<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	 xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" >

<channel>
	<title>امیرهوشنگ ابتهاج‌ &#8211; کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران</title>
	<atom:link href="https://komalah.org/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://komalah.org</link>
	<description>سایت سیاسی خبری رسمی کومه له سازمان کردستانی حزب کموتیست ایران</description>
	<lastBuildDate>Fri, 12 Aug 2022 07:46:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://komalah.org/storage/2021/06/komalaicon.png</url>
	<title>امیرهوشنگ ابتهاج‌ &#8211; کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران</title>
	<link>https://komalah.org</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>امیرهوشنگ ابتهاج‌(سایه) درگذشت!</title>
		<link>https://komalah.org/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a7%25d9%2585%25db%258c%25d8%25b1%25d9%2587%25d9%2588%25d8%25b4%25d9%2586%25da%25af-%25d8%25a7%25d8%25a8%25d8%25aa%25d9%2587%25d8%25a7%25d8%25ac%25d8%25b3%25d8%25a7%25db%258c%25d9%2587-%25d8%25af%25d8%25b1%25da%25af%25d8%25b0%25d8%25b4%25d8%25aa</link>
					<comments>https://komalah.org/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهرام رحمانی]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Aug 2022 07:46:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مطالب رسیده]]></category>
		<category><![CDATA[امیرهوشنگ ابتهاج‌]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://komalah.org/?p=68824</guid>

					<description><![CDATA[<p>هوشنگ ابتهاج مشهور به «ه.الف سایه»، بامداد امروز چهارشنبه 19 مردادماه 1401 چشم از جهان فرو بست. هوشنگ ابتهاج شاعر و پژوهش‌گر ادبی نامی ایرانی در سن 94 سالگی درگذشت. بدون شک مرگ هوشنگ ابتهاج، غم بزرگی به‌ویژه برای خانواده، نزدیکان، هواداران، جامعه فرهنگی و ادبی ایران خواهد بود. اما شکی نیست که یادش همیشه در جامعه ایران ماندگار است و فراموش‌شدنی نیست!</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://komalah.org/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/">امیرهوشنگ ابتهاج‌(سایه) درگذشت!</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://komalah.org">کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p class="p1" dir="rtl">
<p class="p3" dir="rtl"><b>بهرام</b><b> </b><b>رحمانی</b></p>
<p class="p4" dir="rtl">
<p class="p6" dir="rtl">هوشنگ ابتهاج مشهور به<span class="s2"> «</span>ه<span class="s2">.</span>الف سایه<span class="s2">»</span><span class="s4"><b>، </b></span>بامداد امروز چهارشنبه<span class="s2"> 19 </span>مردادماه<span class="s2"> 1401 </span>چشم از جهان فرو بست<span class="s2">. </span>هوشنگ ابتهاج شاعر و پژوهش‌گر ادبی نامی ایرانی در سن<span class="s2"> 94 </span>سالگی درگذشت<span class="s2">. </span>بدون شک مرگ<span class="s2"> </span>هوشنگ ابتهاج، غم بزرگی به‌ویژه برای خانواده، نزدیکان، هواداران، جامعه فرهنگی و ادبی ایران خواهد بود<span class="s2">. </span>اما شکی نیست که یادش همیشه در جامعه ایران ماندگار است و فراموش‌شدنی نیست<span class="s2">!</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">یلدا ابتهاج دختر امیر هوشنگ ابتهاج، در صفحه اینستاگرام خود از درگذشت این شاعر معروف خبر داد و نوشت<span class="s2">:</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2"><b>«</b></span><b>بگردید،</b><b> </b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بگردید،</b><b> </b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>درین</b><b> </b><b>خانه</b><b> </b><b>بگردید</b><b> </b><b>درین</b><b> </b><b>خانه</b><b> </b><b>غریبید،</b><b> </b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>غریبانه</b><b> </b><b>بگردید</b><span class="s2"><b>.»</b></span></p>
