رضا میرپنج و پسرش محمدرضا با کودتا به قدرت رسیدند و اکنون نوه رضاخان هم در تلاش است با جنگ و کودتا به سلطنت برسد!
(بخش یکم)
✍️:بهرام رحمانی
در زمانی که خیلیها مدیحهگوی امنیت حاصل از حکومت نظامی قزاقها بودند، فرخی یزدی میگفت :
با مشت و لگد معنی امنیت چیست با نفی بلد ناجی این ملت کیست؟
با زور مگو به من که امنیت هست با ناله زمن شنو که امنیت نیست
از یکطرفی مجلس ما شیک و قشنگ از یکـطرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار این است حکومت شتر گاو پلنگ
فرخی یزدی؛ شاعری که لبانش را با نخ و سوزن دوختند: با زور مگو به من که امنیت هست. سرانجام مهر ماه ۱۳۱۸، فرخی یزدی مدیر روزنامه توفان و نماینده سابق مجلس شورای ملی عصر رضاخان در زندان قصر به وسیله آمپول هوا که توسط پزشک احمدی به وی تزریق گردید به قتل رسید.
رضا میرپنج و پسرش محمد رضا با کودتا به قدرت رسیدند و اکنون نیز نوه رضا خان نیز، بر این تصور است که او هم شاید با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران و یا کودتا به سلطنت برسد!
یکی از نقاط عطف تاریخساز ایران، انقلاب مشروطیت بود که با کودتای انگلیسیها و نیروی قزاق به فرماندهی رضا خان، همه دستاوردهای این انقلاب را نابود کردند.
در زبان فارسی ضربالمثلی قدیمی داریم: «هرچه آید سال نو، گوییم دریغ از پارسال.» این گفته نشان میدهد مردم در شرایطی بودهاند که روند اوضاع رو به وخامت بوده و امیدی به آینده بهتر نداشتهاند و حسرت گذشته را میخوردند. همچنین نشاندهنده این است که این روحیه گذشتهگرایی پدیده نویی نیست و در طول تاریخ در جامعه ما چنین گرایشی همواره بوده است که بر اساس آن ضربالمثل ساختهاند.
اکنون هم شاهدیم گرایش راست و شاهپرست به پرچمداری رضا پهلوی، فرزند محمدرضا پهلوی در تلاشند خیزشها و انقلاب پیش روی مردم ایران را به انحراف بکشانند و آن را به جنگ و خونریزی و یا کودتا تبدیل کنند. رضا پهلوی و همکارانش به ویژه از دو سال به این سو، رسما و علنا به نیروی نیابتی دولت نسلکش اسرائیل تبدیل شدهاند و بر این تصورند در اثر حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، او به تخت سلطنت خواهد نشست. بهعبارت دیگر، جمهوری اسلامی که دهههاست نیروهای نیابتی در منطقه از جمله لبنان، حزبالله را در مرزهای اسرائیل درست کرده، اکنون دولت اسرائیل نیز یک جریان نیابتی به نام شاهالهیها بر علیه جمهوری اسلامی درست کرده است! در واقع هم جمهوری اسلامی از حزبالله لبنان و هم اسرائیل از شاهالهیها بهعنوان ابزار فشار علیه همدیگر بهره میگیرند.
بهعلاوه، اکنون گروه شاهپرستان جدید، به یک جریان پرخاشگر و تفرقهانداز و فاشیستی تبدل شدهاند که از هم اکنون طنابهای دار خود را آماده کردهاند به محض این که به قدرت رسید آنها را به گردن پنجاه و هفتیها و «ملا، چپی، مجاهد» بیاندازند و همچنان به سیاستهای سرکوبگری حکومتهای پهلوی و جمهوری اسلامی ادامه دهند. کشمکش این گروه با جمهوری اسلامی، نه بر سر آزادیهای فردی و جمعی مردم و برابری و عدالت اجتماعی در ایران، بلکه دقیقا بر سر احیای سلطنت و صرفا تغییر حکومت از بالاست.
این جریان قدرت مالی، تبلیغی و حمایتی خود را از دولت اسرائیل و لابیها و انجمنهای یهودی در کشورهای مختلف غربی و رسانههای فارسیزبان وابسته به دولتها میگیرد. جریانی که در داخل ایران، اقلیتی طرفدار دارد اما در خارج با همین لابیگریها و حمایت مستقیم دولت اسرائیل، هیاهوی رسانهای راه انداخته است. امروز هم رضا پهلوی و هم شاهپرستان به یک جریان تئوفاشیستی خطرناک تبدیل شدهاند و آمادهگی دارند به هر جنایت متوسل شوند.
در ادامه این مطلب، بهمناسبت 22 بهمن، سالگرد انقلاب 1357 مردم ایران و این که رضا خان میرپنج و پسرش محمدرضا، چگونه به قدرت رسیدند و اکنون بهنوعی رضا پهلوی پسر محمدرضا شاه نیز همان راههای اجداد خود را برای به قدرت رسیدن خود دنبال میکند؛ احتمالا در سه بخش منتشر خواهم کرد.
رضا قزاق چگونه به تخت سلطنت ایران رسید؟
انگلیسیها پس از جنگ جهانی اول به این نتیجه رسیدند که جهت دستیابی بیشتر به منابع ایران، به ناچار باید کودتایی در ایران انجام دهند تا حکومت سرسپردهای را بر سر کار آورند. در این راستا، آنان دو مهره وابسته سیاسی و نظامی نیاز داشتند که از این میان سیدضیاءالدین طباطبایی را بهعنوان چهره سیاسی، و رضاخان پهلوی را بهعنوان چهره نظامی برگزیدند. قبل از کودتا، رضاخان توافق کرد که پس از فتح تهران توسط نیروهای قزاق، مقام نخستوزیری به سیدضیاءالدین سپرده شود. سرانجام در اوایل اسفند 1299ش، قوای قزاق به فرماندهی رضا خان از قزوین به سوی تهران حرکت کردند و بدون هیچگونه مشکل جدی، در سوم اسفند، تهران را تصرف نمودند. احمدشاه قاجار از روی ترس و ناچاری، بدون هیچ واکنش جدی، رضاخان را بهعنوان فرمانده کل قوا و همدست وی، سیدضیاءالدین طباطبایی را به سمت نخست وزیری منصوب کرد. در این میان رضاخان به دلیل فرمانبرداری از دولت انگلیس و نیز سرکوب جنبشهای آزادیخواهانه مردم ایران، بهعنوان عاملی جهت تمرکز قدرت در کشور و حفظ منافع انگلیس، مورد حمایت شدید این کشور بود. چهار سال بعد، رضاخان به پادشاهی ایران رسید و تا سال 1320ش، مستبدانه از منافع انگلیس در ایران حمایت و حراست کرد. اما در جریان جنگ جهانی دوم، به دلیل گرایش رضاخان به آلمان، انگلیس وی را از پادشاهی خلع و تبعید کرد.
رضاخان هشت سال پیش از انقلاب مشروطه به خدمت نیروی قزاق درآمده بود. قزاق نیروی نظامیای بود که روسها راه انداخته بودند و تحت فرماندهی افسران روسی عمل میکردند و در خدمت شاه قاجار بودند. رضاخان پس از انقلاب مشروطه، همچنان به خدمت در این نیرو ادامه داد. حاکمیت روسیه بر نیروی قزاق تا سال ۱۹۱۷ ادامه داشت تا اینکه در شوروی انقلاب 1917 به پیروزی رسید و حاکمان جدید شوروی، سیاست گذشته تزاری را رها کردند. فرمانده روسی قزاق هم که وابسته به حکومت تزار بود دیگر حمایت نمیشد و از ترس انقلابیون آنجا جرئت بازگشت به کشورش را نداشت؛ به همین دلیل نیروهای قزاق رها شدند و از آن تاریخ انگلیسیها با ترفندی این نیرو را در اختیار گرفتند. رضاخان در فوج سوادکوه خدمت میکرد که وظیفهاش نگهبانی کاخها و اماکن سلطنتی بود. گفته شده وی بهخاطر قلدری و قد و هیکل رشیدش مورد توجه افسران قرار گرفت و گاهی هم مامور حفاظت از سفارتخانهها میشد. نیروی قزاق در خدمت شاه بود و با مشروطهخواهان میانه خوبی نداشت. سیاست روسیه نیز در آن زمان در مقابله با انگلیس، پشتیبانی از استبداد و مقابله با مشروطهخواهی بود. روزی که محمدعلی شاه تصمیم گرفت مجلس را به توپ بندد، نیروی قزاق به فرماندهی لیاخوف روسی بود که این ماموریت را به سرانجام رساند.
