کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
سخن روز

چرا عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل به‌تنهایی به فروپاشی قدرت سیاسی در ایران منجر نمی‌شود؟

IMG 3987

چرا عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل به‌تنهایی به فروپاشی قدرت سیاسی در ایران منجر نمی‌شود؟

جنگی که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران آغاز شد، از همان روز اول با موجی از تحلیل‌ها همراه بود. اتاق‌های فکر، نهادهای اطلاعاتی، رسانه‌ها و بازارهای مالی، هر کدام تصویری متفاوت از مسیر جنگ ارائه کردند. بعضی‌ها از گسترش سریع بحران گفتند. بعضی‌ها از ضربه سنگین به ساختار حکومت. بعضی‌ها هم از بی‌ثباتی منطقه‌ای و جهانی سخن گفتند. اما در دل این اختلاف‌نظرها، یک جمع‌بندی مهم شکل گرفت. این‌که عملیات نظامی، به‌خودی‌خود، برای فروپاشی سریع قدرت سیاسی در ایران کافی نیست.

این جمع‌بندی اتفاقی نیست. رژیم زیر فشار جنگ ضعیف می‌شود. توان اقتصادی‌اش فرسوده می‌شود. شکاف در بالا ممکن است بیشتر شود. نارضایتی اجتماعی هم می‌تواند رشد کند. اما میان ضعیف شدن یک رژیم و فروپاشی آن، فاصله‌ای واقعی وجود دارد. این فاصله را سازمان سیاسی، دستگاه اداری، نیروی نظامی و ماشین سرکوب پر می‌کنند. رژیمی که هنوز قدرت فرماندهی دارد، هنوز نیرو دارد، هنوز زندان دارد، هنوز پول و اسلحه و شبکه دارد، ممکن است زیر بمباران بلرزد، اما همچنان برجا بماند.

نظام سیاسی در ایران، بر یک مرکز ساده و تک‌نفره استوار نیست. این نظام، یک شبکه درهم‌تنیده از نهادهای سیاسی، دینی، نظامی و امنیتی است. رهبر، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، دولت، قوه قضائیه، سپاه، بسیج، نهادهای مذهبی، بنیادها و دستگاه‌های اطلاعاتی، با هم یک ساختار چندلایه ساخته‌اند. این ساختار، در عین رقابت درونی، در حفظ کل نظام اشتراک منافع دارد. به همین دلیل، حذف یا تضعیف یک رأس، لزوماً به فروپاشی کل هرم منجر نمی‌شود. اگر یک چهره کنار برود، نهادهای دیگر برای حفظ کلیت نظام وارد عمل می‌شوند.

در این میان، نقش سپاه پاسداران تعیین‌کننده است. سپاه فقط یک نیروی نظامی نیست. سپاه یک نهاد سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی و امنیتی است. در بسیاری از بخش‌های اقتصاد حضور دارد. در تصمیم‌گیری‌های کلان نفوذ دارد. در سیاست منطقه‌ای دست بالا دارد. در کنترل داخلی نقش محوری دارد. بسیج، نیروهای امنیتی، شبکه‌های محلی، قرارگاه‌ها، زندان‌ها و سازوکارهای سرکوب، همه در پیوند با این نهاد عمل می‌کنند. به همین دلیل، حتی اگر جنگ بخشی از ظرفیت نظامی حکومت را بزند، باز هم توان کنترل داخلی به‌طور خودکار از بین نمی‌رود.

تجربه جمهوری اسلامی هم این را نشان داده است. این رژیم در دهه‌های گذشته، بارها با بحران روبه‌رو شده است. از جنگ و تحریم تا اعتراضات سراسری و شکاف‌های درونی. در هر بار، رژیم فقط با اتکاء به ایدئولوژی خود دوام نیاورده است. آنچه آن را نگه داشته، بیش از هر چیز، سازمان سرکوب، انسجام نسبی در رأس و توان مهار جامعه بوده است. بمباران می‌تواند این ماشین را فرسوده کند. اما مادامی که این ماشین از کار نیفتاده، فروپاشی سیاسی قطعی نیست.