<p class="p6" dir="rtl">یلدا ابتهاج فرزند هوشنگ ابتهاج با تایید خبر درگذشت امیر هوشنگ ابتهاج بامداد چهارشنبه در صفحه شخصی اینستاگرام خود اعلام کرد<span class="s2">: «</span>سایه ما با هفت هزار سالگان سر‌به‌سر شد<span class="s2">.» </span>سایه که در این سال‌ها بارها در بیمارستان بستری شده بود، آخرین بار در اواخر تیر<span class="s2"> 1401 </span>به دلیل نارسایی کلیوی در بیمارستانی در شهر کلن آلمان بستری و تحت درمان بود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">امیرهوشنگ ابتهاج روز یک‌شنبه<span class="s2"> 6 </span>اسفند<span class="s2"> 1306 </span>شمسی در رشت متولد شد<span class="s2">. </span>پدرش<span class="s2"> «</span>آقاخان ابتهاج<span class="s2">» </span>از مردان سرشناس و مدتی رییس بیمارستان پورسینای این شهر بود<span class="s2">. </span>پدربزرگ او یعنی<span class="s2"> «</span>ابراهیم ابتهاج الملک<span class="s2">» </span>گرگانی و مادربزرگش اهل رشت بود<span class="s2">. </span>امیرهوشنگ، تک‌پسر آقاخان و فاطمه‌خانم، از کودکیش چنین یاد می‌کند<span class="s2">: «</span>بعد از من، سه دختر به‌دنیا آمدند و یک پسر هم قبل از من بود که نیامده، رفت<span class="s2">. </span>خیلی عزیزکرده، خودسر، لوس و ازخودراضی بار آمدم<span class="s2">! </span>خیلی اذیت‌کننده بودم و آزارگر<span class="s2">. </span>یک بچه کم‌سال‌تر از خودم را با طناب می‌بستم و از درخت آویزان می‌کردم<span class="s2">. </span>مجموعا در خانه، فضای خوبی داشتیم<span class="s2">. </span>من هیچ‌وقت نشنیدم پدر و مادرم باهم دعوا کنند یا حتی با صدای بلند باهم حرف بزنند<span class="s2">. </span>در خانه ما از هیچ‌کس فحش شنیده نمی‌شد<span class="s2">. </span>حرف خیلی بدی که از دهان بچه‌ها درمی‌آمد پدرسوخته بود<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">کلاس اول و دوم ابتدایی را در مدرسه عنصری، سوم تا پایان هفتم را در مدرسه قاآنی، کلاس هشتم را در مدرسه لقمان و چهارم و پنجم متوسطه را در مدرسه شاپور رشت گذراند و سرانجام نیز دوره متوسطه را به‌پایان نبرده رهسپار تهران شد؛ اما آن‌جا نیز در مدرسه تمدن دو سال کلاس پنجم متوسطه را رد شد و بعد هم برای همیشه درس‌خواندن را رها کرد<span class="s2">. </span></p>
<p class="p6" dir="rtl">امیرهوشنگ نوجوان گرچه در درس و مدرسه کوشا نبود شیفته مهارت‌آموزی شد و در کنار نقاشی و مجسه‌سازی، به دیگر هنرها نیز علاقه‌مند بود<span class="s2">. </span>به‌گفته خودش<span class="s2">: «</span>در همان هشت تا ده‌سالگی برای غذاپختن حرص می‌زدم<span class="s2">. </span>یک بار هم سه ماه تابستان مرا فرستادند پیشِ یک خانم خیاط<span class="s2">. </span>شاید چون در خانه شلوغ می‌کردم<span class="s2">. </span>گلدوزی و دِسْمِه‌دوزی هم از او یاد گرفتم<span class="s2">. </span>مدت کوتاهی هم پیش<span class="s2"> «</span>موسیو یرواندی<span class="s2">» </span>پدر<span class="s2"> «</span>جرج مارتیرسیان<span class="s2">» </span>نوازندهٔ ارکسر سمفونی تهران، مشق ویلون کردم<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">ورزش‌هایی هم‌چون کُشتی و وزنه‌برداری دو رشته محبوب ابتهاج در دوران کودکی و نوجوانی بود<span class="s2">. </span>البته خودش می‌گوید که بیلیارد برایش دنیایی دیگری است<span class="s2">: «</span>اساسا چند چیز بود که من هر مصیبتی رو با اون‌ها می‌تونستم تحمل و فراموش کنم<span class="s2">: </span>یکی پیش شهریار می‌رفتم و یکی بیلیارد بازی می‌کردم<span class="s2">. </span>گاهی روزی چهارده ساعت بیلیارد بازی می‌کردم<span class="s2">. </span>توی بازی بیلیارد می‌تونستم مرگ مادرم رو فراموش کنم<span class="s2">. </span>هر ناکامی رو فراموش کنم<span class="s2">. </span>وقتی بیلیارد بازی می‌کردم انگار که مسخ شده بودم<span class="s2">. </span>انگار که ذهن و حافظهٔ من، از من گرفته شده بود<span class="s2">. </span>فقط بازی می‌کردم<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">هوشنگ ابتهاج در سال<span class="s2"> 1318 </span>با موسیقی و سرودن شعر آشنا شد<span class="s2">. </span>وی در آغاز، هم‌چون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به‌ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزل‌سرا بود؛ هم‌خوانی نداشت<span class="s2">. </span>پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">هوشنگ ابتهاج شعر را از نوجوانی آغاز کرد و پس از گام‌های آغازین خود، به تجربه‌های فریدون تولَّلی و نیما گروید<span class="s2">. </span>وی اما پس از مدتی راه خود را از شعر نیمایی جدا کرد و تنها به سرودن غزل پرداخت<span class="s2">. </span>تلاش‌هایش در مسیر اعتلابخشی به غزل فارسی است و در شعر نو از پیشگامان سرشناس و در غزل‌سرایی از گزیده‌گویان عصر خویش است به‌طوری که کلامش همواره