کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
سخن روز

جمهوری اسلامی در بن‌بست است ، چه باید کرد؟

baztab 1148722

شواهد سیاسی و میدانی حاکی از آن است که مذاکرات آمریکا و جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده است. این بن‌بست، محصول «ابهام مواضع» یا «سوءتفاهم دیپلماتیک» نیست، برعکس، مواضع رسمی دو طرف از مدت‌ها پیش روشن بوده و دقیقاً همین شفافیتِ و تضاد منافع، امکان توافق را محدود کرده است. اگر قرار باشد توافقی شکل بگیرد، تنها با یک سازش اساسی از سوی جمهوری اسلامی مطابق چارچوب مطلوب آمریکا ممکن است. و همین نقطه، جایی است که بحران به گره کور تبدیل می‌شود. خامنه‌ای نمی‌تواند شروطی را بپذیرد که به معنای عقب‌نشینی راهبردی از ستون‌های بقا و ابزارهای باصطلاح بازدارندگی رژیم است. بنابراین مذاکره، بیش از آنکه مسیر حل‌وفصل باشد، به صحنه «خرید زمان» تبدیل می‌شود، زمانی که هر طرف برای آماده‌سازی سناریوی بعدی به آن نیاز دارد.

از نگاه جمهوری اسلامی، پذیرش شروط چهارگانه، با هر نام و صورت‌بندی‌ای که مطرح شود، عملاً به معنای یک جمهوری اسلامی بسیار ضعیف تری خواهد بود. خامنه‌ای، به‌ویژه پس از تجربه‌های پیشین، این نوع عقب‌نشینی را نه «انعطاف»، بلکه «آغاز سراشیبی» می‌بیند. زیرا می‌داند که هر عقب‌نشینی بزرگ، هم شکاف در بالا را تشدید می‌کند و هم جامعه را برای مطالبه‌گری بیشتر جسورتر می‌سازد. از این رو، مذاکره برای او بیشتر یک تاکتیک است. تعویق درگیری، مدیریت بحران اقتصادی، و حفظ حداقلی از امیدواری در بازار و در میان بخشی از نخبگان حکومتی هدف خامنه ای است. در همین حال، طرف مقابل نیز به زمان نیاز دارد. اسرائیل برای تکمیل آمادگی‌های نظامی و اطلاعاتی، و ترامپ برای تکمیل محاصره اقتصادی، محکم‌کردن اجماع داخلی و ایجاد شکاف در ائتلاف حاکم در تهران به زمان نیاز دارد.

اهرم اصلی فشار آمریکا، تمرکز کم‌سابقه نیرو و ظرفیت‌های عملیاتی در پیرامون ایران و نیز تشدید فشارهای اقتصادی و مالی است. اما همین‌جا یک احتیاط استراتژیک پدیدار می‌شود. آنچه احتمالاً آمریکا را در انجام حمله نظامی تمام‌عیار محتاط می‌کند، نه فقط هزینه‌های آنی جنگ، بلکه «روز بعد» جنگ است. ایران، کشوری با منابع عظیم زیرزمینی و موقعیت ژئوپولتیک منحصر به‌فرد در معادلات انرژی و کریدورهای منطقه‌ای است. آمریکا نمی‌خواهد ایرانِ پس از جنگ به سناریوی افغانستان یا لیبی دچار شود. فروپاشی کنترل‌نشده، خلأ قدرت، جنگ داخلی فرسایشی، و میدان‌داری بازیگران رقیب به هیچ وجه بر منافع درازمدت آمریکا منطبق نیست.  برای آمریکا، بی‌ثباتی طولانی در ایران می‌تواند هزینه‌ای بزرگ‌تر از خودِ حکومت کنونی داشته باشد، چون هم بازار انرژی را ملتهب می‌کند و هم امکان نفوذ چین و روسیه و بازیگران غیر دولتی را افزایش می‌دهد.