از آنسو، اما زندگی ستارخان از دوره نوجوانی تا میانسالی پر است از فراز و نشیبها و کشاکش و گرفتاری در قرهداغ و تبریز و تهران و مشهد و عتبات که هرکدام حکایتهای شنیدنی دارد. در تمام این دوران، او شغل ثابتی نداشت و تقریبا هر دو سه سال را در یک شغل جدید و با یک بحران و گرفتاری جدید گذراند. در سال ۱۲۸۰؛ یعنی پنج سال پیش از پیروزی انقلاب که از عتبات برگشت، مباشر املاک حاج محمدتقی صراف در تبریز شد، اما این همکاری هم دو سال بیشتر ادامه نیافت و پس از آن، برای گذران زندگی به کارها مختلفی پرداخت. ستارخان گرچه سواد کلاسیک نداشت و به ظاهر فردی عامی بود، اما شعور اجتماعی بالایی داشت. به همین خاطر، پیوستن به جنبش مشروطه را انتخاب کرد و عضو انجمن حقیقت تبریز شد و با شور و حرارت از جنبش مشروطهخواهی حمایت میکرد.
لشکرکشی نیروی قزاق به تبریز در جریان محاصره این شهر(۱۲۸۷–۱۲۸۸ش) به فرماندهی محمدعلیشاه برای سرکوب مشروطهخواهان صورت گرفت که در آن رضاخان(شصتتیر) بهعنوان مسلسلچی در جبهه مستبدین علیه مبارزان مشروطه به رهبری ستارخان و باقرخان جنگید. این نبرد طولانی، منجر به محاصره ۱۱ ماهه، قحطی شدید و مقاومت سرسختانه مردم تبریز شد.
رضاخان در این مقطع بهعنوان یک نظامی قزاق، در بمباران و محاصره تبریز فعال بود و بهعنوان فرمانده مسلسلچی در جبهه شاه علیه مشروطهخواهان جنگ میکرد.
ستارخان و مجاهدان تبریز با وجود گرسنگی شدید، از محلات شهر(مانند امیرخیز) در برابر قشون قزاق و شاهسونها دفاع کردند. جنگ نابرابر با مجاهدتهای مردم تبریز برای مدت طولانی حفظ شد، اما فشارهای محاصره و کمبود آذوقه شرایط زندگی را بسیار سخت کرد.
برخی منابع، حضور رضاخان در سرکوبهای مشروطه(از جمله تبریز و بعدها حوادث پارک اتابک) را نشانهای از جنایتهای او علیه مشروطهخواهان در جهت تثبیت قدرت استبداد و سپس انگلیسیها میدانند.
در نهایت، مقاومت تبریز با مداخله قوای روس برای شکستن محاصره و تغییرات سیاسی در تهران(فتح تهران) پایان یافت و ستارخان مجبور به ترک تبریز شد
هفتم تیرماه 1287-28 ژوئن 1908، سالروز قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان علیه استبداد محمدعلی شاه قاجار (1287 ش) است. بیاعتنایی محمدعلی شاه قاجار به مشروطیت و مخالفت با مشروطهخواهان و سرکوبی آنان و نیز به توپ بستن مجلس شورای ملی، مردم ایران را به شورش واداشت و در این راه، مردم تبریز از دیگران پیشی گرفتند. در این میان دو تن از رادمردان تبریز به نامهای ستارخان(سردار ملی) و باقرخان(سالار ملی) به جمع مردم پیوستند و به رهبری قیام مردمی پرداختند. این دو با همراهی مردم، در مقابل قشون عظیم محمدعلی شاه قاجار به مدت 11 ماه مقاومت کرده و از ورود نیروهای دولتی به شهر ممانعت کردند. در اواخر، چون کار اهالی تبریز به خاطر محاصره و نرسیدن آذوقه سخت شده بود، پس از مذاکره با نمایندگان روس و انگلیس و تصویب آن دو دولت، قرار بر این شد که عدهای از نیروهای روس وارد تبریز شوند. با ورود نیروهای روسیه به تبریز، محاصره این شهر پایان یافت و قشون غارتگر محمدعلی شاه از اطراف تبریز متفرق شدند. در عین حال، چون به دلیل حضور قوای روس در تبریز، موقعیت خطرناکی برای ستارخان و باقرخان ایجاد شده بود، این دو بههمراه تعداد دیگری از آزادی خواهان به سفارت عثمانی در تبریز رفتند.
همزمان با رضاخان، شخصیت ملی دیگری داریم که در شرایطی مشابه او زیسته، اما رویکردی کاملا متفاوت داشته است. ستارخان حدود ده سال از رضاخان بزرگتر بود. وقتی انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۵ به پیروزی رسید، ستارخان نزدیک چهل سال داشت و رضاخان ۲۹ سال از عمرش گذشته بود. هر دو از طبقه محروم روستایی برخاسته بودند و به شهر آمده بودند، ستار از قرهداغ آذربایجان بود و رضا از آلاشت سوادکوه در مازندران. هر دو بهخاطر فقر و نداری سختیهای زیادی کشیده بودند و هر دو از سواد کلاسیک بهرهای نبرده بودند؛ بنابراین تقریبا در شرایط و زمانهای همسان میزیستند، اما مسیر زندگی و نقش و عملکرد سیاسی و اجتماعی آنان بسیار متفاوت بود.
پایداری قهرمانانه مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان، اثرات بسیاری داشت؛ یکی از آن اثرات، عقبنشینی شاه قاجار و پیروزی مشروطهخواهان بود. ستارخان علاوه بر آزادیخواهی، در راه استقلال کشور تمام تلاش خود را مبذول میداشت. هنگامی که وی در قبال پیشنهاد پاختیاتف کنسول روس مبنی بر پناهندگی ستارخان به کنسولگری روسیه مشاهده کرد؛ خطاب به پاختیاتف گفته بود: «جناب کنسول! من میخواهم هفت دولت زیرسایه بیرق ایران باشد، شما میخواهید من زیر بیرق روس بروم؟ هرگز چنین کاری نخواهد شد.»
بعد از سرکوب انقلابیون مشروطهخواه و به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط نیروهای استبدادی محمدعلی شاه، جنبشهای آزادیخواهانه گستره سیاسی و جغرافیایی ایران قاجاری را در نوردید. مهمترین این قیامها که علیه دستگاه استبدادی محمدعلی شاه به پا خاست قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان بود. اثرگذاری قیام ستارخان در استوار ساختن مجدد مشروطه با در هم شکستن هیمنه و قدرت محمدعلی شاه در دوران استبداد صغیر به حدی بود که نام او در تاریخ ماندگار شد.
انعکاس مبارزات و مقاومت ستارخان بر این نکته تاکید دارد که جایگاه وی تا چه اندازه در احیای مشروطیت مهم و حائز اهمیت است. «مهدی مجتهدی» در کتاب ارزشمند «رجال آذربایجان در عصر مشروطه» در وصف ستارخان و جایگاه او در احیای مشروطیت آورده است: «در بین مردانی که برای دفاع از مشروطیت دست به شمشیر برده و در این راه جانفشانیها کردهاند ستارخان سردار ملی مقام اول را دارد؛ بهحق او قهرمان مشروطیت ایران است.»
مردم و آزادیخواهی یا قدرت و نظامیگری
یکی از مشکلات کشورهای در حال توسعه عدم پایبندی حکومت و مردم به قانون است. نخبگان ایرانی از دوره ناصرالدین شاه در پی نجات کشور از سیطره استبداد و استعمار بودند و چند دهه پیش از انقلاب مشروطه به ضرورت قانون پی بردند. در نتیجه، این تلاشهای ایران که قرنها تحت حکومتهای خودکامه بود در سال ۱۲۸۵ شمسی صاحب قانون اساسی و حکومت مشروطه شد. برای اولین بار، مجلسی از نمایندگان اصناف و مردم تشکیل شد. انتظار میرفت از این پس به جای اینکه یک نفر سرنوشت مردم را رقم بزند، حاکمان در چارچوب قانون و با رای و نظر مردم کشور را اداره کنند، اما این اتفاق نیفتاد.