مخاطبان را تحت تاثیر قرار می‌داد<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">مجموعه<span class="s2"> «</span>سیاه مشق<span class="s2">»</span>، با آن‌که پس از<span class="s2"> «</span>سراب<span class="s2">» </span>منتشر شد، شعرهای سال‌های<span class="s2"> 25 </span>تا<span class="s2"> 29 </span>شاعر را دربرمی‌گیرد<span class="s2">. </span>در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آن‌جا که می‌توان گفت تعدادی از غزل‌های او از بهترین غزل‌های این دوران به‌شمار می‌رود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با کتاب شبگیر خود که حاصل سال‌های پر تب و تاب پیش از سال<span class="s2"> 1332 </span>است به شعر اجتماعی روی آورد<span class="s2">. </span>مجموعهٔ<span class="s2"> «</span>چند برگ از یلدا<span class="s2">» </span>راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">امیرهوشنگ در دوارن جوانی، عاشق دختری ارمنی به نا<span class="s2"> «</span>گالیا<span class="s2">» </span>ساکن رشت بود و این عشقِ دورن جوانی زمینه‌ای را براش فراهم کرد تا برای سرودن اشعار عاشقانه‌اش<span class="s2">. </span>چرا که انسان عاشق، همواره سعی دارد کلمات و واژه‌های زیبایی را به کار ببرد تا از نظر احساسی، بتواند حرف‌های دل خود را به خوبی بیان کند<span class="s2">. </span>بعدها نیز که ایران غرق بحران‌های اقتصادی، سیاسی، فلاکت و جنگ شد شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">وی در سال ۱۳۳۷ با خانم آلما مایکیال ازدواج کرد و حاصل این ازدواج، چهار فرزند به نام‌های یلدا<span class="s2"> «</span>۱۳۳۸<span class="s2">»</span>، کیوان<span class="s2"> «</span>۱۳۳۹<span class="s2">»</span>،آسیا<span class="s2"> «</span>۱۳۴۰<span class="s2">»</span>، و کاوه<span class="s2"> «</span>۱۳۴۱<span class="s2">» </span>است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">ابتهاج مدتی را در سِمت مدیرکل شرکت دولتی سیمان تهران مشغول<span class="s2"> ‌</span>به‌کار شد؛ زمانی که عموهایش در دهه سی و چهل خورشیدی، زمام برخی از امور مهم جامعه در حال‌ گذار ایران را در دست داشتند<span class="s2">: </span>ابوالحسن ابتهاج‌<span class="s2">(</span>رییس سازمان برنامه‌ و بودجه<span class="s2">)</span>، غلام‌حسین ابتهاج‌<span class="s2">(</span>شهردار تهران<span class="s2">) </span>و احمدعلی ابتهاج‌<span class="s2">(</span>مدیر کارخانه سیمان<span class="s2">). </span></p>
<p class="p6" dir="rtl">امیرهوشنگ از سال<span class="s2"> 1350 </span>تا<span class="s2"> 1356 </span>شمسی سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران‌<span class="s2">(</span>پس از کناره‌گیری داوود پیرنیا<span class="s2">) </span>و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته شد<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">یکی‌دو سال بیش‌تر از دهه شصت نگذشته بود که ابتهاج زندانی شد<span class="s2">. </span>دورانی که گرچه یک سال بی‌شتر نبود، به‌قدر عمری بر او اثر گذاشت و در نهایت با درخواست شهریار، این شاعر نامی آذربایجانی آزاد شد<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">ابتهاج سرانجام قبل از ورود به دهه هفتاد، ایران را به‌قصد آلمان ترک کرد و ساکن برلین شد<span class="s2">. </span></p>
<p class="p6" dir="rtl">هوشنگ ابتهاج، در یک مصاحبه‌ای در آلمان، روزش را این‌چنین توصیف کرده است<span class="s2">: «</span>من دو، سه ساعت بیش‌تر نمی‌خوابم<span class="s2">. </span>صبح خیلی زود بیدار می‌شوم<span class="s2">. </span>خودم چای درست می‌کنم<span class="s2">. </span>صبحانه یک لیوان چای می‌خورم با کمی نان خشک تا ظهر<span class="s2">. </span>روزها می‌نشینم گاهی تلویزیون تماشا می‌کنم و می‌بینم که دنیا روز‌به‌روز دیوانه‌تر می‌شود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">بعد ناهار می‌خورم و دوباره دیوانگی دنیا را تماشا می‌کنم<span class="s2">. </span>برایم جالب است که بدانم آخر این دیوانگی دنیا، تا به کجا خواهد کشید<span class="s2">. </span>بعد شب هم کمی می‌روم و می‌خوابم<span class="s2">. </span>همین<span class="s2">. </span>هیچ کار مهمی نمی‌کنم<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">وی در مقابل سئوالی که از وی پرسیده بودند<span class="s2">: «</span>در آلمان هم شعر می‌گویید؟