قرار است که به زودی دور دوم گفتوگوهای ایران و آمریکا، همزمان با اعلام موضعهای متناقض از سوی دو طرف در ژنو برگزار شود. از یک سو، تجمهوری اسلامی آمادگی خود را برای همکاریهای اقتصادی گسترده از جمله سرمایهگذاری در بخش انرژی، میدانهای مشترک نفت و گاز، پروژههای معدنی و حتی خرید هواپیما با آمریکا اعلام کرده است. حمید قنبری، معاون مدیرکل دیپلماسی اقتصادی وزارت خارجه، استدلال کرده که برای دوام توافق، آمریکا نیز باید از حوزههایی با «بازده اقتصادی بالا و سریع» منتفع شود.
از سوی دیگر، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، گرچه ترجیح دیپلماسی را اعلام کرده، اما تأکید دارد که «هیچکس نتوانسته» با ایران به توافقی موفق برسد. همزمان، آمریکا یک ناو هواپیمابر دوم را به منطقه اعزام کرده و برای احتمال «کارزار نظامی طولانیمدت» ( آنگونه که خود می گویند)، در صورت شکست گفتوگوها آماده میشود. علاوه بر فشار نظامی، طبق گزارش اکسیوس، ترامپ و نتانیاهو توافق کردهاند برای کاهش صادرات نفت ایران به چین تلاش کنند؛ اقدامی که میتواند درآمد نفتی تهران را به شکل محسوسی کاهش دهد.
این تحولات نشان میدهد که هر دو طرف همزمان مسیر دیپلماسی و اهرمهای فشار را حفظ کردهاند. ترکیبی که میتواند مسیر گفتوگوها را هم به سمت توافق و هم به سمت تشدید تنش سوق دهد.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی برای اکثریت مردم ایران «حمایت یا مخالفت» با این یا آن سناریو نیست. مردم نه تصمیمگیرنده جنگاند و نه صاحباختیار سازش. آنچه تعیینکننده است آمادگی برای مواجهه با پیامدهای هر دو سناریو و ساختن نیروی مستقل از پایین است. نیرویی که بتواند در لحظههای گشایش سیاسی یا فروپاشی، هم از زندگی روزمره محافظت کند و هم مبارزه علیه جمهوری اسلامی را به عقب نراند
اگر توافق رخ دهد، به احتمال زیاد چنین صلحی آزادی و تامین حقوق اولیه مردم را به دنبال نمیآورد. تجربه برجام هنوز تازه است. آزاد شدن بیش از ۱۵۰ ملیارد دلار از دارائیهای جمهوری اسلامی نه تنها بهبود شرایط زندگی طبقه کارگر و اقشار فرودست جامعه را به دنبال نداشت ، بلکه به عمیق تر شدن فاصله طبقاتی ، گسترش ابعاد فساد، تقویت توانائی های امنیتی و نظامی رژیم منجر شد.
افزایش درآمدهای نفتی یا دسترسی به سرمایه خارجی، میتواند بهجای رفاه عمومی صرف گسترش ظرفیتهای امنیتی، نظارتی و سرکوب شود. می توان تصور کرد که. کاهش نسبی فشار امنیتی ممکن است حاشیهای برای تشکلیابی مدنی، کارگری، دانشجویی و زنان ایجاد کند. اما این حاشیه همواره مشروط به محاسبات امنیتی و قابل بازپسگیری است.
خطر جدی توافق، نه فقط استمرار رژیم، بلکه استحاله آن به شکلی قابل قبولتر برای آمریکا و قابلتحملتر برای بخشی از درون جامعه است. وضعیتی که میتواند شور و شوق اکثریت مردم برای تعییر بنیادی رژیم را موقتا کاهش دهد و فرصت برای سرنگونی انقلابی رژیم را بسوزاند. اگر چه توافق میتواند ظرفیت های جنبش مطالباتی را بالا ببرد، اما همزمان ابزارهای بقای جمهوری اسلامی را نیز تقویت میکند.
اما وقوع جنگ،ولو هم محدود، منطق خود را به جامعه تحمیل میکند. همه چیز امنیتی می شود. سپاه و نهادهای اطلاعاتی کنترل همه جامعه را بدست می گیرند، و هر اعتراضی به «خیانت» تعبیر می شود. « دفاع از میهن» بهانهای به برای بستن فضای سیاسی عمومی، تعلیق حداقل حقوق، و تشدید سرکوب تبدیل می شود. هر صدای مخالف بهراحتی هدف برچسبزنی قرار میگیرد. جنگ تورم بیشتر، سقوط خدمات عمومی، بیکاری و گرسنگی را به دنبال می آورد . جنگ یعنی بیمارستان، مدرسه، آب و برق و مسکن در معرض فروپاشی قرار می گیرند، یعنی موجهای مهاجرت و بیخانمانی پیوندهای اجتماعی را پاره می کند.
