کودکان، بیپناهترین قربانیان جنگ
جنگ جنایتکارانهای که چهار هفته است در جریان است، مردم عادی ایران، اسرائیل و کشورهای منطقه را از جهات مختلف زیر فشار گذاشته است. اقتصاد فروپاشیده، آوارگی و امنیت از کف رفته، و دهها مصیبت آشکار وپنهان دیگر. اما در این میان، به جرأت میتوان گفت که کودکان آسیبپذیرترین قربانیان این جنگ هستند؛ قربانیانی که نه در تصمیم آغاز جنگ نقشی داشتند، نه زبانی برای اعتراض و نه توانی برای فرار دارند.
جنگ، پیش از آنکه در زبان سیاستمداران و فرماندهان تعریف شود، در چشمهای هراسان یک کودک دیده میشود؛ در دستهای لرزانش، در بیدار شدنهای نیمهشب از صدای انفجار، در چسبیدن به مادر، و در این پرسش ساده و دردناک که از دهان کودکان ایرانی، اسرائیلی و عراقی و لبنانی به یکسان شنیده میشود: «آیا ما هم میمیریم؟»
فراتر از آسیب روانی، این جنگ جانهای کودکانه را نیز میگیرد. فاجعه میناب را فراموش نکردهایم؛ ۱۶۰ کودک مدرسهای که هدف اولین موج بمباران قرار گرفتند و اکنون آشکار شده که این جنایت با موشک آمریکایی صورت گرفته است. اینها کودکانی بودند که سر کلاس درس نشسته بودند. در آن سوی مرزها نیز کودکان اسرائیلی و لبنانی زیر آتش موشکها زخمی شدند یا جان باختهاند؛ چه از سوی جمهوری اسلامی شلیک شده باشد، چه در پاسخ به آن. جمهوری اسلامی نیز در زمینه سپر انسانی قرار دادن کودکان کم نیاورده است. استقرار تأسیسات نظامی در میان مناطق مسکونی، در مجاورت مدارس و بیمارستانها، همه نمونههایی از جنایتی هستند که هم اکنون در جریان است.
این جنگ برای کودکانی که زنده میمانند نیز یعنی ترس. یعنی ناامنی. یعنی برهم خوردن همه چیزهایی که زندگی کودکانه را میسازد. خانه، مدرسه، نا امن می شود، بازی، خواب آرام، خنده، و احساس امنیت از زندگی کودک حذف می شوند.
کودک باید جهان را جایی برای کشف کردن، بازی کردن و رشد کردن بشناسد. اما این جنگ، جهان را در نظر او به جایی خطرناک و نامطمئن تبدیل کرده است. کودکی که هر روز اضطراب را در چهره پدر و مادرش میبیند، که با صدای انفجار از جا میپرد، که خبر مرگ همسایه و غیبت همکلاسیاش را میشنود، دیگر مثل گذشته به دنیا نگاه نمیکند. بخشی از کودکیاش، خیلی زودتر از موعد، از او گرفته میشود.
یکی از دردناکترین تأثیرات این جنگ، زخمی است که بر روان کودکان میگذارد؛ زخمی که همیشه دیده نمیشود، اما عمیق و ماندگار است. کودکان در تهران، حیفا، بیروت و بغداد ممکن است شبها کابوس ببینند، از تاریکی بترسند، کمحرف و منزوی شوند، یا برعکس، پرخاشگر و بیقرار گردند. بعضیها شبادراری میگیرند. بعضیها سکوت میکنند. بعضیها دیگر نمیخندند. جنگ، حتی وقتی بدن کودک را زخمی نمیکند، روح او را میآزارد.
رنج کودکان فقط روانی نیست. وقتی برق قطع میشود، آب کم میشود، دارو نایاب میشود و بیمارستانها زیر فشار میروند، این کودکاناند که بیشترین آسیب را میبینند. نوزادی که به دستگاه نیاز دارد، کودکی که داروی خاص مصرف میکند، کودکی که سوءتغذیه دارد، یا کودکی که بیمار است و درمانش ناتمام میماند، همه در معرض خطری قرار میگیرند که شاید در آمارهای رسمی گم شود، اما در واقعیتی انسانی بسیار سنگین است.
جنگ، مدرسه را هم از کودک میگیرد. مدرسه فقط محل درس خواندن نیست؛ بخشی از زندگی، دوستی، امید و نظم روزانه کودک است. وقتی آموزش مختل میشود، کودک فقط از درس عقب نمیماند؛ از بخشی از زندگیاش جا میماند. او از فضای امنی که میتوانست در آن رشد کند دور میشود و به جای دفتر و مداد و بازی، با اضطراب و بیثباتی روبهرو میگردد.
فشار اقتصادی ناشی از این جنگ نیز خانواده ها را در هم میشکند. وقتی خانواده زیر بار گرانی، بیکاری، کمبود و ناامنی خم میشود، این فشار مستقیماً به کودکان منتقل میشود. سفره کوچکتر میشود، و تغذیه کافی به مسئلهای دشوار تبدیل میشود. کودکی که باید در پناه خانواده رشد کند، ناخواسته بار بحران را بر دوش میکشد.
و از همه تلختر این است که جنگ میتواند خشونت را برای کودکان عادی کند. کودکی که مدام تصویر مرگ، انفجار، آوارگی و ترس میبیند، آرامآرام با جهانی خشن خو میگیرد. این فقط فاجعه امروز نیست؛ زخمی است که فردا نیز با جامعه خواهد ماند. نسلی که با ترس بزرگ شود، آن ترس را سالها بعد هم با خود حمل خواهد کرد و در روابط، در سیاست، و در فرهنگ بازتولید خواهد کرد.
هر بمبی که فرود میآید، فقط ساختمانی را ویران نمیکند؛ بخشی از کودکی یک کودک را هم ویران میکند. هر روز ادامه این جنگ یعنی کودکانی بیشتر که با ترس میخوابند، با اضطراب بیدار میشوند، و زودتر از آنچه باید با رنج آشنا میشوند. صدای آنها که در میناب، در جنوب لبنان، در شهرهای ایران و در اسرائیل زیر سایه موشکها بزرگ میشوند، بلندترین محکومیت این جنگ است؛ محکومیتی که هیچ توجیه سیاسی یا ایدئولوژیکی نمیتواند آن را کم رنگ کند.