از همین رو، منطقی است که آمریکا در جست‌وجوی نوعی «بدیل از درون» همین ساختار باشد. بدیلی که در گام اول بتواند رابطه سیاسی و بازرگانی، به‌ویژه در حوزه نفت و انرژی،را با غرب باز کند، سطح تنش را مدیریت کند، و فاصله‌ای ولو محدود با چین ایجاد نماید. ایجاد این فاصله لزوماً قطع رابطه با چین نیست، بلکه بازتعریف رابطه در سطحی مشابه روابط چین با دیگر کشورهای خاورمیانه. مناسباتی بر محور بازرگانی، کم‌تنش، و بدون تبدیل شدن ایران به پایگاه راهبردی چین علیه غرب. چنین بدیلی اگر شکل بگیرد، از نگاه آمریکا یک «راه‌حل کم‌هزینه‌تر» ، کنترل‌پذیرتر از جنگ، قابل‌فروش‌تر در سیاست داخلی، و سازگارتر با منطق بازار انرژی خواهد بود.

اما برای جمهوری اسلامی «راه سومی» وجود ندارد. رژیمی که بقایش بر سه پایه ایدئولوژی، سرکوب داخلی، و شبکه نفوذ منطقه‌ای استوار شده، در مواجهه با فشار فزاینده خارجی و موج نفرت داخلی، چه با جنگ و چه بدون جنگ، در این رویارویی بازنده است. اگر جنگ شود، توان نظامی و زیرساختی آسیب می‌بیند، شکاف در بالا عمیق‌تر می‌شود و جامعه‌ای که زیر فشار اقتصادی و سرکوب انباشته شده، آماده انفجارهای بزرگ‌تر خواهد بود. اگر جنگ نشود و مسیر «سازش» پیش برود، خودِ سازش شکاف می‌آفریند. میان کانون‌های ذی‌نفع از اقتصاد تحریمی و اقتصاد امنیتی با بخش‌هایی که از بازشدن نسبی فضا سود می‌برند، میان جناح‌هایی که «بقای ایدئولوژیک» را اصل می‌دانند با تکنوکرات‌هایی که «بقای مدیریتی» را اولویت می‌دهند. در هر دو صورت، انسجام  حکومت فرسوده می‌شود.

در این معادله، اسرائیل مستقیم یا غیرمستقیم یک ضلع تعیین‌کننده است، اما اولویت‌های اسرائیل و آمریکا الزاماً یکی نیست. برای اسرائیل، امنیت ملی دغدغه محوری است و پس از رویدادهای اخیر، نتانیاهو به‌دنبال حذف نهایی تهدید جمهوری اسلامی به هر قیمت است. در نگاه او، مسئله صرفاً «محدودسازی» نیست، بلکه «پایان دادن» به یک منبع تهدید است. ترامپ اما چنان‌که منطق سیاست‌ورزی او نشان داده است، به دنبال راه‌حل کم‌هزینه‌تر و قابل‌نمایش‌تر است. یا توافقی که به عنوان «برد» ارائه شود، یا فشاری که بدون فرو رفتن در باتلاق جنگ، امتیاز بگیرد. اسرائیل ممکن است سرنگونی رژیم را هدف مطلوب بداند، اما آمریکا الزاماً از سناریوی فروپاشی کنترل‌نشده استقبال نمی‌کند. همین اختلاف اولویت‌هاست که شکاف‌های تاکتیکی را توضیح می‌دهد.

در این میان، اگرچه گفته می‌شود یکی از خواسته‌های هیئت آمریکایی «رفتار جمهوری اسلامی با معترضان» است، تجربه نشان داده که در استراتژی آمریکا، دموکراسی و حقوق بشر اولویت تعیین‌کننده نیستند. حقوق بشر در بهترین حالت، یک ابزار چانه‌زنی است. کارت فشار برای افزایش امتیاز، یا اهرمی برای مشروعیت‌سازی سیاست‌ها در افکار عمومی است. محور تصمیم‌گیری، منافع مستقیم آمریکاست. امنیت انرژی، کنترل رقبا، مدیریت منطقه و کاهش هزینه‌های نظامی. بنابراین اتکا به وعده‌های خارجی، یا گره زدن سرنوشت جنبش اجتماعی به اراده دولت آمریکا، یک توهم زیانبار است.