البته قابل تصور است که این وضعیت میتواند به خیزشهای بزرگ منجر شود، اما بدون شبکههای سازمانیافته، بدون رهبری، نتیجه چنین خیزشهائی میتواند نامعلوم، پرهزینه و حتی به سود نیروهای ارتجاعی تمام شود.
جنگ میتواند شکافهای درون جکومتی را باز کند. اما «شکاف بالا» فقط زمانی به «فرصت پایین» تبدیل میشود که نهاد های مردمی برای پر کردن خلاء قدرت شکل گرفته باشند. وگرنه شکافها به رقابت باندهای مسلح و معامله بر سر آینده مردم تبدیل میشوند.
خطر جنگ ظهور جنگسالاران، گروههای افراطی و دخالت مستقیم بازیگران منطقهای و بینالمللی است. خطر جنگ لیبیائی شدن جامعه ایران است. حتی اگر جمهوری اسلامی در جنگ تضعیف یا شکست بخورد، ممکن است در شکل ضعیفتر اما امنیتیتر به حیات خود ادامه دهد، و همزمان ایران با فاجعه انسانی روبرو کند.
اما واقعیت این است که برای اکثریت جامعه، هیچیک از دو سناریو انتخاب نیست، هر دو با ماهیت متفاوت هزینه بردار است. در توافق، خطر اصلی استمرار و بازتولید رژیم، با چهره های و بهرمندی از منابع بیشتر است. در جنگ، خطر اصلی فاجعه انسانی و خلأ قدرت و تبدیل شدن ایران به میدان رقابت ژئوپلیتیک است. در هر دو حالت، اگر نیروی مستقل اجتماعی شکل نگیرد، مردم زیر چرخ دنده شرایطی که انتخاب آنان نبوده است، له می شوند.
در این صورت راه چاره چیست؟ راه چاره همانگونه که بارها تاکید کرده ایم سازماندهی از پایین و پر کردن خلأ قدرت با نهادهای حکمرانی مردمنهاد است. کلید موفقیت جنبشهای اجتماعی نه در شرط بندی روی نتیجه مذاکرات یا نتیجه جنگ، بلکه در ساختن ظرفیت اداره جامعه از پایین است. یعنی ایجاد شبکهها و نهادهایی که در لحظههای گشایش یا فروپاشی، از زندگی روز مره مردم دفاع کنند. نان و دارو و امنیت محله را تامین کنند. این یعنی ایجاد شوراها و مجامع عمومی در محل کار و زیست، این یعنی شوراهای کارگری در کارخانه، خدمات، حملونقل، نفت و گاز، مجامع عمومی محلی در محله ها و شهرها، این یعنی ایجاد شبکههای همیاری و صندوقهای همبستگی مالی است.
واقعیت تلخ این است که اگر مردم خلأ قدرت را پر نکنند، بخشهائی از سپاه، اصلاح طلبان حکومتی، یا نیروهای خارجی و جنگسالاران آن را پر خواهند کرد. اما آنچه که از هم اکنون در حالیکه هیچکدام از این دو سناریو روی نداده اند چه باید کرد؟
از همین امروز و در تداوم جنبش های اجتماعی جاری باید مطالبات زیر مجموعه شعار نان، کار، آزادی را به هم پیوند داد. اگر مطالبات معیشتی و کار از آزادی جدا شود، به باجگیری جناحهای درون جکومتی یا اپوزسیون راست بورژوائی ختم میشود. اگر آزادی از نان جدا شود شعارها از پشتوانه مادی تهی می شوند. نیروهای چپ جامعه باید این دو را در سازماندهی واقعی به هم گره بزنند.
آنچه که قرار است در مذاکرات ژنو اتفاق بیفتاد، چه به توافق ختم شود چه به جنگ، تعیینکننده نهایی سرنوشت مردم نیست. نیروی چپ اگر میخواهد در بزنگاهها به نیرویی تعیینکننده بدل شود، باید از امروز به جای تفسیر صرفِ بالا، به ساختنِ پایین بپردازد. در برابر هر دو سناریو، پاسخ واحد است. سازماندهی از پایین، همبستگی طبقاتی، و حکمرانی مردمنهاد برای پر کردن هر خلأ قدرت، به نفع آزادی، برابری و زندگی بهتر.