<span class="s2">»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">«</span>بله<span class="s2">. </span>این ویروسی است که از تن آدم نمی‌رود<span class="s2">. </span>ترسم این است که در آن دنیا هم دچار شعر گفتن شوم<span class="s2">. </span>شعر گفتن ایران و آلمان و ژاپن ندارد<span class="s2">. </span>گاهی چیزهایی به کله شما می‌آید و شما یاد گرفته‌اید، که آن‌چه حس می‌کنید، بگویید<span class="s2">. </span>گاهی کم‌تر و گاهی بیش‌تر<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">وی در مورد سئوال دیگری<span class="s2">: «</span>علت مهاجرت هوشنگ ابتهاج به آلمان<span class="s2">»</span>، گفته است<span class="s2">:</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">«</span>رفتن من اجباری بود<span class="s2">. </span>اول یکی از بچه‌هایم رفت آلمان، بعد زنم رفت که بچه‌ام تنها نباشد<span class="s2">. </span>بعد بچه‌های دیگرم رفتند<span class="s2">. </span>یک مدتی هم من ممنوع‌الخروج بودم<span class="s2">. </span>بالاخره من هم رفتم<span class="s2">. </span>البته مهاجرت نکردم، گاهی تهران هستم و در سال خوشبختانه چندین ماه ایران هستم<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">هوشنگ ابتهاج در این مصاحبه، درباره‌ مهاجرت هم گفته بود<span class="s2">:</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">«</span>البته من خودم مهاجرت نکردم ولی اگر چیزی زندگی شما را تهدید می‌کند و خطر مرگ برای شما وجود دارد، شما حق دارید که هر نقطه خطرناکی را ترک کنید تا در امان باشید<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">یا مثلا می‌خواهید کاری کنید که اصل زندگی تان است در جایی می‌شود و در جای دیگری نمی‌شود؛ حتی اگر کار عبثی باشد، مثلا می‌خواهید شیپور بزنید<span class="s2">. </span>البته منظورم از شیپور، آلت موسیقی نیست<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">شما نمی‌توانید در خانه خودتان شیپور بزنید چون همسایه داد می زند که آقا شلوغ نکن، می‌خواهیم بخوابیم<span class="s2">. </span>شما نه تنها حق دارید بلکه وظیفه شماست جایی بروی که این تنها غرض زندگی‌تان را انجام دهید؛ حالا چه به بیابان بروید، چه جایی بروید که کسی مانع کارتان نشود<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">در دهه هفتاد به آمریکا و اروپا سفر کرد و به شعرخوانی و سخن‌رانی درباره دیوان حافظ در شهرهای برکلی، لوس‌آنجلس، دالاس، نیویورک، فیلادلفیا، سان‌دیه‌گو و سیاتل پرداخت<span class="s2">. </span>سایه در سال‌های اخیر میان ایران و آلمان در رفت و آمد بود<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">از مهم‌ترین آثار او تصحیح غزل‌های حافظ با عنوان<span class="s2"> «</span>حافظ به سعی سایه<span class="s2">» </span>است که نخستین بار در سال<span class="s2"> 1372 </span>به‌چاپ رسید<span class="s2">. </span>او سال‌های زیادی را صرف پژوهش و حافظ<span class="s2"> ‌</span>شناسی کرده که این کتاب حاصل تلاش بی‌وقفه و عشق او به لسان الغیب غزل‌سرای بزرگ بوده که در مقدمه آن را به همسرش پیش‌کش کرده‌ است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">سایه در استدلال نام شاعری‌اش گفته است<span class="s2">: «</span>حروف و کلمات برای من رنگ دارند<span class="s2">: «</span>ر<span class="s2">» </span>خاکستری،<span class="s2"> «</span>گ<span class="s2">» </span>نارنجی و<span class="s2"> «</span>ج<span class="s2">» </span>سیاه است<span class="s2">. </span>یا کلمات برایم سرد و گرم‌اند<span class="s2">: </span>سایه کلمه‌ای<span class="s2"> «</span>سرد<span class="s2">» </span>است، گلابی کلمه‌ای<span class="s2"> «</span>گرم<span class="s2">». </span>به‌گمان من در کلمه سایه یک مقدار آرامش و خجالتی‌بودن و فروتنی و بی‌آزاربودن هست؛ این‌ها برای من جالب بود و با طبیعت من می‌ساخت خود کلمه سایه از نظر حروف الفبا حروف نرم بدون‌ادعایی است<span class="s2">. </span>در آن نوعی افسوس است و ذات معنای این کلمه، نوعی افتادگی دارد در مقابل خشونت و حتی می‌شود گفت وقاحت<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">همان‌طور که اشاره شد<span class="s2"> «</span>سراب<span class="s2">» </span>اولین مجموعه شعر امیرهوشنگ ابتهاج است که با مضامین شعر جدید سرود شده است<span class="s2">. </span>هرچند قالب شعرش همان چهارپاره است با مضامینی از جنس غزل و بیان احساسات و عواطف شخصی، واقعی و طبیعی بوده است<span