کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
سخن روز

چرا این جنگ می‌تواند به بقای جمهوری اسلامی کمک کند؟

Untitled 4

 در نگاه اول، ممکن است شکست نظامی جمهوری اسلامی در جنگ با آمریکا و اسرائیل به‌عنوان آغاز پایان این رژیم دیده شود. اما این برداشت، سطحی و گمراه‌کننده است. شکست نظامی، به‌خودی‌خود، به معنای فروپاشی سیاسی نیست. هر رژیمی که در جنگ ضربه می‌خورد، الزاماً از درون هم فرو نمی‌ریزد. این حقیقت در مورد جمهوری اسلامی اهمیتی دوچندان دارد.

جمهوری اسلامی فقط یک ماشین نظامی نیست که با شکست در میدان جنگ از کار بیفتد. این رژیم بر مجموعه‌ای از پایه‌های به‌هم‌پیوسته ایدئولوژی دینی، دستگاه سرکوب داخلی، شبکه‌های اقتصادی و یک پایگاه اجتماعی محدود اما هنوز موجود استوار است که نظامی‌گری فقط یکی از این ستون‌هاست.

نخست، ایدئولوژی دینی. جمهوری اسلامی مشروعیت خود را نه از رضایت مردم می‌گیرد، نه از رفاه عمومی و نه حتی از پیروزی نظامی. مشروعیت این رژیم از «ولایت فقیه» و کل دستگاه مذهبی ـ ایدئولوژیکی می‌آید که دهه‌ها برای بازتولید  اطاعت، تقدیس قدرت و تسلیم اجتماعی کار کرده است. برای چنین رژیمی، شکست در جنگ لزوماً شکست سیاسی نیست. برعکس، می‌تواند آن را به زبان «مظلومیت» و «امتحان الهی» بازنویسی کند و بخشی از بدنه وفادار خود را همچنان پشت سر خویش نگه دارد.

دوم، دستگاه سرکوب داخلی. ستون اصلی بقای جمهوری اسلامی سپاه، بسیج، نهادهای امنیتی، اطلاعاتی، قضایی و تمام سازوکارهای ارعاب و کنترل اجتماعی، مستقل از جنگ خارجی عمل می‌کنند. حتی اگر رژیم در برابر حمله خارجی تضعیف شود، تا وقتی این ماشین سرکوب سالم مانده باشد، همچنان قادر است اعتراض را خفه کند، فعالان را زندانی کند، جامعه را مرعوب نگه دارد و مانع شکل‌گیری سازمان‌یابی سیاسی شود.

سوم، ساختار اقتصادی قدرت. جمهوری اسلامی فقط یک حکومت نیست؛ یک طبقه حاکم سازمان‌یافته است. سپاه و نهادهای وابسته به آن بر بخش بزرگی از اقتصاد چنگ انداخته‌اند. از نفت و گاز و ساخت‌وساز تا تجارت، قاچاق، بانک و شبکه‌های مالی در کنترل سپاه پاسداران قرار دارند. این سلطه اقتصادی فقط به معنی انباشت ثروت نیست. به رژیم امکان می‌دهد وفاداری بخرد، امتیاز پخش کند، شبکه‌های رانتی بسازد و یک لایه اجتماعی ـ اداری وابسته به خود را در سراسر بوروکراسی دولتی بازتولید کند.

چهارم، پایگاه اجتماعی. این پایگاه قطعاً فرسوده شده و به‌شدت کوچک‌تر از گذشته است، اما هنوز به‌طور کامل فرو نریخته است. جمهوری اسلامی هنوز در میان بخشی از نیروهای سنتی، دستگاه بوروکراسی، بدنه‌های مذهبی و نیروهای سرکوب، تکیه‌گاه دارد. این پشتیبانی اکثریت جامعه نیست. اما دیکتاتوری برای بقا به اکثریت نیاز ندارد. اقلیتی مسلح، سازمان‌یافته و برخوردار از منابع مادی، اگر در برابر اکثریتی ناراضی اما پراکنده قرار گیرد، می‌تواند همچنان حکومت کند.

از همین رو باید میان شکست نظامی و شکست سیاسی ـ اجتماعی فرق گذاشت. رژیمی که مشروعیتش را از دین می‌گیرد و ماشین سرکوبش هنوز فعال است، می‌تواند از یک شکست نظامی عبور کند. گاه حتی شکست در جنگ به انسجام بیشتر درون بلوک قدرت منجر می‌شود. زیرا جناح‌های مختلف حاکمیت، در لحظه خطر، دعواهای درونی خود را کنار می‌گذارند و حول محور «حفظ نظام» متحد می‌شوند.