مخالفت برخی روحانیون با مشروطیت، تندرویهای فراقانونی برخی مشروطه خواهان و خوی استبدادی محمدعلی شاه دستبهدست هم داد و کار به سرکوب مشروطهخواهان و به توپ بستن مجلس توسط قزاقها به فرماندهی لیاخوف روسی کشید. تعدادی از مشروطه خواهان نیز دستگیر و اعدام شدند. تیرماه سال ۱۲۸۷ بار دیگر حکومت مطلقه استبدادی حاکم شد و جنبش مشروطهخواهی به محاق رفت. یاس و ناامیدی و سرخوردگی همه جا را فراگرفت.
در تبریز پس از چند درگیری میان آزادیخواهان و مدافعان استبداد، قوای دولتی غلبه کردند و ترس و خفقان حاکم شد، حتی مردم محلاتی که با مستبدین مخالف بودند، سردر خانههایشان پرچمهای سفید برافراشته بودند که نشانه عدم درگیری و تسلیم بود. اینجا بود که ستارخان با هفده نفر از یارانش به میدان آمدند و پرچمهای سفید را از در خانه ها و بامها برچیدند و اعلام مقاومت کردند. با حرکت شجاعانه، جان بر کف و ازخودگذشتگی آنان در نبرد با قوای دولتی و نیروهای روسی مهاجم که خود حکایتی ستودنی دارد بار دیگر امید مردم برگشت. نیروهای دیگر نیز جان گرفتند و در روزها و ماههای بعد بر قوای دولتی و مستبدین غلبه کردند. با پیروزی تبریزیان سایر نقاط کشور نیز به جنبش درآمدند و سرانجام این حرکات به فتح تهران در ۲۳ تیرماه ۱۲۸۷ و فرار محمدعلی شاه و لیاخوف انجامید. تردیدی نیست استقرار مجدد مشروطه مرهون فداکاری ستارخان و یارانش بود.
جالب است که رضاخان هم شجاعت کمنظیری داشت و در درگیریها از خود رشادت نشان میداد. گفته شده مدتی محافظ فرمانفرما، وزیر جنگ کابینه حسن مستوفی، بود و در سفر به کرمانشاه در گردنه زاگرس با اشرار درگیر شد و با مسلسل ماکسیم آنها را تار و مار کرد که به او لقب رضا ماکسیم دادند. همچنین چون مسئول نگهداری شصت تیرها بود «رضا شصتتیر» هم به او میگفتند. رشادتهای رضاخان در راستای ماموریتهایی بود که از سوی فرماندهی قزاق به او داده میشد؛ از این رو، هرچه در این راستا موفقیت بیشتری کسب میکرد خوی نظامیگری و قدرتطلبی در او بیشتر نهادینه و تقویت میشد. بهطوریکه گفته شده حتی یک بار بر روی ژنرال کلرژه، فرمانده قزاق، هم اسلحه کشید و او را وادار کرد استعفا بدهد و سپس با حکم مشیرالدوله وزیر جنگ، یک افسر روسی دیگر به نام ژنرال استاروسیلسکی فرماندهی قزاق را بر عهده گرفت.۱
از جمله ماموریتهای رضاخان پیش از کودتا سرکوب جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچکخان بود. ستارخان و رضاخان هر دو رشادت و شهامت به خرج دادند، اما یکی برای نجات مردم و دیگری برای حفظ و تثبیت قدرت حاکم.
قانونگرایی و عدالتخواهی یا قدرتطلبی و زورگویی
احمد کسروی در تاریخ آذربایجان، وضعیت تبریز پس از پیروزی دوم مشروطه را به خوبی تشریح کرده که برخی از قدرتطلبان چگونه علیه ستارخان جوسازی میکردند. وی مینویسد: «کسانی که آن روز در تبریز بودند نیک میدانند که ستارخان به اندازه دلیری خود، فروتن و بیآزار بود و هرگز از قانون یا از فرمان والی سرپیچی نمیکرد.» سپس نقل میکند نایب محمد امیرخیزی که از خویشان سردار و همزمان او بود کلانتری یکی از محلهها را بر عهده داشت. وی در حال مستی، زنی را با گلوله کشت و در جایی پنهان شد. کارکنان شهربانی بهخاطر وابستگی او به سردار از تعقیب وی خودداری کردند، اما وقتی ستارخان متوجه ماجرا شد خودش کسانی را فرستاد تا او را پیدا کنند و به زندان نظمیه سپردند تا حکم قانون در موردش اجرا شود و گویا به دار آویخته شد.۲
به گفته کسروی، با اینکه پیروزی مشروطهخواهان و امنیت و آزادی آنان مدیون و مرهون فداکاری ستارخان در درجه اول و بعد باقرخان و یارانشان بود، آنها هیچ چشمداشتی نداشتند و ادعای کسب مقام و قدرت بعد از پیروزی را نداشتند: «ستارخان و باقرخان از روزی که جنگ به پایان رسید خود را کنار کشیدند و بیش از این خواستار نبودند که به هرکدام کاری شایسته حال و جایگاه او داده شود».۳
روسها و مسئولان دولتی تبریز که از حضور ستارخان و باقرخان در تبریز بیم داشتند، برنامهای چیدند که آنها را از پایگاه مردمی خودشان جدا کنند. چندی بعد به دعوت نمایندگان مجلس شورای ملی، این دو تن به تهران دعوت شدند. این دعوت بهعنوان ارجگذاری صورت گرفت. گرچه آنان راضی به ترک موطن خود نبودند، اما باز از سر صدق و کرامت به این دعوت تمکین کردند. حرکت آنان با استقبال بینظیر مردمی در شهرهای بین راه و در تهران روبهرو شد. ۲۵ فروردین ۱۲۸۹، آنان وارد پایتخت شدند و ستارخان و یارانش در پارک اتابک و باقرخان و یارانش در عشرتآباد مستقر شدند. اینان با عنوان مجاهدان شناخته میشدند که جز تفنگ مایملکی نداشتند. با تصویب مجلس مقرری مختصری دریافت میکردند و در این دو مکان زندگی محقری داشتند، اما حوادث بعدی … کار را به جایی رساند که قانون خلع سلاح مجاهدان را تصویب کردند. گرچه این برخورد غیرانسانی ظلمی آشکار در حق ستارخان و یارانش بود و بوی توطئه از آن میآمد، اما ستارخان پس از مذاکرات با برخی شخصیتها، شخصا معتقد بود چون حکم مجلس است بهتر است به آن تن دهیم و بعد مسئله را دنبال کنیم: «چون از مجلس بازگشت چنانکه در آنجا زیان داده بود، به کسان خود دستور داد که تفنگ و فشنگ خود را گرد آورده برای سپردن به دولت آماده باشند و چنین گفت: کاری نکنید که کاسه بر سر ما بشکند. ستارخان گفت: این دولت را ما خودمان برانگیختهایم و شایسته نیست که با او نافرمانی کنیم.»۴
اما یارانش این را برای خود خفت و خواری و توطئه سرکوب میدانستند و مقاومت کردند. ستارخان با وجود مخالف بودن با نظر یارانش در ایستادن مقابل نظامیان دولتی تا آخر کنار آنها ایستاد و هزینه داد. سیزدهم مرداد ۱۲۸۹، سالروز چهارمین سال انقلاب مشروطه، برای مردم تهران و همه ایران، روز غمبار و دهشتناکی بود. در حمله نیروهای یپرم خان به پارک اتابک، تعدادی از مجاهدان کشته و صدها نفر مجروح شدند. ستارخان نیز در این واقعه مورد اصابت گلوله واقع شد و مجروح شد. از این پس او خانه نشین شد و بر اثر همین جراحت تا چهار سال بعد که وفات یافت با عصا راه میرفت.