class="s2">. </span>مجموعه شعر بعدی‌اش با نام<span class="s2"> «</span>سیاه<span class="s2"> ‌</span>مشق<span class="s2">»</span>، با وجود این‌که پس از<span class="s2"> «</span>سراب<span class="s2">» </span>منتشر شد، شعرهای سایه را در سال‌های<span class="s2"> 1325 </span>تا<span class="s2"> 1329 </span>در خود جای داده است<span class="s2">. </span>در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را منتشر کرد و مهارت اعجاب‌انگیز خود را در سرودن غزل نشان داد، تا جایی که جمعی از منتقدین تعدادی از غزل‌های وی در این مجموعه را از بهترین غزل‌های دوران معاصر به‌شمار<span class="s2"> ‌</span>آورده‌اند<span class="s2">. </span></p>
<p class="p6" dir="rtl">بانگ نی، تاسیان، آینه در آینه، پیر پیرنیان اندیش، یادگار خون سرو و راهی و آهی از دیگر آثار این شاعر برجسته است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">سایه جدا از این که توجه زیادی به آثار اساتید شعر ایرانی داشته و آثار آنان را در نوع خود به حد کمال می‌داند<span class="s2">. </span>هم‌زمان به‌کار سایر شعرای معاصر نیز احترام می‌گذارد ولی این احترام از آن‌جاست که می‌گوید هر پدیده‌ای که در مسیر کمال باشد جالب است و چون هیچ اثری کامل نیست و مطلق وجود ندارد، آن‌چه در مسیر تکامل گام بردارد قابل توجه است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">نمونه‌ای از اشعار هوشنگ ابتهاج<span class="s2">:</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چه</b><b> </b><b>خوش</b><b> </b><b>افسانه</b><b> </b><b>می‌گویی</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>افسون‌های</b><b> </b><b>خاموشی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>مرا</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>یاد</b><b> </b><b>خود</b><b> </b><b>بستان</b><b> </b><b>بدین</b><b> </b><b>خواب</b><b> </b><b>فراموشی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ز</b><b> </b><b>موج</b><b> </b><b>چشم</b><b> </b><b>مستت</b><b> </b><b>چون</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>سرگشته</b><b> </b><b>برگیرم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>خود</b><b> </b><b>غرقه</b><b> </b><b>خواهم</b><b> </b><b>شد</b><b> </b><b>درین</b><b> </b><b>دریای</b><b> </b><b>مدهوشی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>می</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>جام</b><b> </b><b>مودت</b><b> </b><b>نوش</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>کار</b><b> </b><b>محبت</b><b> </b><b>کوش</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>به</b><b> </b><b>مستی،</b><b> </b><b>بی‌خمارست</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>می‌نوشین</b><b> </b><b>اگر</b><b> </b><b>نوشی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>سخن‌ها</b><b> </b><b>داشتم</b><b> </b><b>دور</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>فریب</b><b> </b><b>چشم</b><b> </b><b>غمازت</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چو</b><b> </b><b>زلفت</b><b> </b><b>گر</b><b> </b><b>مرا</b><b> </b><b>بودی</b><b> </b><b>مجال</b><b> </b><b>حرف</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>گوشی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نمی‌سنجد</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>می‌رنجند</b><b> </b><b>ازین</b><b> </b><b>زیبا</b><b> </b><b>سخن</b><b> </b><b>سایه</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بیا</b><b> </b><b>تا</b><b> </b><b>گم</b><b> </b><b>کنم</b><b> </b><b>خود</b><b> </b><b>را</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>خلوت‌های</b><b> </b><b>خاموشی</b></p>
