در لحظههای بحران سیاسی، شرایط انقلابی، جنگ، بلایای طبیعی، سرکوب و فروپاشی سازوکارهای عادی زندگی، وقتی دولت و نهادهای رسمی یا غایباند یا خود به عامل تهدید بدل شدهاند، مردم بر چه تکیهگاهی میتوانند حساب کنند؟ پاسخ این سوال را باید در خودِ جامعه جست، این توان همبستگی انسانهای همسرنوشت است که به این نیاز پاسخ می دهد. آنجا که دولتها ابزار کنترل و سرکوب اند، نگاهها ناگزیر بهسوی ظرفیت جمعی خود مردم برمیگردد. این پرسش اساسی مطرح می شود که ما چه میتوانیم برای خودمان و برای یکدیگر انجام دهیم.
در چنین دورههایی تنها دو راه پیش روست: یا هرکس در لاک فردی خود فرو رود و بکوشد بهتنهایی از طوفان بگذرد؛ یا آگاهانه بهدنبال شکلهای تازهای از سازمانیابی از پایین بگردد. تجربه نشان داده که راه نخست، اگرچه غریزیترین واکنش است، بیشترین آسیبپذیری را به همراه دارد. انسان منفرد در برابر بحران، شکنندهترین موجود است. اما راه دوم به معنای برقرار کردن پیوندهای داوطلبانهای است که در آنها آدمها نه از سر اجبار، بلکه از سر شناخت مشترک و منافع مشترک گرد هم میآیند. این شکل از همبستگی، بستری میسازد که در آن تجربه، آگاهی و توان جمعی میتواند رشد کند.
اما وقتی از سازمانیابی سخن می گوئیم، همین جا باید تاکید کنیم که هیچ شکلی از سازماندهی نباید به دگم تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد این است که ساختارها از دل روابط واقعی و موجود میان آدمها سر برآورند. در این بین یکی از واقعبینانهترین و آزموده ترین پاسخها شکلگیری شوراها در پایینترین سطوح زندگی روزمره است.
هرجا چند نفر به هم اعتماد دارند، تجربهی مشترکی دارند و میتوانند پای قول خود بایستند، هستهای از یک شورای واقعی وجود دارد، حتی اگر هنوز نامی بر خود ننهاده باشد. وقتی از شورا حرف میزنیم، منظور فعلاً ساختاری بزرگ و رسمی نیست البته برای رسیدن به چنین ساختاری هم باید از همین جا شروع کرد. بهجای جستوجوی ساختارهای بزرگ وپیچیده تر، بهتر است کار را از همین جمعهای کوچک اما واقعی آغاز کنیم. چند نفر که تصمیم میگیرند در اوج دشواری تنها نباشند و دیگران را هم تنها نگذارند و با نقش آفرینی خود انتخاب می شوند و یا عملا مشروعیت اجتماعی به دست می آورند.
شورای محله، شورای کارگران یک کارخانه، شورای پرستاران و پزشکان یک بیمارستان، شورای معلمان یک شهر، شورای کارمندان یک اداره یا شورای دانشجویان یک دانشگاه، اگر از دل روابط واقعی شکل بگیرند، میتوانند در بحران نقشهایی حیاتی ایفا کنند. سازماندهی امدادرسانی و توزیع عادلانهی کمکها؛ اسکان موقت خانوادههای آسیبدیده؛ تأمین مایحتاج اولیه از غذا و دارو تا سوخت؛ حل اختلافات محلی بدون نیاز به دستگاههای فاسد حکومتی؛ تأمین امنیت نسبی در محلهها؛ مراقبت از سالمندان، کودکان، بیماران و افراد تنها؛ و مهمتر از همه، تقویت روحیهی جمعی و امید اجتماعی است.
آنچه این شوراها را به تکیهگاهی قابلاعتماد بدل میکند نه آییننامهها و عناوین، بلکه بنیاد گرفتن بر شانهی رابطههای واقعی است. دوستیهایی که سالها دوام آورده، همکارانی که بارها یکدیگر را آزمودهاند، همسایههایی که آرامآرام به هم اعتماد کردهاند. این جمعها شاید کوچک باشند، اما دقیقاً به همین دلیل واقعیاند. اشکال پیچیده تر شوراهای سراسری و نهایتا حاکمیت شورائی از دل همین نهادهای کوچک اما کارا و واقعی زاده می شوند که این ظرففیت را دارند جامعه را با کمترین هزینه از بحران عبور دهند.
معمولاً وقتی از شوراها سخن میگوییم، نگاهمان معطوف به گذر از بحران است. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، اهمیت این تجربهها اگر چه در شرایط بحرانی شکل می گیرند اما بسی فراتر از بحران میروند. هربار که چند نفر برای تصمیمگیری جمعی دور هم مینشینند، هربار که مسئولیتها را میان خود تقسیم میکنند، هربار که بهجای انتظار از بالا دست به ابتکار از پایین میزنند، در واقع در حال تمرین شکلی از زندگی مدنی و دموکراتیک هستند، تمرینی که در فردای هر تحول بزرگ سیاسی به آن نیاز خواهیم داشت.
در دل این رابطههای کوچک، نوعی تصوّر از زندگی جمعی ساخته میشود: اختلاف نظر را چگونه حل کنیم؟ تصمیم جمعی را چطور بگیریم؟ از ضعیفترین و آسیب پذیرترین اعضاء جمع چگونه مراقبت کنیم؟ اینها پرسشهاییاند که هیچ انقلاب و هیچ نظام سیاسی عادلانهای بدون پاسخ عملی به آنها بر پا نخواهد ماند. پس تجربهی شوراهای امروز فقط واکنش به بحران نیست؛ بذرهایی برای جامعهی فردا نیز هست.