رضاخان اما بهمنماه ۱۲۹۹ که از ماموریت سرکوب جنبش جنگل به قزوین بازگشت با صلاحدید ژنرال آیرونساید و همراهی سیدضیاءالدین طباطبایی، انگلوفیل معروف، به قصد کودتا عازم تهران شدند و سوم اسفند با نیروی قزاق پایتخت را اشغال کردند و از احمدشاه حکم صدراعظمی سید ضیاء را گرفتند. رضاخان که وزیر جنگ شده بود تا سال ۱۳۰۴ که به سلطنت رسید و پس از آن هرکس را مخالف اهداف خود میدید حکم به نابودیاش میکرد. ازجمله ترور میرزاده عشقی، شاعر آزادیخواه در ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳، ترور نافرجام مدرس ۱۳۰۵ و قتل وی در زندان ۱۳۱۶، ترور واعظ قزوینی به جای ملکالشعراء بهار در آبان ۱۳۰۴ را میتوان نام برد. این رویه پس از سلطنت رسیدن وی بهشکل سیستماتیک و سازمانیافته درآمد و حتی کسانی که او را به شاهی رسانده و در انجام امور یاریاش کردند مثل علیاکبر داور، تیمورتاش، نصرتالدوله فیروز، اسدی تولیت آستان قدس هم بینصیب نماندند. او که تربیت یافته نیروی قزاق بود تصور میکرد راه حل همه مسائل تنها از طریق نظامیگری و زور و قدرت است. محمدرضاشاه درباره این خصوصیت او، نکته جالبی گفته است: «یکی از دوستان نزدیک پدرم حکایت میکرد که کمی بعد از اینکه پدرم با نیروی خود به تهران وارد شده بود، روزی با خود زمزمهای داشت و ناگهان با صدای بلند با خود گفت: کاش هزار قبضه تفنگ یکجور داشتم.»۵
رضاخان از ۱۳۰۴ که به شاهی رسید، حق انتخاب نمایندگان مجلس را از مردم سلب کرد. از آن زمان نمایندگان توسط تیمورتاش وزیر دربار انتخاب و بهتر است گفته شود انتصاب میشدند. او اعتقادی به قانون و مجلس نداشت و معروف است مجلس را طویله مینامید.۶
بیتوجهی رضاشاه به پارلمان و قانون چنان آشکار بود که محمدرضاشاه هم نتوانست آن را پنهان کند: «اگر پدرم از روش دموکراسی و پارلمانی استفاده نمیکرد به خاطر آن بود که عده رایدهندگان باسواد که برای دموکراسی حقیقی لازم است تا دستگاه تقنینیه مؤثر و مفیدی را به وجود آورند بسیار معدود بود.»۷
در حقیقت او به انقلاب مشروطه اعتقادی نداشت و با روش حکمرانی خود سلطنت مطلقه قبل از انقلاب را دوباره احیا و حاکم کرد.
رضاخان پنج سال پس از کودتا در سال ۱۳۰۴ تا شانزده سال بعد که از ایران تبعید شد آنچه زمین مرغوب و باغ آباد در مازندران و گیلان بود از چنگ مالکانش درآورد و به نام خود سند زد. او که در ابتدای کار جز یک خانه کوچک اجارهای در محله سنگلج تهران چیزی نداشت، در پایان کارش صاحب ۴۴۰۰۰ سند ملکی بود. یحیی دولت آبادی مینویسد: «سردارسپه به گرفتن املاک کوچک از دست خوانین جزء بهآسانی کامیاب میگردد، ولی نقطه نظر مهم او متصرفات محمدولی خان سپهسالار اعظم است… سردارسپه با تمام قوت فکری و عملی نقشه گرفتن املاک سپهسالار را تعقیب میکند و جان سپهسالار و پسرش بر سر این کار میرود و بالاخره سردارسپه مالک نور و کجور و تنکابن میشود و قسمتهای دیگر مهم آن ایالت را نیز به تصرف خود درمیآورد و بومهن را که نزدیکترین نقاط دارایی مازندران اوست به تهران، مرکز عملیات قرار میدهد».۸
بلافاصله پس از رفتن رضاشاه، در مجلس شورای ملی غوغایی بر سر این املاک و شکایات مردم برپا شد و بخشی از آنها به مالکان اصلیاش بازگردانده شد و بقیه در اختیار محمدرضاشاه قرار گرفت که سالهای بعد آنها را به فروش رساند یا بین روستاییان تقسیم کرد.
اما ستارخان چه کرد؟ او که به گفته همه مورخان، پیروزی مجدد مشروطهخواهان مرهون مقاومت و فداکاری او بود، پس از فرار محمدعلی شاه و سرکار آمدن دوباره مشروطهخواهان هیچ توقعی و درخواستی نداشت. به این راضی بود که در گوشهای به زندگی شخصی خود برسد و از دسترنج خود نانی به کف آرد و اگر نیاز به فداکاری بود درصحنه حاضر شود. او پس از پیروزی یک اسب و یک تفنگ بیشتر نداشت، حتی برای تامین زندگی شخصیاش زمینی نداشت تا کشاورزی کند. این انسان آنقدر نجابت و صداقت داشت که بهخاطر جانبازیها و فداکاریهایش که عامل اصلی پیروزی مشروطه دوم بود، انتظار پاداش یا کسب مقام و قدرت یا بهدست آوردن رانتی نداشت. زمینی در اطراف تبریز بود که زمانی محمدعلی شاه ولیعهد در آنجا به شکار میپرداخت و نامش باباباغی بود. به گفته کسروی، ستارخان این پیشنهاد را به انجمن ایالتی مطرح کرد: «من سگ این توده هستم و همیشه میخواهم پاسبان این توده باشم. شما باباباغی را به من واگذار کنید بروم در آنجا به کشت و کار پردازم و روز بگذارم و باز هر زمان نیاز افتاد بیایم و جانبازی کنم.»۹
کسروی در پی آوردن این خبر خود، چنین اظهارنظر کرده است: «این نمونهای از فروتنی و بیآزاری آن مرد است که در برابر آن کار بزرگی که انجام داده بود به یک باغی خرسندی داشت که به او واگذارند و در آنجا در یکگوشه به کار کشت بپردازد. شما آنان را بنگرید که این درخواست را از او نپذیرفتند و از تبریز آوارهاش ساخته به تهران آوردند و در آنجا بدترین سزا را به او دادند.»
القاب رضا شاه
رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شدهاست. در جوانی به نام ناحیهای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده میشد. با ورود به نظامیگری بهمناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به «رضا ماکسیم» و بعدها به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامیاش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای 1299 و به دستگرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» میخواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی»(پیش از این نام خانوادگی در ایران کار نمیرفته است و رضا شاه برای اولین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد. شناخته شد. در سال 1328 با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد.
کودتای سوم اسفند 1299 با توجه به تاثیرات فراوان آن بر حیات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران واقعه ای مهم و در خور توجه است. پست حساس وزارت جنگ با اندکی کشمکش در اختیار رضاخان سردار سپه قرارگرفت. پس از آن احمدشاه قاجار حکم ریاست الوزرایی سید ضیاءالدین طباطبایی یزدی و سرداری سپه ژنرال رضاخان را صادر کرد. سید ضیاء الدین پس از دست گرفتن قدرت بسیاری از شخصیتهای سیاسی را دستگیر و به زندان افکند. از جمله این شخصیتها آیتالله مدرس بود. سیدضیاء الدین چند روز پس از کودتا به حضور احمد شاه رفت و شاه که نسبت به جان خود به شدت بیم داشت وی را به عنوان نخست وزیر کابینه جدید معرفی نمود. کابینه سید ضیاء عملا وظیفه یک محلل برای ورود کابینه رضا خان را ایفا نمود. پس از چندی مقام وزارت جنگ نیز به رضاخان واگذار شد. به این ترتیب با حمایت انگلیسیها، وی یک به یک پلههای ترقی را پیمود و به تدریج به محکم کردن مواضع خود مشغول شد. در دوره چهارم مجلس، رضاخان که در مقام وزارت جنگ بود، کوشید امور دفاعى و اقتصادى را هم در اختیار گیرد.
