انداخت. تا زمانی که نظام استثمار و سرکوب در ایران بر سر کار است ، جادههای خاکی بلوچستان و گردنههای برفی کردستان همچنان آرامگاه کسانی خواهند بود که تنها گناهشان تلاش برای زنده ماندن است.