تجربه تاریخی خود جمهوری اسلامی گواه این واقعیت است. جنگ هشت‌ساله با عراق بدون پیروزی قطعی پایان یافت. نه «فتح قدس از راه کربلا»ی در کار بود و نه دستاوردی تعیین‌کننده. اما آیا این شکست نسبی به تضعیف نهایی رژیم انجامید؟ نه. برعکس، جمهوری اسلامی از دل همان جنگ سرکوب را تعمیق کرد، مخالفان را حذف کرد، فضای امنیتی را تثبیت کرد و جامعه را بیش از پیش زیر سلطه برد. بنابراین، شکست یا عقب‌نشینی نظامی در جنگ جاری نیز الزاماً به سقوط رژیم منجر نمی‌شود. تا زمانی که توازن قوا در داخل جامعه به زیان جمهوری اسلامی تغییر نکرده باشد، این حکومت می‌تواند با وجود ضربات نظامی، همچنان بر سر کار بماند.

تجربه تاریخی همچنین نشان می‌دهد که رژیم‌های ضد مردمی معمولاً از بیرون سرنگون نمی‌شوند، بلکه از درون فرومی‌پاشند. حمله خارجی ممکن است آن‌ها را تضعیف کند، اما به‌ندرت یک بدیل مردمی و پایدار می‌سازد. لحظه تعیین‌کننده زمانی فرا می‌رسد که حاکمان دیگر نتوانند به شیوه پیشین حکومت کنند و مردم دیگر نخواهند به شیوه پیشین زندگی کنند. در چنین روندی، شرایط انقلابی شکل می‌گیرد. و تنها در چنین شرایطی، با شتاب گرفتن رویدادها و با سازمان‌یابی نیروهای اجتماعی معترض، یک آلترناتیو واقعی در متن جامعه سر برمی‌آورد.

در غیاب چنین شرایطی، حتی سنگین‌ترین حملات خارجی هم فقط می‌توانند رژیم را زخمی کنند، نه لزوماً سرنگون سازد. اگر دولت هنوز ابزار سرکوب، منابع مالی و حدی از انسجام درونی را در اختیار داشته باشد، می‌تواند بحران را مدیریت کند، از آن عبور کند و حتی خود را بازسازی کند. جمهوری اسلامی امروز دقیقاً در چنین موقعیتی ایستاده است. ضعیف‌تر شده، ضربه خورده، اما هنوز از درون نپاشیده است.

اما مسئله فقط این نیست. جنگ آمریکا و اسرائیل حتی می‌تواند فعالانه به بقای رژیم کمک کند. چرا؟ چون جمهوری اسلامی از تهدید خارجی تغذیه می‌کند. جنگ، برای این رژیم، فقط خطر نیست؛ فرصت هم هست. فرصت برای تشدید سرکوب. فرصت برای بستن فضا. فرصت برای خاموش کردن هر صدای مخالف با انگ «همکاری با دشمن». فرصت برای بسیج نیروهای مردد در درون نظام. فرصت بستن راه سوم، با تحمیل این دوگانه مسموم به جامعه: یا با ما، یا با دشمن خارجی. از این‌رو، امید بستن به آمریکا و اسرائیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی، نه فقط یک خطای سیاسی، بلکه یک توهم خطرناک است. این دو دولت نه حامل آزادی مردم ایران‌اند و نه دغدغه‌ای برای رهایی کارگران، زنان، زحمتکشان و فرودستان دارند. پروژه آن‌ها، اگر از فشار و حمله فراتر برود، نه ساختن یک آلترناتیو مردمی، بلکه تحمیل نظمی وابسته و مطلوب منافع خودشان است.

اما واقعیت این است که آمریکا و اسرائیل فقط با تکرار سناریویی شبیه عراق در سال ۲۰۰۳؛ یعنی تصرف تهران می‌توانند آلترناتیو مطلوب خود را در ایران مستقر کنند. روشن است که چنین سناریویی نه رهایی مردم، بلکه فاجعه‌ای عظیم برای جامعه ایران به بار خواهد آورد.

راه واقعی سرنگونی جمهوری اسلامی از بمباران و مداخله خارجی نمی‌گذرد. از سازمان‌یابی از پایین می‌گذرد. از پیوند جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش جوانان، معلمان، بازنشستگان، بیکاران و همه نیروهای آزادی‌خواه و برابری‌طلب می‌گذرد. فقط یک آلترناتیو مردمی، مستقل، ضدسرمایه‌داری و متکی به نیروی توده‌هاست که می‌تواند هم جمهوری اسلامی را به زیر بکشد و هم امکان ساختن جامعه‌ای آزاد، برابر و مرفه  و در امنیت و آسایش را فراهم کند.