بخشش سرزمینی ایران در دوران رضاشاه
در خاطرات سرلشکر ارفع که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی بوده چگونگی این واگذاری را بیان مینماید… بنابراین پیمان سعدآباد از هر لحاظ به زیان ایران بوده است. سرلشکر ارفع که در سفر رضاشاه به ترکیه عضو هیات همراه وی بود، خاطراتی از این سفر در زمینه نوع نگرش رضاشاه نسبت به اختلافات مرزی ایران با همسایگان دارد که خواندنی است. ارفع در خاطرات خود میگوید: «من عضو هیات تحدید حدود و حل اختلافات بودم. در این هیات کسانی چون محمدعلی فروغی و رشدی آراس شرکت داشتند. یک روز که من و یک سرهنگ ترک بر سر موضوعی مورد اختلاف با حرارت بسیار بحث میکردیم رشدی آراس گفت: «ما ترکها بهنظر اعلیحضرت شاهنشاه اطمینان و اعتقاد کامل داریم، سرهنگ ارفع پروندهها و نقشهها را به حضور ایشان ببرد هرچه فرمودند ما قبول داریم.» من نقشهها و کاغذها را جمع کردم و یک راست به کاخ سلطنتی رفتم و به اتاق داخل شدم و گفتم عرایضی دارم چند دقیقه بعد شاهنشاه وارد شدند در حالی که من نقشهها را روی میز پهن کرده بودم. همین که نقشهها را دیدند فرمودند: «موضوع چیست؟» من شروع کردم به توضیح دادن که فلان تپه چنین است فلان منطقه چنان است، آنجا سخت مورد نیاز ماست، و از این حرفها… ولی پس از مدتی که با حرارت عرایضی کردم با کمال تعجب دیدم اعلیحضرت چیزی نمیفرمایند. وقتی سرم را بلند کردم دیدم شاه با حالت مخصوصی به من نگاه میکند گویی به حرفهایم چندان توجهی ندارد و تنها چشم به چشم من دوخته است تا ببیند من چه میگویم. من سکوت کردم. فرمودند: معلوم است منظور مرا نفهمیدی… بگو ببینم این تپه این جا از آن تپه که میگویی بلندتر نیست؟ عرض کردم: «بلی قربان»… فرمودند: «آن را چرا نمیخواهی؟ این یکی چهطور؟» عرض کردم «بلی». فرمودند: «منظور این تپه و آن تپه نیست. منظور من این است که دو دستگی و جدایی که بین ایران و ترکیه از چندین صد سال وجود دارد و همیشه به زیان هر دو کشور و به سود دشمنان مشترک ما بوده است از میان برود. مهم نیست که این تپه از آن که باشد . آنچه مهم است این است که ما با هم دوست باشیم.» من شرمنده شدم و کاغذها و نقشهها را جمع کردم و به وزارت خارجه که محل تشکیل هیات بود برگشتم. همه منتظر من بودند تا وارد شدم پرسیدند اعلیحضرت چه فرمودند؟ گفتم: «فرمودند ما دوست هستیم این موضوعات در کار نیست. تقسیم کنید این طرف تپه که رو به «قطور» است مال ما باشد و آن طرف مال ترکها». این واقعا درس بزرگی بود برای من و دریافتم که شاهنشاه ایران تا چه اندازه نظر بلند و با گذشت و خواهان دوستی و صلح و صفا هستند.»
در سال 1931، «چارلز. سی. هارت»، وزیرمختار آمریکا در تهران، گزارش داد که رضاشاه شخصا بیش از یک میلیون پوند در لندن به حساب خود واریز کرده است. بر اساس تعدادی از اسناد بانکی که پهلویها به هنگام فرار دستهجمعیشان از ایران در سال 1978 از خود باقی گذاشتند معلوم میشود که اظهارات نیشدار «هارت» درباره حسابهای بانکی رضاشاه در لندن از روی حدس و گمان نبوده است. آنچه هارت نمیدانست این بود که رضاشاه حسابهای دلاری متعددی در لندن، ژنو و برلین دارد. اسناد باقیمانده حاکی از انحراف مسیر درآمدهای نفتی ایران به حسابهای شخصی رضاشاه است.
سرهنگ رضاقلی امیرخسروی، مدیرکل بانک پهلوی، در تاریخ 17 اوت 1931 طی نامهای محرمانه به دکتر کورت لیندن بلات، رییس بانک ملی ایران نوشت: «عالیجناب، بنا به دستور اعلیحضرت، خواهشمند است با ارسال دستورالعمل تلگرافی به بانک میدلند در لندن دستور واریز 150 هزار دلار به حساب اعلیحضرت نزد بانک وست مینیستر را صادر و مراتب را با تلگراف تأیید فرمایید. با احترام فراوان رییس، مدیر کل، سرهنگ امیرخسروی.»
لیندن بلات در پاسخ نوشت: «عالیجناب، عطف به دستورالعمل شماره 5170 مورخ 17 اوت حضرتعالی، احتراما به عرض میرساند که روز گذشته به محض دریافت نامه شما، دستورالعمل تلگرافی برای واریز 150 هزار دلار به حساب اعلیحضرت در بانک وست مینیستر با مسئولیت محدود در لندن به بانک میدلند با مسئولیت محدود در لندن ارسال شد. بانک وست مینیستر دستورالعمل تلگرافی ما را دریافت کرده و شما را از رسید پول مطلع خواهد ساخت. با احترام و سپاس فراوان عالیجناب، دکتر لیندن بلات، بانک ملی ایران.»
در تاریخ 4 سپتامبر 1931، بانک وست مینیستر واریز 150 هزار دلار را تایید کرد. البته انتقال پول در حوالههای 150 هزار دلاری به حسابهای رضاشاه متوقف نشد. مثلاً، در تاریخ 25 اوت 1932، بانک وست مینیستر واریز 150 هزار دلار دیگر را به حساب اعلیحضرت تایید کرد. در سال 1931، علاوه بر 150 هزار دلاری که به حساب بانکیاش در لندن واریز شد، 150 هزار دلار نیز در وجه او به یونیون بانک سوئیس و رایش کردیت گزلشافت برلین پرداخت شد.
تصاحب املاک و داراییهای مردم و کسب ثروت افسانهای رضاخان قزاق
«ثروتی که رضاخان در مدت سلطنت خود به دست آورد افسانهای است. به نقل از حسنین هیکل روزنامه نگار مصری ، رضاخان صاحب «دو هزار ده بود که دویست پنجاه هزار نفر رعیت مستقیما بر روی زمینهای او کار میکردند.» سپرده رضا شاه در بانکهای خارجی مبلغ سیصد و شصت میلیون دلار حدس زده میشد. توضیح رضاخان در مورد ثروت هنگفتی که بلای خود به هم زده بود خواندنی است :هفت هزار میلیون تومان(هفت میلیارد تومان به پول آن روز) جمع کردم و امروز هم که از ایران خارج میشوم هیچ ندارم؟! این تمول را برای آن جمع کردم که به ملت یاد بدهم که با جدیت همه کار میشود کرد و تنها به نان و گوشت نباید قناعت کرد.» مبلغی که رضاخان به اندوخت آن اعتراف کرده یک میلیون و ششصد و بیست هزار کیلو طلاست. اینکه چگونه یک فرد توانسته در مدت کوتاهی 000/620/1 کیلوگرم طلا جمع نماید، جای شگفتی است، اما از طرفی هم میتوان حدس زد که چگونه مردم ایران تحت فشار قرار داشتند.
جنون ثروت، رضاخان را چنان از خود بی خود کرده بود که تنها به غصب املاک مردم، برقراری انحصار جهت فروش برنج و پنبه و گندم املاک اختصاصی به قیمت دلخواه، کارخانهداری، خرید و فروش ارز به کشت و فروش بادمجان و ترهبار در میدانهای پایین شهر ختم نمیشد، بلکه اعتبارات و بودجه مملکتی و خصوصا درآمد کشور از نفت بدون هیچگونه حساب و کتابی در اختیار شخص اعلیحضرت بود و وی به میل و اراده خود از آن استفاده میکرد. میگویند در زندان غار بهعنوان آخرین منزل وزرای محکوم اتاقی به نام اتاق امضای قباله و فروش املاک وجود داشت، کسانی که حاضر نبودند املاک خود را تقدیم شاهنشاه نمایند محلی برای آمپول هوای پزشک احمدی و یا سلولهای پر از شپشآلوده به تیفوس جهت فراهم کردن مرگی کاملا طبیعی در انتظارشان بود. هرگاه زندانی از این فشارها جان سالم به در میبرد و به عرض شاه میرساندند، میگفت مگر هنوز او زنده است؟ ده سال کافی برای مردن او نیست؟ مگر میهمانخانه ساختهام؟(روزنامه ستاره، شماره 1170، سال 1320 ه ش)
راهآهن سراسری ایران، در حقیقت یک خطآهن نظامی برای امپراتوری انگلیس بود و نه یک راهآهن تجارتی و ترانزیت یا مسافرتی برای جامعه ایران. امپراتوری انگلیس از اینگونه راهآهنها در همه مستعمرات خود از جمله هند و مستعمرات آفریقایی ساخته بود و این خطآهن نیز یکی دیگر از آنها به شمار میرفت. زرنگی بزرگ انگلیسیها در این مورد آن بود که برای ساختن این راهآهن حتی یک لیره خرج نکردند و پول آن تماما از کیسه ملت ایران پرداخت شد و آنهم نه از پول نفت، بلکه از مالیات بر قند و شکر روستاییان و کارگران تهیدست و فقیر ایرانی.(پول نفت عمدتا به جیب رضا و خانواده اش و دزدان دربارش میرفت و به مصرف آبادانی کشور نمیرسید)
در کودتای اسفند 1299، شروع به ساختن راهآهنی برای مبارزه با بلشویکهای روسیه کرده بود. در آن دوران عراق هنوز تحت الحمایه انگلیس بود. در نتیجه امپراتوری انگلیس تصمیم داشت این راهآهن را از مستعمره خود در عراق به مرز روسیه امتداد دهد. به احمد شاه هم فشار زیادی آوردند که راهآهنی را که چند سال بعد رضا ساخت بسازد که او نپذیرفت. هدف ارتش انگلیس آن بود که در صورت حمله به شوروی بتوانند سربازانشان را از جنوب ایران، به سرعت و با اجتناب از گذر از شهرهای اصلی ایران(که میتوانست منجر به توقف قطارها توسط ایرانیان میهن پرست شود) مستقیما به ناحیهای بیدفاع در جنوب دولت شوروی برسانند .
