کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران
مطالب رسیده

تنها درد آفریننده است!

 

جمشید عبدی

تاریخ  عملگراست و تنها نیروی محرکه عملگرایی رنج است، که چون منفیتی دیالکتیکی، تاریخ را به حرکت در میآورد. پرسش هایی هستند که هر روز مطرح نمی شوند. نمی توان زیست یکنواخت روزانه را داشت و انتظار طرح پرسشهای بنیادی از بطن کارهای روتین انکشاف کرد. گاهی تلنگری، گاهی سقوطی، گاهی عشقی، گاهی امیدی، گاهی حتی دردی و افقی برای یک ویرانی !  اینها هستند که نقش الکتروشوک هایی را دارند که ضربان حقیقی را دوباره بر مدار رشد می کشانند. گاهی یا شاید بهتر بگویم همیشه، از دل دردهاست که زاده شدن رخ می دهد، همانگونه که هر زایشی دردآور است. با هر فرازی که ما طی می کنیم در فراز بعدی بازگشت به عقبی وجود ندارد. در واقع اگر تنها یک قانون واقعی وجود داشته باشد، این است که دنیا دنده عقب ندارد و بر همین مبنا، هیچ پسرفتی در یک نظام فکری که “می آموزد و یاد می گیرد و دوباره به عمل می افتد”،  نمی تواند رخ بدهد و این آموختن تنها از رنج هایش است. این تنها در  یک منظر و دید محدود و سطحی و فرمال از قضایا است که این احساس دست می دهد گه تو گویی ما قدمی به پس رفته ایم، اما از منظر کلیت و بر پلاتفرم تاریخ و در صحنه ای که تمامیت می آراید با تمام امکانهایش، این امکان پذیر نیست. مسائل و شکست های سیاسی و حتی انشعاب ها و تکه پاره شدن ها  هم همینگونه و از همین جنس هستند، تا فضای سیاسی به درد نیایید، تب فکر کردن بالا نمیگیرد و هیچ زایش اندیشه ای مجال بروز نمی یابد. توماس هابز را اگر از اولین متفکران فلسفه سیاسی مدرن بدانیم، والاترین شاهکارش لویاتان را در دوره ای می نویسید که تمام بریتانیا غرق در آشوب است و محوریت متن او بر این است که وضع طبیعی بشر جز این نیست و این یک جنگ همه با همه است که واقعیت دارد. انقلاب فرانسه که قابله تاریخ مدرن است از دل دهشتناک ترین و سخت ترین لحظات تاریخ آن کشور بیرون می آید و از لاشه های بعد از خود و سرتاسر ترور زمانه اش عبور می کند و حتی زمانی که ناپلون تمام اروپا را به جنگ میکشد، باز از منظر هگل او یک خداست  و تمام روح تاریخی از پیشرفت را بر دوش می کشد که بر اسب سوار است. عده ای همین عقیده را در مورد جنگ های بعد از آن نیز بیان می کنند و منشاء تحولات شگرف عصر ما را همان “جهش های تنفر” در آن اعصار پیشین میدانند و دلایلی محکمه پسند هم ارائه می دهند. در این تحلیل ها دیگر صحبتی از احساس نیست. داوری در این وادی تنها از آن عقلگرایی صرف است، که در آن نیچه وار بایست به فراسوی نیک و بد رفت و تمام این مبانی را تعریفی دگرگونه داد. همچون دستگاهی که برای یافته های تازه باید داده ها تازه و یا فرم تحلیل داده های تازه را برایش عوض کرد و از نو برنامه نویسی اش را شکل داد.

تنها از دل این تکانه ها، این لرزه ها، این شکست ها از دل سخت ترین این دردها است، که آهنگ و  ریتم صحیح و نه غایت! که در مرحله ای معین قرار گرفته، به سیکل واقعی خود می رسد و عینیت را شکل می بخشد. کاری که مشکلات و چالش ها، با ما می کنند همانند عمل دستگاهی است که در اصطلاحات پزشکی به آن “دفیبریلاتور” یا دستگاه شوک غیر هماهنگ می گویند. مکانیسم این دستگاه به این شیوه است که برای قلبی که دچار جریان نامنظم پمپاژ خون شده است حالتی سکون و حرکت  همزمان ایجاد میکند ،شوکی اعمال می کند تا، همه فیبرها را به‌طور هم‌زمان در عضله قلب منقبض شوند و در نتیجه همه فیبرها به حالت بازیابی می‌روند و پس از آن است که می شود انتظار داشت  که قلب به ریتم طبیعی خود بازگردد. اگر این عمل انجام نشود، مرگ ناگزیر خواهد بود،  ناگزیر بودن اینجا واقعیت روی دادن و اتفاق است، حتمیتی که از شدت واقعی بودن ما را به این ریسک می کشاند که شوک را وارد کرده و هر بار به مرز بالاتری انتقال دهیم، چرا که اینجا کلیت وجود است که در خطر است و درد تنها یک جزئیت از این امر کلی. زندگی و سیاست هم شکلی مشابه دارند، هردوی آنها بدون شوک های بازدارنده یا فعال کننده، به شکلی ادامه حیات می دهند که تو گویی مرگ بهتر است تا این یکنواختی کسالت بار و نامنظم که امیدی نمی آفریند. نمی شود خواست فراروی و ارتقا داشت و از “آسودگی نکبت بار” احساس رضایت داشت.

شاید این نوشته شبیه خطابه ای در ستایش درد باشد اما در واقعیت احساس رضایت از آسودگی نکبت بار است که مردم را از هر تغییری می هراساند، ریسک پذیری را به حداقل می رساند و از ترس در تختخواب روزمرگی میخکوب می کند، تا مبادا سردی و سوزی این روحیه لطیف و خاطر آسوده را رنجیده خاطر کنند. (پس ترس دگربار بر من می‌تازد؛ ورنه من سرخوش بودم، محکم همچون مرمر، سخت همچون سنگ، آزاد و رها همچون هوای محیط، اما اکنون در ترس و تردیدی افسارگسیخته، در زنجیرم، محبوسم، اسیرم، دربندم.) اما به رغم این عبارات جادویی شکسپیر، اکنون من آزادم و این منفیت واقعی حرکت است که اکنون دریافته ام، چون درد میکِشم پس هَستم.

27-01-2022

پست های مرتبط این دسته

افغانستان جولانگاه اشغالگران و جنگ‌طلبان

بهرام رحمانی

ایران خبرسازترین و بحرانی‌ترین کشور جهان است!

بهرام رحمانی

برگی از تأریخ تقدیم به خانواده‌های زندانیان سیاسی:

سالروز بمباران شیمیایی سردشت!

بهرام رحمانی

8 تیر 1355، نمادِ جنایتِ نظامِ پهلوی

شباهنگ راد

افغانستان جولانگاه اشغالگران و جنگ‌طلبان (بخش دوم)

بهرام رحمانی