کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
سخن روز

اتحاد نانوشتهٔ راست‌ها علیه خیزش مردمی فرانسه

Screenshot ۲۰۲۶ ۱۰ ۲۲ ۱۲ ۲۱ ۲۵ ۵۵۰ com instagram android edit

ماجرا از مدرسه شروع شد. دانش‌آموزانی که از کلاس‌های فرسوده، کمبود معلم و کاهش امکانات آموزشی به تنگ آمده بودند، به خیابان آمدند. در ۱۷ اکتبر، اعتراض آنان به یکی از بزرگ‌ترین بسیج‌های اجتماعی سال‌های اخیر فرانسه بدل شد. صدها هزار نفر علیه گرانی، کاهش قدرت خرید، تضعیف خدمات عمومی و خشونت پلیس به خیابان آمدند. اما از همان روزهای نخست، جبهه‌ای ناهمگون، از واشنگتن تا پاریس و لندن و حتی فضای مجازی فارسی‌زبان، به کار افتاد تا این تصویر را وارونه کند. این جبهه نه دفتر مرکزی دارد و نه بیانیهٔ مشترک، اما زبانش یکی و هدفش هم یکی است. پاک کردن مطالبات اجتماعی از صحنه و نشاندن «مهاجر»، «مسلمان» و «چپ» در جایگاه مقصر.

دونالد ترامپ ناآرامی‌ها را مستقیماً به مهاجرت گره زد و مدعی شد مسئلهٔ اصلی نه مدرسه، بلکه تلاش اسلام برای تسلط بر فرانسه است. جی‌دی ونس با انتشار ویدئوی آتش‌سوزی شهرداری لیموژ، لیبرال‌ها را به وارد کردن «جهان سوم» به اروپا متهم کرد. تد کروز سناتور و از چهره‌های شاخص جناح محافظه‌کار حزب جمهوری‌خواه از شکست اروپا در برابر اسلام‌گرایی گفت و بیل اکمن، میلیاردر آمریکایی، شعارهای همبستگی با فلسطین را نشانهٔ جنگی علیه غرب دانست. در هیچ‌یک از این اظهارنظرها اثری از کلاس‌های بی‌معلم، بودجهٔ کاهش‌یافته یا اجاره‌های سرسام‌آور نیست. این غیبت تصادفی نیست. سیاستی که خود بر کاهش هزینه‌های عمومی استوار است، نمی‌تواند بپذیرد مردم دقیقاً علیه همین سیاست به خیابان آمده‌اند. پس باید دشمنی دیگر ساخت.

فاکس‌نیوز حضور سندیکاها، احزاب چپ و تشکل‌های دانشجویی مسلمان را نشانهٔ «ائتلاف سرخ و سبز» خواند؛ سرخ برای کمونیسم و سبز برای اسلام سیاسی. خوانندهٔ ایرانی این ترفند را می‌شناسد. محمدرضا شاه هم هر اعتراضی را کار «ارتجاع سرخ و سیاه» می‌دانست تا از پاسخ به پرسش اصلی، یعنی چرایی خشم مردم، بگریزد. سازمان‌یافتگی جنبش «مدرک توطئه» تلقی می‌شود. اگر سازمان‌یافتگی جرم باشد، پس هر اعتصابی در تاریخ اروپا توطئه بوده است.

تائیس دسکوفون، سخنگوی پیشین گروه افراطی «نسل هویت‌گرا»، در شبکهٔ آمریکایی وان آمریکا نیوز اعتراضات را «شورش قومی» خواند. مجری همان برنامه، با دیدن تصاویر هوایی میدان ناسیون، گفت جمعیت بیشتر به موگادیشو شبیه است تا پاریس. تامی رابینسون از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های راست افراطی در بریتانیا معترضان را «مهاجمان خارجی» نامید و به بالی باگایوکو، شهردار سیاه‌پوست و مسلمان سن‌دنی، حمله کرد. در این منطق، فرانسوی بودن را نه تابعیت و محل تولد، بلکه رنگ پوست تعیین می‌کند. جوانی که در سن‌دنی به دنیا آمده و از همان گرانی رنج می‌برد، با یک نگاه به چهره‌اش «بیگانه» نامیده می‌شود.

همین بدگمانی به مطبوعات محافظه‌کار هم راه یافت. «لوپوئن» حضور سازمان «دانشجویان مسلمان فرانسه» را نشانهٔ «نفوذ اسلام‌گرایان» دانست. اما خواسته‌هایی که خود این نشریه از آن سازمان نقل کرد، چنین بودند: محیط آموزشی مناسب، مخالفت با کاهش بودجهٔ دانشگاه‌ها و حذف کمک‌هزینهٔ مسکن، و مبارزه با تبعیض و برخورد پلیسی. اینها مطالبات همهٔ دانشجویان است. تنها تفاوت، دین طرح‌کنندگان آن‌هاست.