در روز سوم شهریور 1320، با وجود بیطرفی دولت ایران در جنگ، نیروهای شوروی از شمال و نیروهای بریتانیا از جنوب به ایران حمله کردند. پانزده لشکر ارتش رضاشاه تقریبا بدون هیچ مقاومتی در مقابل یورش خارجی تسلیم شدند، و شهرهای اصلی ایران از جمله تهران به اشغال درآمدند. اهداف مهم متفقین از این عملیات عبارت بود از:
اطمینان از عدم استفاده نیروهای آلمان نازی از خاک ایران برای حمله به مرزهای جنوبی اتحاد شوروی
اطمینان از امنیت جریان نفت جنوب ایران که سوخت بخش بزرگی از ناوگان نیروی دریایی سلطنتی بریتانیارا تامین میکرد.
اطمینان از عدم استفاده آلمان از نفت ایران
تکمیل و استفاده از راهآهن سراسری ایران برای ارسال مهمات و تسلیحات به جبهه شوروی از طریق خلیج فارس، ایران و دریای خزر
به علت اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم، متفقین به ایران لقب «پل پیروزی» داده بودند.
پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد: «ممکن است اعلیحضرت لطفا از سلطنت کنارهگیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راهحل دیگری وجود دارد.»
در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت سیاسی گروههای چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه 53 نفرکه حتی فعالیتهای اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و روزنامهها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند.
رضا شاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دستههای عزاداری امام حسین و همچنین در تکایا و حسینیهها بهطور فعالی شرکت مینمود. تحقیق محمد فغفوری در باره رابطه علما–دولت بین 1921 و 1941 نشان میدهد که رضاخان از هویت ملی/دینی برای دستیابی به اهداف سیاسیاش استفاده کرده بود. میگویند رضا شاه کینه رشتیها را به دل گرفته و همه جا با توهین از آنها یاد میکرد و زمینهساز ساختن جوکهای مستهجن، مبتذل و توهینآمیز علیه آنها شد. او که خود شمالی مازندرانی بود هیچ فکر نمیکرد روزی این جوکها یا فحشها متوجه نه تنها رشتیها بلکه همه شمالیها از جمله مازندرانیها هم خواهد شد. چون اغلب در این جوکها منظور از رشتی تمام اهالی ساکن بین شهرهای آستارا تا گنبد است. توهین و فحاشی به شمالیها معمولا با دو گونه تهمت صورت میگیرد: اول هرزگی زنان و بیغیرتی مردان شمالی، دوم ترسو بودن شمالیها.
کشف حجاب
رضا شاه، همه سازمانها و احزاب و نهادهای مردمی از جمله فعالیتهای زنان را که در انقلاب مشرطیت فعال بودند، نه تنها ممنوع کرد بلکه فعالین آنها را نیز به زندان افکند. و یک تشکل زنان دولتی به نام « کانون بانوان» تاسیس کرد و دخترش اشرف را به ریاست آن گمارد. تشکلی که مطلقا تحت کنترل حکومت بود.
رضا شاه، جهت آماده ساختن زمینه کشف حجاب، مجلس در ششم دی ماه 1307 قانون متحدالشکل نمودن البسه را تصویب کرد که بر اساس آن، پوشیدن کت و شلوار و کراوات و کلاه فرنگی برای مردان، الزامی شد.
در سال 1313، رضا خان عازم ترکیه شد و با مشاهده تغییراتی که حکومت لائیک ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاتورک در جهت غربی کردن جامعه مسلمان ترکیه اجرا کرده بود، تحت تاثیر قرار گرفته، به ویژه حجابزدایی گام برداشت. در بهمن 1313، در افتتاح دانشگاه تهران، به دختران دستور دادند که بدون حجاب به تحصیل مشغول شوند. در روز 17 دی 1314 در جشن فارغالتحصیلی دانشسرای مقدماتی دختران در تهران، قانون کشف حجاب زنان را بهطور آشکار و رسمی اعلام کرد و خود به اتفاق همسر و دخترانش که بدون حجاب بودند، در این جشن که به ابتکار علی اصغر حکمت، وزیر معارف و فراموسونر معروف تشکیل گردید، شرکت و سخنرانی کرد.
ماموران حکومت رضاخان در اجرای این قانون، شب و روز در کوچهها و خیابانها گشت میزدند و هر جا زن باحجابی را مییافتند، با خشونت چادر و روسریش را برمیداشتند و مردها را مجبور میکردند تا زنهایشان را سر برهنه به خیابانها و مجالس ببرند.
این اقدام رضاخان، نه تنها کمترین ربطی به آزاید زنان نداشت بلکه رسما و علنا تجاوز پلیس رضا خان رسما و علنا به حق انسانی زنان بود. این سیاست سبب شد حتی زنانی که سالهای برای آزادی زبان از جمله لغو حجاب اجباری مبارزه کرده بودند خاننشین شوند به این دلیل که اقدمات پلیسی و سرکوب زنان هیچ ربطی به آگاهی آزادانه و دادوطلبانه زنان نداشت و چنین سیاستی پایههای اسبتداد و دیکتاتوری را در جامعه محکم میکند نه آزادی زنان را.
پس از آنکه مردم توانسته بودند در انقلاب مشروطه تا حدودی از اختیارات شاه بکاهند، با بازگشت رضا خان، همه چیز به حالت اول و حتی بدتر از قبل برگشت. از جمله ادغام پلیس جنوب که پلیسی مستعمره بود به ارتش ایران و قرار داد معاهده 1933 که 100 هزار مایل مربع از خاک ایران که نفت خیز بود به انگلیسیها داده شود از دیگر اقدامات رضاخان به نفع انگلیسیها بود.
در دوره رضاشاه به واسطه تندخویی وی، یک دیکتاتوری تمام عیار در کشور حاکم بود، نه خبری از مجلس و نمایندگان انتخابی مردم بود و نه اعتراضی از سوی حکومت تحمل میشد. هیچکس جرات نداشت بحثی از مطالبات سیاسی و اجتماعی دوران مشروطیت را به زبان بیاورد.
از دوره مجلس ششم به بعد، «انتخابات» بدین شکل صورت میگرفت که در ابتدا لیستی شامل افراد مورد اعتماد رضاشاه در اختیار روسای شهربانی و فرماندهان لشکر و حکمرانان مناطق مختلف کشور قرار میگرفت، این افراد نیز لیست مورد وثوق شاه را به مراکز ارسال میکردند. این رویه آنچنان با نظم و دقتی انجام میشد که به صورت یک رویه قانونی درآمده بود و عملا پیش از آنکه رایی در صندوق انتخابات انداخته شود، نمایندگان شهرهای مختلف تعیین شده بودند. حداقل نتیجه انتصابی بودن این نمایندگان در مجالس دوران رضاشاه این بود که تمامی قوانینی که به مجلس ارسال میشد، بدون هیچگونه اختلاف و مخالفتی از سوی نمایندگان تصویب میشد. در واقع دوران رضاشاه را باید دوران سلطنت به شیوهای خاص نامید زیرا فرامین شاه در مجلس، بدون هیچگونه مخالفتی به تصویب میرسید. بهعبارت دیگر، شاه هم نقش تصویب قوانین را بر عهده داشت و هم به اجرای آن مشغول بود.
اقتصاد ویران در دوره رضاشاه!