از سوی دیگر، وجود نارضایتی عمیق مردمی نیز به‌خودی‌خود به معنی آمادگی برای انتقال قدرت نیست. جامعه ایران پر از خشم است. کارگران معترض‌اند. زنان معترض‌اند. جوانان معترض‌اند. بازنشستگان، معلمان، پرستاران و بیکاران ناراضی‌اند. این یک واقعیت است. اما نارضایتی گسترده، اگر به سازمان‌یابی مؤثر و رهبری سیاسی روشن گره نخورد، الزاماً به سقوط رژیم ختم نمی‌شود. اعتراض می‌تواند گسترش یابد، اما باز هم سرکوب شود. می‌تواند قهرمانانه باشد، اما پراکنده بماند.

اپوزیسیون نیز با ضعف‌های جدی روبه‌روست. تفرقه میان نیروها عمیق است. توافق بر سر بدیل سیاسی وجود ندارد. رهبری متحد و مورد قبول گسترده شکل نگرفته است. سازماندهی داخلی در سطحی نیست که بتواند خلأ قدرت را پر کند. بخش مهمی از نیروهای اپوزیسیون در خارج از کشور مستقر هستند. این نیروها می‌توانند رسانه داشته باشند. می‌توانند افشاگری کنند. می‌توانند فشار دیپلماتیک ایجاد کنند. اما توان مداخله مستقیم در صحنه داخلی محدود است. نیرویی که در لحظه بحران نتواند در محلات، مراکز کار، شهرها و نهادهای محلی حضور مؤثر داشته باشد، چگونه می‌تواند جانشین یک دولت در حال فروپاشی شود؟

واقعیت این است که جنگ ویرانگر است. می‌تواند تعادل‌ها را بر هم بزند. اما به‌تنهایی عامل تعیین‌کننده فروپاشی قدرت سیاسی در ایران نیست. تغییر قدرت، اگر قرار باشد رخ دهد، به عوامل عمیق داخلی نیاز دارد. به ریزش در دستگاه حاکم نیاز دارد. به سازمان‌یابی اجتماعی از پایین نیاز دارد. به ایجاد بدیل نیاز دارد. به شکستن انحصار سرکوب نیاز دارد. بدون این عناصر، عملیات خارجی ممکن است فقط شکل بحران را عوض کند، نه ماهیت قدرت را.

حتی اگر فرض کنیم که جنگ به فروپاشی رژیم منجر شود، باز هم این پرسش باقی می‌ماند که چه چیزی جای آن را می‌گیرد. فروپاشی یک دولت، به‌معنای شکل‌گیری خودکار یک بدیل مترقی و مردمی نیست. این نکته بسیار مهم است. اگر آمریکا و اسرائیل بخواهند بدیل مطلوب خود را مستقر کنند، راه آسانی ندارند. چنین کاری، در عمل، بدون اشغال ممکن نیست. باید نیروی نظامی اشغالگر بر زمین مستقر شود. باید دستگاه اداری تازه از بالا تحمیل شود. باید قدرت با اتکاء به نیروی خارجی حفظ شود. تجربه افغانستان و عراق مستقل از نتایج عملی و واقعی آن برای مردم این دو کشود، تا آنجا که به پروسه شکل گیری بدیل مربوط می شود، تجربه ای از این دست بود.

سناریوی دیگر این است که یکی از نیروهای اپوزیسیون، یا ائتلافی از آنها، بتواند جایگزین رژیم شود. اما چنین امری با اعلام موجودیت در رسانه‌ها یا اتکاء به حمایت خارجی ممکن نیست. این نیرو باید سازمان‌یافته باشد. باید ریشه اجتماعی داشته باشد. باید کادر، تشکیلات، شبکه محلی و توان اداره امور داشته باشد. باید بتواند امنیت، نان، خدمات و نظم اجتماعی را در لحظه بحران تأمین کند. نمونه‌هایی چون اخوان‌المسلمین در مصر، النهضه در تونس، و خود جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، نشان می‌دهند که جایگزینی قدرت، بدون سازمان وسیع و نفوذ اجتماعی، ممکن نیست. هر کس بخواهد جانشین شود، باید از پیش در متن جامعه جا داشته باشد.