<p class="p10" dir="rtl"><b>***</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تا</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>منی</b><b> </b><b>زمانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بخت</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>کام</b><b> </b><b>جاودانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تو</b><b> </b><b>بهار</b><b> </b><b>دل‌کشی</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>چو</b><b> </b><b>باغ</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شور</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>شوق</b><b> </b><b>صد</b><b> </b><b>جوانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>یاد</b><b> </b><b>دل‌نشینت</b><b> </b><b>ای</b><b> </b><b>امید</b><b> </b><b>جان</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هر</b><b> </b><b>کجا</b><b> </b><b>روم</b><b> </b><b>روانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ناز</b><b> </b><b>نوش‌خند</b><b> </b><b>صبح</b><b> </b><b>اگر</b><b> </b><b>توراست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شور</b><b> </b><b>گریه</b><b> </b><b>شبانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>برگ</b><b> </b><b>عیش</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>جام</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>چنگ</b><b> </b><b>اگرچه</b><b> </b><b>نیست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>رقص</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>مستی</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>ترانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گفتمش</b><b> </b><b>مراد</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>خنده</b><b> </b><b>گفت</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>لابه</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>بهانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گفتمش</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>آن</b><b> </b><b>سمند</b><b> </b><b>سرکشم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>خنده</b><b> </b><b>زد</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>تازیانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هر</b><b> </b><b>کسش</b><b> </b><b>گرفته</b><b> </b><b>دامن</b><b> </b><b>نیاز</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ناز</b><b> </b><b>چشمش</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>میانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>خواب</b><b> </b><b>نازت</b><b> </b><b>ای</b><b> </b><b>پری</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>پرید</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شب</b><b> </b><b>خوشت</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>شب</b><b> </b><b>فسانه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p10" dir="rtl"><b>***</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دست</b><b> </b><b>کوتاه</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>دامن</b><b> </b><b>آن</b><b> </b><b>سرو</b><b> </b><b>بلند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>سایه</b><b> </b><b>سوخته</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>طمع</b><b> </b><b>خام</b><b> </b><b>مبند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دولت</b><b> </b><b>وصل</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>ای</b><b> </b><b>ماه</b><b> </b><b>نصیب</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>شود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تا</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>آن</b><b> </b><b>چشم</b><b> </b><b>خورد</b><b> </b><b>باده</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>زان</b><b> </b><b>لب</b><b> </b><b>گل</b><b> </b><b>قند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>خوش‌تر</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>نقش</b><b> </b><b>توام</b><b> </b><b>نیست</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>ایینه</b><b> </b><b>چشم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چشم</b><b> </b><b>بد</b><b> </b><b>دور،</b><b> </b><b>زهی</b><b> </b><b>نقش</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>زهی</b><b> </b><b>نقش</b><b> </b><b>پسند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>خلوت</b><b> </b><b>خاطر</b><b> </b><b>ما</b><b> </b><b>را</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>شکایت</b><b> </b><b>مشکن</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>وی</b><b> </b><b>شدم</b><b> </b><b>ای</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