پس از روی کارآمدن رضاشاه انتظار میرفت که وضعیت اقتصادی که به دنبال جنگ جهانی اول و همچنین بیکفایتی سلاطین قبلی بهشدت متزلزل شده بود بهبود یابد ولی این وضعیت تا پایان حکومت پهلوی و پیروزی انقلاب 1357 مردم ایران بر همان مدار پیش از سلطنت پهلوی میچرخید و در بسیاری از موارد وضعیت بدتر از پیش نیز شده بود.
پس از روی کار آمدن سلطنت پهلوی، نه فقر فراگیر نسبت به گذشته کاهش یافت و نه کارگزارانی کارکشته و دلسوز استخدام شدند تا برنامه و بودجهای برای اصلاح ساختار بغرنج اجتماعی و اقتصادی کشور تنظیم کنند. به علاوه، بیش از هر زمان دیگر جایگاه ایران در روابط بینالمللی متزلزل گشت.
جمعیت ایران که به دلیل شیوع بیماریهای همهگیر، سوءتغذیه، فقدان امکانات بهداشتی و… به کندی افزایش مییافت، در این سالها به ۱۱ میلیون نفر رسیده بود، بیآنکه توزیع آن بر مبنای ۲۵ درصد در شهرها، و ۲۵ درصد عشایری و ۵۰ درصد روستایی تغییر کند.
در سراسر این دوره، پرداختها دچار کسری مزمن بود و پیوسته بر میزان بدهیهای خارجی افزوده میشد. در ساختار اقتصادی یا فنی صنعتی کشور تحول بارزی رخ نداده بود. نزدیک به ۹۰ درصد نیروی کار در کشاورزی و صنایع دستی روستاییاشتغال داشتند و ۱۰ درصد باقی مانده به تجارت، خدمات دولتی و صنایع شهری مشغول بودند. عمدهترین کالاهای وارداتی ایران مصنوعات صنعتی و عمدهترین صادراتش مواد خام، محصولات کشاورزی، نفت و صنایع دستی نظیر فرش بود.
نزدیک به ۸۰ تا ۹۰ درصد مبادلات بازرگانی ایران با روس و انگلیس صورت میگرفت. با این حال، دوره پهلوی اول به جنگ خلاصه نمیشود اگر چه در این دوره شاهد احداث صنایع زیر بنایی و ایجاد راههای مواصلاتی و برخی اصلاحات اقتصادی بودیم اما فقر ناشی از سوءمدیریت، استبداد و فساد طبقه حاکم، بیسوادی و جهل توده مردم، دوران سختی را برای ایران رقم زد.
پرونده سراسر سیاهی رضا خان!
البته عملکرد پهلوی اول را به موارد پیش گفته نمیتوان خلاصه کرد چرا که:
– جدایی رشته کوههای آرارات و بخشیدن آن به ترکیه
– کشتار و تبعید بیش از ۲۴ هزار نفر از مردم ایران
– جدایی دهکده توریستی فیروزه در خراسان شمالی و اعطای آن به روسیه که امروز جزو قلمرو ترکمنستان محسوب میشود.
– امضای قرارداد ننگین سعدآباد با کشورهای همسایه عراق، ترکیه و افغانستان و جدایی بخشهای زیادی از ایران
– بخشیدن اروند رود به عراق
– جدایی مناطق «بولاغباشی»، «جوزر»، «قوریگل» ایران توسط ترکیه در زمان رضاشاه
– جدایی روستاهای «سیرو» و «سرتیک» و برخی مراتع متعلق به کردهای «جیکانلو» ایران توسط رضاشاه
– جدایی دشت ناامید در سیستان به مساحت ۳ هزار کیلومتر در سال ۱۳۱۷
– اعطای امکانات به باستانشناسان آمریکایی برای کاوش در تخت جمشید و تاراج آثار تخت جمشید توسط این باستانشناسان
– غاصب ۲۱۶۷ از روستاهای کشور و صدور سند این روستاها به نام خود
– قتلعام کسانی که از دادن زمینهایشان به رضاشاه سر باز زدند و نیز کشتن مخالفان خود با آمپول هوا(توسط پزشک احمدی معروف)
– کشتن شعرا، روشنفکران و ادیبانی همچون فرخی یزدی، میرزاده عشقی، واعظ قزوینی و بسیاری از نویسندگان ایرانی توسط رضاشاه
– تبعید نقاش نامی ایرانی کمالالملک به بیابانهای نیشابور
– تاسیس ارتشی که حتی نتوانست ساعاتی در برابر اشغالگران مقاومت کرده و در نتیجه رضاشاه با خفت و خواری هرچه تمام تن به تبعید داد
– قلع و قمع کردن عشایر ایران و تبعید بسیاری از آنان
– …
و دهها مورد دیگر نشان میدهد که رضاشاه نه پدر ایران نوین که بانی تخریب کشور و سپردن آن به بیگانگان شدیدتر از آنی که پیش از او توسط سلاطین بیکفایت در جریان بوده میباشد.
نتیجهگیری
«حکم میکنم»
این عبارت در بالای اعلامیهای بود که با امضای «رییس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا، رضا» پس از کودتای سوم اسفند 1299، بر دیوارهای کوچه پس کوچههای تهران نصب گردید. درساعت یک بامداد سوم اسفند 1299، دو هزار و پانصد تن قزاق به فرماندهی رضا میرپنج، از دروازههای جنوب تهران وارد شده و بدون هیچ درگیری خاصی شهر را تصرف و دولت وقت را سرنگون کردند.
از آن زمان که رضا میرپنج وزیر جنگ دولت کودتا شد تا حدود 3 سال بعد که با عنوان «سردار سپه» به نخستوزیری رسید تا 24 آذر 1304 که با نام «رضا شاه پهلوی» بر تخت پادشاهی نشست و بالاخره تا 25 شهریور 1320 که از ایران فرار کرد، 20 سال و شش ماه و 22 روز به انحاء مختلف بر این مملکت حکومت کرد.
در جمعبندی، اینکه در آن روزها و سالها بر جامعه ایران چه گذشت را بهتر است از مکتوبات و نوشتهها و اسنادی که خارجیهای مقیم ایران برجای گذاردند، نقل کنیم:
روایت کاردار فرانسه در تهران
کاردار سفارت فرانسه در تهران در 23 ارديبهشت 1317 و در هفدهمين سال حكومت و سيزدهمين سال سلطنت رضا خان گزارشي به وزارت خارجه كشورش ارسال نموده و در آن ديدگاه خود را نسبت به عملكرد وی بيان كرده است. در بخشی از گزارش فوق آمده بود:
«… شاه وارد سيزدهمين سال سلطنت خود شده ولي در حقيقت هفده سال است كه اراده او بر اين مملكت حاكم است. در واقع اواخر ماه فوريه سال 1921 رضاخان افسر قزاق تهران را متصرف شد و مرد موردنظر خويش را به قدرت رساند. چهار سال حكومت در شرق براي يك ديكتاتور دوراني طولاني است…»10
این کاردار فرانسوی که «پييرهانري دولابلانش ته» نام داشت، در ادامه، پس از اینکه به عقبافتادگی و وضعیت فاجعه بار آن زمان ایران بهعنوان حاصل حکومت دیکتاتوری و وابسته به غرب رضاخانی اشاره نمود، افزود:
«… در هفتاد و يك سالگي ممکن نيست كه مرد بتواند به اشتباهات خود پي ببرد، به خصوص اگر اين مرد يك بدوي واجد احساس «خود كمبيني»؛ باشد كه… از هفده سال پيش قدرت نامحدود و اطرافيان متملق كه ميان آنها چند وزيرمختار خارجي هم هست، بيشتر به اين حالت كمك كرده است. ايران را به پنج بليه گرفتار ساخته است: مالاريا – سيفليس – ترياك – حصبه و شبه حصبه و اسهال… استعمال ترياك كه خود شاه نيز سرمشقي از اين بابت شد، طبقه كارگر و به ويژه زحمتكشان را فراگرفته و مشكل مهم در اين نيست كه هنرمندان و كارگران به استعمال آن مبتلا شدهاند، بلكه اين آفت به كودكان و خردسالان نيز سرايت كرده كه نرخ فوقالعاده مرگهاي بچگي(70 تا 80 درصد بهنگام زايمان) ناشي از آن است…»11
این گزارش در سالهایی توسط یک ناظر خارجی نوشته شده است که اوج حکومت رضاخانی و به قول شبهروشنفکران، «دیکتاتوری منور» به شمار میآمد و در تاریخپردازیهای سفارشی متعدد، همواره بهعنوان دوران طلایی ایران از آن یاد شده است.