اما یک سناریوی دیگر هم وجود دارد. و از نظر ما، این سناریو مهم‌ترین و امیدبخش‌ترین حالت است. حالتی که می‌توان آن را شکل‌گیری حکومت دوگانه نامید. در این وضعیت، رژیم بر اثر جنگ، بحران اقتصادی، اعتراضات و ریزش نیروها به‌شدت ضعیف می‌شود، اما هنوز کاملاً ساقط نشده است. در همان حال، نهادهای مردمی از پایین شروع به پر کردن خلأ قدرت می‌کنند. شوراهای محلی شکل می‌گیرند. کمیته‌های محلات فعال می‌شوند. تشکل‌های کارگری، نهادهای دفاع از خود، نهادهای توزیع، نهادهای خدماتی و مجامع مردمی رشد می‌کنند. مردم فقط اعتراض نمی‌کنند. بلکه اداره امور را نیز به دست می‌گیرند.

این همان مسیری است که می‌تواند یک بدیل واقعی بسازد. بدیلی که نه از بمباران، بلکه از اراده و سازمان‌یابی مردم بیرون می‌آید. در چنین حالتی، قدرت از پایین ساخته می‌شود. نهادهای مردمی، منتخب و پاسخگو هستند. مشروعیت از جامعه می‌آید، نه از اشغالگر و نه از بوروکراسی پوسیده قدیم. تجربه روژاوا در سوریه، با همه محدودیت‌ها و تناقض‌ها، نشان داد که در دل بحران و جنگ، نهادهای مردمی می‌توانند سربرآورند و خلأ قدرت را پر کنند. این الگو را نمی‌توان عیناً کپی کرد. اما می‌توان از منطق آن آموخت: سازمان‌یابی از پایین، دفاع جمعی، و ساختن بدیل در متن مبارزه.

در مقابل، اگر هیچ‌کدام از این حالت‌ها شکل نگیرد، و رژیم هم در نتیجه جنگ فروبپاشد، خطر بسیار بزرگی جامعه را تهدید می‌کند. آن خطر، هرج‌ومرج گسترده و حاکمیت گروه‌های مسلح نامسئول است. در چنین وضعی، نه دولت سابق باقی می‌ماند، نه بدیل اجتماعی آماده است. خلأ قدرت با نیروهای مسلح پراکنده، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و قدرت‌های خارجی پر می‌شود. جامعه به میدان جنگ نیابتی تبدیل می‌شود. نمونه لیبی پس از بهار عربی، هشداری روشن در برابر ماست. فروپاشی، اگر با سازمان‌یابی مردمی همراه نباشد، می‌تواند به فاجعه‌ای بزرگ‌تر از خود رژیم بدل شود.

بنابراین، مسئله اصلی فقط این نیست که جمهوری اسلامی فرو بپاشد. مسئله این است که چه نیرویی، با چه افقی، و با چه شکل سازمانی، بتواند جای آن را بگیرد. از دید ما، مطلوب‌ترین سناریو در شرایط کنونی، همان شکل‌گیری قدرت از پایین است. یعنی وضعیتی که در آن مردم متشکل، نهادهای مسئول خود را می‌سازند. قدرت و اسلحه در دست نهادهای مردمی و پاسخگو قرار می‌گیرد. نهادهایی که از پایین انتخاب می‌شوند و برای پر کردن خلأ قدرت عمل می‌کنند. نه دولت اشغالگر. نه نخبگان منصوب. نه معامله در بالا. بلکه سازمان‌یابی آگاهانه مردم در پایین.

پس باید روشن گفت: عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل، به‌تنهایی، ضامن سقوط جمهوری اسلامی نیست. حتی اگر به تضعیف آن کمک کند، باز هم تعیین‌کننده نهایی نیست. تعیین‌کننده، توازن قوای داخلی است. تعیین‌کننده، سازمان‌یابی طبقه کارگر، زحمتکشان، زنان، جوانان و مردم آزادی‌خواه است. تعیین‌کننده، ساخته شدن نهادهای بدیل از پایین است. فقط در این مسیر است که می‌توان هم با رژیم جنگید، هم با اشغال و مداخله خارجی مرزبندی کرد، و هم از سقوط جامعه به هرج‌ومرج جلوگیری کرد.

وظیفه ما نیز در همین نقطه روشن می‌شود. باید برای ساختن این بدیل کار کرد. باید در پیوند با مبارزات واقعی مردم بود. باید بر شوراها، تشکل‌ها، نهادهای محلی و اراده جمعی تکیه کرد. آینده آزاد و برابر، نه از آسمان می‌افتد، نه از موشک درمی‌آید. این آینده را فقط مردم متشکل، آگاه و مسلح به اراده جمعی خود می‌سازند.