>خیالی</b><b> </b><b>خرسند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>من</b><b> </b><b>دیوانه</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>صد</b><b> </b><b>سلسله</b><b> </b><b>بگسیخته‌ام</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تا</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>زلف</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>باشد</b><b> </b><b>نکشم</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>کمند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>قصه</b><b> </b><b>عشق</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>آوازه</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>افلک</b><b> </b><b>رساند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هم‌چو</b><b> </b><b>حسن</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>صد</b><b> </b><b>فتنه</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>آفاق</b><b> </b><b>افکند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>سایه</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>ناز</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>طرب</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>فلک</b><b> </b><b>خواهم</b><b> </b><b>سود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>اگر</b><b> </b><b>افتد</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>سرم</b><b> </b><b>سایه</b><b> </b><b>آن</b><b> </b><b>سرو</b><b> </b><b>بلند</b></p>
<p class="p10" dir="rtl"><b>***</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>مژده</b><b> </b><b>بده،</b><b> </b><b>مژده</b><b> </b><b>بده،</b><b> </b><b>یار</b><b> </b><b>پسندید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>مژده</b><b> </b><b>بده،</b><b> </b><b>مژده</b><b> </b><b>بده،</b><b> </b><b>یار</b><b> </b><b>پسندید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>سایه</b><b> </b><b>او</b><b> </b><b>گشتم</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>او</b><b> </b><b>برد</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>خورشید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>جان</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>دیده</b><b> </b><b>منم،</b><b> </b><b>گریه</b><b> </b><b>خندیده</b><b> </b><b>منم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>یار</b><b> </b><b>پسندیده</b><b> </b><b>منم،</b><b> </b><b>یار</b><b> </b><b>پسندید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کعبه</b><b> </b><b>منم،</b><b> </b><b>قبله</b><b> </b><b>منم،</b><b> </b><b>سوی</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>آرید</b><b> </b><b>نماز</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کان</b><b> </b><b>صنم</b><b> </b><b>قبله</b><b> </b><b>نما</b><b> </b><b>خم</b><b> </b><b>شد</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>بوسید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>پرتو</b><b> </b><b>دیدار</b><b> </b><b>خوشش</b><b> </b><b>تافته</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>دیده</b><b> </b><b>من</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آینه</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>آینه</b><b> </b><b>شد</b><span class="s2"><b>: </b></span><b>دیدمش</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>دید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آینه</b><b> </b><b>خورشید</b><b> </b><b>شود</b><b> </b><b>پیش</b><b> </b><b>رخ</b><b> </b><b>روشن</b><b> </b><b>او</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تاب</b><b> </b><b>نظر</b><b> </b><b>خواه</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>ببین</b><b> </b><b>کاینه</b><b> </b><b>تابید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گوهر</b><b> </b><b>گم</b><b> </b><b>بوده</b><b> </b><b>نگر</b><b> </b><b>تافته</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>فرق</b><b> </b><b>فلک</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گوهری</b><b> </b><b>خوب</b><b> </b><b>نظر</b><b> </b><b>آمد</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>سنجید