در حالی که سایر اسناد و مکتوبات سفراء و وزرای خارجی مقیم ایران و یا نامهها و گزارشهای کارشناسان کشورهای دیگر عمدتا آمریکا که به ایران رفتوآمد داشته و هنوز جای پایی در این سرزمین برای خود درست نکرده بودند، همین مشاهدات و گزارش کاردار سفارت فرانسه را در وضعیت مصیبتزده ایران دوران رضاخانی تایید کردهاند.
مثلا اسناد وزارت امور خارجه آمريکا که شامل گزارشهاي مفصلي درباره اوضاع اقتصادي و اجتماعي ايران در اواخر حکومت رضا خان میگردد، حاکی است در سال 1941(یعنی آخرین سال حکومت وی)، ايران به سرزميني ويران مبدل شده بود که مردمش حتي نان براي خوردن نداشتند.
مردم تهران چندين بار در سال 1940، بر سر نان شورش کردند. کارمندان سفارت آمريکا در طول سالهاي 1940 و 1941 سفرهاي زيادي به اقصي نقاط ايران داشته و مشاهدات خود را مفصلا ثبت نمودهاند. برخي از گزارشها بيان مشاهداتي است که اين افراد در ارتباط با وضعيت اسفبار جامعه ايراني دارند. شواهد موجود در اين گزارشها قطعاً صحت گفتههای «آرتور چستر ميلسپو»(رییس هیات مستشاران مالی آمریکا) را تاييد ميکند که:
«رضا شاه بيرحمانه رعيت ايراني را که توده مردم را تشکيل ميدهد استثمار کرد.»12
«چارلز کامرهارت» وزير مختار آمريکا در ايران از سال 1930 تا 1933، مينويسد:
«… وقتي فرزند بيسواد يک دهاتيِ به همان اندازه بيسواد، ديکتاتور نظامي بيرحم ايران ميشود، ديگر چه انتظاري ميتوان داشت؟ انگليسيها به منظور غارت نفت ايران و هدايت توسعه اقتصادي ايران در راستاي منافع خود، هيچ نگراني از بابت ويران شدن ايران و تمدنش نداشتند. آشکارا، تنها مسئلهاي که براي انگليسيها اهميت داشت ادامه دسترسي به نفت ارزان ايران بود…»13
رضاخان ميرپنج افسر ديويزيون قزاق که تا پیش از آن، مهتر اسبهای سفارتخانههای خارجی و به رضا پالانی مشهور بود، وقتی به تخت سلطنت نشست، نه ملكي داشت، نه كارخانهاي و نه وجوه نقدي در بانكهاي خارجي. ولي هنگامی که روز 25 شهريور 1320 هجری شمسی از کشور گریخت، مشخص شد وي با تملك حاصلخيزترين نقاط كشور در مازندران، گيلان، گرگان و ساير نقاط، بزرگترين ملاك كشور ايران شده و با در دست داشتن ذخائر نقدي در بانكهاي انگلستان، آمريكا و آلمان يكي از ثروتمندترين مردان جهان به شمار ميآمد.
روزنامههاي پس از شهريور 1320، مملو از مطالبی بود كه اقدامات عمال ديكتاتور را براي غصب زمینهای مردم را در برداشت. يك نماينده مجلس انگلستان پس از مسافرت به ايران و مطالعه احوال ايرانيان نوشته بود:
«رضاشاه، دزدان و راهزنان را از سر راههاي ايران برداشت و به افراد ملت خود فهماند كه از این پس، در سرتاسر ايران فقط يك راهزن بايد وجود داشته باشد.»14
دکتر محمد قلی مجد، پژوهشگر و استاد دانشگاه پنسیلوانیا براساس اسناد وزارت خارجه آمریکا و پژوهشهای گستردهاش، درباره افسانه بنیانگذار ایران نوین که به رضاخان اطلاق میشود، نوشت:
«زماني که در سال 1941 رضاشاه ايران را ترک کرد، 90 درصد جمعيت ايران بيسواد بودند… زماني که سلطنت رضاشاه به پايان رسيد، ايران يکي از عقبماندهترين و يکي از فقيرترين کشورهاي جهان بود. به گزارش سال 1952 بانک جهاني دربارۀ ايران استناد ميکنم. اين «ايران نو»، که رضاشاه کبير معمار آن بود، يک ديکتاتوري بيرحمانه و خشن نظامي بود که در آن قانون اساسي و مجلس به شوخي شباهت داشت. اين «ايران نو» يکي از فقيرترين و عقبماندهترين کشورهاي جهان زمان خود بود.»15
در پایان جنگ جهانی دوم، هم اتفاق نظر در میان متفقین برای کنارگذاشتن رضاشاه ایجاد شده بود و هم نارضایتی عمومی مردم به این روند کمک شایانی کرد. سرانجام رضاشاه که با کمک انگلستان و کودتا به قدرت رسیده بود توسط دول متفق به دلیل گرایشات فاشیستی و همکاری با آلمان هیتلری، از قدرت عزل شد و برای ادامه سلطنت در سلسله پهلوی به نفع محمدرضا کنار رفت. برای مثال، سفیر انگلستان در ایران در شهریور 1320ش میگوید حرکت برای عزل شاه یا حتی سلسله وی عمومی خواهد بود و بیشتر مردم ایران به هر انقلابی که سبب دگرگونی اوضاع و برکناری رضاشاه از قدرت باشد تن در خواهند داد. در مجموع باید گفت که عوامل داخلی و دلایل خارجی دست در دست هم سبب برکناری رضاشاه از قدرت شدند. به تعبیری هم اتفاق نظر در میان متفقین برای کنارگذاشتن رضاشاه ایجاد شده بود و هم نارضایتی عمومی مردم به این مسئله کمک شایانی کرد.
بحث در اینجا، لعن و نفرین بر رضاخان و یا افتخار به ستارخان نیست. بحث بر سر کسانی است که امروز در تجمعات داخل کشور، ناآگاهانه شعار «رضا شاه روحت شاد» سر میدهند در واقع خواسته و ناخواسته، و آگاهانه و ناآگانه خواهان یک فرد دیکتاتور و نظامی و حکومت استبدادی رضاخانی را میخواهند و مقایسه او با ستارخان، وقایعی تاریخی هستند. در حالی که امروز نه با سیاستهای استبدادی رضاخان و نه ستارخان نمیشه کار جدی در تحولات سیاست کنونی جهان و ایران از پیش برد. جهان امروز، به سیاستی نیاز دارد که موقعیت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، امنیتی و دیپلماسی جهان امروز را بشناسد؛ به نیازهای واقعی مردم توجه کند تا بتواند مبارزه سیاسی–طبقاتی خود را پیش ببرد.
سهشنبه بیست و یکم بهمن 1404-دهم فوریه 2026
ادامه دارد.
منابع:
۱– مصطفی الموتی، ایران در عصر پهلوی، جداول شگفتیهای زندگی رضاشاه، ۱۳۶۹، چاپ پکا، ص ۲۵.
2- احمد کسروی، تاریخ هجدهساله آذربایجان، انتشارات امیرکبیر، جلد اول، چاپ نهم ۱۳۵۷، ص ۱۱۰.
3- همان.
4- همان، ص ۱۳۸.
5- محمدرضا پهلوی، ماموریت برای وطنم، ۱۳۵۰، ص ۴۹.
6- « رضاشاه و مشروطیت»، چشمانداز ایران شماره ۱۱۱، مهر ۱۳۹۷.
7- همان، ص ۵۳.
8- یحیی دولتآبادی، حیات یحیی، جلد ۴، انتشارات عطار، چاپ چهارم ۱۳۶۲، ص ۲۶۲.
9- احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص ۱۴۵.
10- قزاق -عصر رضاشاه پهلوي بر اساس اسناد وزارت خارجه فرانسه– محمود پورشالچي – انتشارات مرواريد– 1384- صفحه 789
11- همان.
12- عصر رضاشاه در اسناد وزارت امور خارجه آمريکا– دوران – شماره 62- دی ماه 1389.
13- همان.
14 – دكتر سيدجلالالدين مدني– تاريخ سياسي معاصر ايران– دفتر انتشارات اسلامي– ج اول،– ص 268 تا 276.
15- گفتوگو با دکتر محمدقلی مجد– فصلنامه تاریخ معاصر ایران– پیشین.