مدافعان این روایت‌ها می‌گویند غارت و آتش‌سوزی واقعی بوده و محکوم کردنش انکار مطالبات نیست. نیمهٔ نخست این سخن درست است. ویترین‌های شکسته و ساختمان‌های سوخته واقعی‌اند و هیچ جنبش جدی‌ای نباید از آن‌ها دفاع کند. اما مشکل در محکوم کردن خشونت نیست، در گزینش آن است. همان روایت‌هایی که هر خودروی سوخته را با جزئیات نشان می‌دهند، از نوجوانی که بر اثر اصابت نارنجک گاز اشک‌آور بیشتر دندان‌هایش را از دست داد، یا پسر پانزده‌ساله‌ای که دستش در انفجار نارنجک پلیس قطع شد، سخنی نمی‌گویند. وقتی خشونت علیه اموال به «حقیقت جنبش» بدل می‌شود و خشونت علیه بدن نوجوانان حذف می‌شود، دیگر با محکومیت خشونت سروکار نداریم، بلکه با ابزاری کردن آن مواجهیم. وانگهی، حاشیهٔ خشونت‌آمیز تقریباً هر بسیج تودهٔ بزرگی، از اعتصابات ۱۹۶۸ تا جلیقه‌زردها، وجود داشته است. هیچ‌کس جدی معنای آن جنبش‌ها را به شیشه‌های شکسته تقلیل نمی‌دهد.

دولت می‌تواند استدلال کند که گروه‌های سازمان‌یافتهٔ خشونت‌طلب مسئله‌ای امنیتی و جدا از اصل جنبش‌اند. اگر چنین است، پس باید همین تفکیک را در سیاست هم رعایت کند. با خشونت‌طلبان طبق قانون برخورد کند و به مطالبات صدها هزار معترض مسالمت‌جو پاسخ دهد. اما آنچه می‌بینیم عکس این است. برچسب «چپ افراطی» بر کل جنبش زده می‌شود و پاسخی به مطالبات داده نمی‌شود. در یک روایت مقصر مهاجر است و در روایت دیگر چپ رادیکال، اما در هر دو این پرسش حذف می‌شود که چرا صدها هزار نفر، که بسیاری‌شان نوجوان‌اند، راهی جز خیابان نمی‌بینند.

رافائل اشملر، خبرنگار روزنامهٔ چپ‌گرای آلمانی«یونگه‌ولت» در فرانسه  به تناقضی گویا اشاره می‌کند. مارین لوپن سال‌ها خود را صدای «مردم عادی» جا زده است. اما اکنون که همین مردم علیه گرانی به خیابان آمده‌اند، راست افراطی جز «بازگرداندن نظم» پیشنهادی ندارد. در مقابل، ملانشون چپگرا حتی زیر فشار رسانه‌ها حمایت خود را از اصل جنبش پس نگرفته است. پوپولیسم راست وقتی پای مطالبهٔ واقعی در میان است، کنار پلیس می‌ایستد.

بخشی از محافل سلطنت‌طلب ایرانی هم از «انقلاب اسلامی در فرانسه» و «فاجعه پنجاه‌وهفت» سخن می‌گویند. در یکی از نوشته‌هایشان آمده است که «ما یک خمینی به فرانسه بدهکاریم». این همان «سرخ و سبز» فاکس‌نیوز است که به فارسی ترجمه‌شده به فارسی.

نقش دقیق هر گروه در درگیری‌ها هنوز روشن نیست و روشن شدنش به تحقیق مستقل نیاز دارد، نه به ویدئوهای گزینش‌شده و نه به بیانیه‌های دولتی. اما یک چیز همین حالا روشن است. هیچ ابهامی دربارهٔ چند صحنهٔ درگیری، صدها هزار نفری را که مسالمت‌آمیز راهپیمایی کردند از صحنه پاک نمی‌کند. آنچه این اتحاد نانوشته دنبال می‌کند، محکوم کردن خشونت نیست، بلکه تغییر معنای اعتراض است: تبدیل بحرانی اجتماعی به بحرانی نژادی و تمدنی، تا بحث از دستمزد و مسکن و مدرسه به مهاجرت و مذهب و امنیت منحرف شود. در این میدان، پاسخ آماده، یعنی مرز بسته‌تر، پلیس مسلح‌تر و شهروند مسلمانِ مظنون‌تر، هیچ هزینه‌ای برای صاحبان ثروت ندارد.

اما واقعیت سرسخت‌تر از روایت است. این جنبش از کلاس درس آغاز شد و به پرسشی بزرگ‌تر رسید: آیندهٔ آموزش، کار، مسکن و خدمات عمومی در جامعه‌ای که ثروتش بیشتر و زندگی اکثریتش سخت‌تر می‌شود، چه خواهد بود؟ این پرسش با برچسب «مهاجر»، «اسلام‌گرا» یا «چپ افراطی» از میان نمی‌رود. همبستگی با معترضان فرانسوی یعنی پس زدن این دروغ و به رسمیت شناختن حق مردم برای ایستادن در برابر فقر، تبعیض و باتوم.