در چنین شرایطی «چه باید کرد» را باید از نقطه‌ای واقع‌گرایانه آغاز کرد.

اگر بپذیریم که اوضاع در بالای رژیم در حال تغییر است و چه در مسیر جنگ و چه در مسیر سازش بدون جنگ، شکاف در ساختار قدرت ایجاد می‌شود، آنگاه باید انتظار داشت که روند ریزش نیروهای حکومتی، به‌ویژه در سطوح میانی شتاب بگیرد. اما این ریزش خودبه‌خود به پیروزی جامعه تبدیل نمی‌شود، همان‌قدر که فرصت می‌سازد، خطر نیز دارد. خطر جایگزینی یک نظام ضددموکراتیک دیگر، یا قبضه شدن میدان توسط جریان‌های راست قدرت طلب که با تکیه بر پول، رسانه و حمایت خارجی می‌کوشند خود را آلترناتیو جا بزنند.

برای عبور از این پیچ تاریخی، اتکای صرف به اعتراض خیابانی کافی نیست. خیابان بدون شبکه‌های پایدار، بدون تشکل‌های محلی، و بدون سازماندهی در محل کار و زیست، به‌سادگی سرکوب می‌شود و تداوم نمی‌یابد. اگر قرار است ماشین سرکوب و سازوکارهای بقای رژیم زمین‌گیر شود، باید از اعتراضات خود به خودی به سمت «قدرت اجتماعی سازمان‌یافته» حرکت کرد. ایجاد هسته‌های محلی در محلات، شبکه‌های حمایتی و ارتباطی امن، و پیوند دادن این شبکه‌ها به سازماندهی در محیط‌های کار، آموزش و خدمات، از جمله این اقدامات است. گام نخست، ریشه‌دار کردن سازماندهی در سطح محلی است. گام بعد، اتصال این ریشه‌ها در سطح سراسری، تا امکان هماهنگی اعتصاب‌ها، نافرمانی‌های مدنی و پشتیبانی متقابل فراهم شود.

هم‌زمان، شکل دادن به یک ائتلاف بزرگ نیروهای چپ اهمیت تعیین‌کننده دارد. چنین ائتلافی نه به‌عنوان پروژه‌ای ایدئولوژیک، بلکه به‌مثابه ضرورت سیاسی برای جلوگیری از عروج جریان‌های راست و ضددموکراتیک، حیاتی است. جامعه‌ای که از سرکوب و فقر و تبعیض به ستوه آمده، اگر فاقد رهبری جمعی و برنامه روشن باشد، ممکن است به‌سوی «منجی‌طلبی» یا « دیکتاتوری وجیه المله» سوق داده شود. ائتلاف گسترده، وقتی مؤثر است که هم رهبری جمعی بسازد و هم مقبولیت اجتماعی کسب کند.

واقعیت این است که جمهوری اسلامی در بن‌بست است و نه راه پیش دارد نه راه پس. اما سرنوشت این بن‌بست را «خودبه‌خود» بحران‌های بالا تعیین نمی‌کند. مسیر آینده را میزان سازمان‌یافتگی و بلوغ سیاسی جامعه تعیین می‌کند. حرکت به سمت یک انقلاب سازمان‌یافته،با رهبری جمعی، تشکیلات گسترده، و استراتژی روشن، تنها راهی است که هم می‌تواند از فرصت شکاف در بالا بهره بگیرد و هم مانع مصادره آینده توسط نیروهای ضددموکراتیک شود. در این میدان، توهم به ناجی خارجی یا قهرمان فردی، جای سیاست را نمی‌گیرد. آنچه تعیین‌کننده است، ساختن قدرتی از پایین است. در محل کار و زیست، در شبکه‌های پایدار همبستگی، و در ائتلافی که بتواند هم رژیم را به عقب براند و هم افق یک آینده آزاد و عادلانه را به جامعه نشان دهد.