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نور</b><b> </b><b>چو</b><b> </b><b>فواره</b><b> </b><b>زند</b><b> </b><b>بوسه</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>باره</b><b> </b><b>زند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>رشک</b><b> </b><b>سلیمان</b><b> </b><b>نگر</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>غیرت</b><b> </b><b>جمشید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هر</b><b> </b><b>سحر</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>کاخ</b><b> </b><b>کرم</b><b> </b><b>چون</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>فرو</b><b> </b><b>می‌نگرم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بانگ</b><b> </b><b>لک</b><b> </b><b>الحمد</b><b> </b><b>رسد</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>مه</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>ناهید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چون</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>زلفش</b><b> </b><b>نکشم</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>هوای</b><b> </b><b>رخ</b><b> </b><b>او</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>باش</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>صد</b><b> </b><b>صبح</b><b> </b><b>دمد</b><b> </b><b>زین</b><b> </b><b>شب</b><b> </b><b>امید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>پرتو</b><b> </b><b>بی</b><b> </b><b>پیرهنم،</b><b> </b><b>جان</b><b> </b><b>رها</b><b> </b><b>کرده</b><b> </b><b>تنم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تا</b><b> </b><b>نشوم</b><b> </b><b>سایه</b><b> </b><b>خود</b><b> </b><b>باز</b><b> </b><b>نبینید</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p12" dir="rtl"><b>***</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دلی</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>پیش</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>ره</b><b> </b><b>یافت</b><b> </b><b>باز</b><b> </b><b>پس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دلی</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>پیش</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>ره</b><b> </b><b>یافت</b><b> </b><b>باز</b><b> </b><b>پس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هواگرفته</b><b> </b><b>عشق</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>پی</b><b> </b><b>هوس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>به</b><b> </b><b>بوی</b><b> </b><b>زلف</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>دم</b><b> </b><b>می‌زنم</b><b> </b><b>درین</b><b> </b><b>شب</b><b> </b><b>تار</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>وگرنه</b><b> </b><b>چون</b><b> </b><b>سحرم</b><b> </b><b>بی‌تو</b><b> </b><b>یک</b><b> </b><b>نفس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چنان</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>دام</b><b> </b><b>غمت</b><b> </b><b>خو</b><b> </b><b>گرفت</b><b> </b><b>مرغ</b><b> </b><b>دلم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>یاد</b><b> </b><b>باغ</b><b> </b><b>بهشتش</b><b> </b><b>درین</b><b> </b><b>قفس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نثار</b><b> </b><b>آه</b><b> </b><b>سحر</b><b> </b><b>می‌کنم</b><b> </b><b>سرشک</b><b> </b><b>نیاز</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>دامن</b><b> </b><b>توام</b><b> </b><b>ای</b><b> </b><b>گل</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>دسترس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دلا</b><b> </b><b>بسوز</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>جان</b><b> </b><b>برفروز</b><b> </b><b>آتش</b><b> </b><b>عشق</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کزین</b><b> </b><b>چراغ</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>دودی</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>چشم</b><b> </b><b>کس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>فغان</b><b> </b><b>بلبل</b><b> </b><b>طبعم</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>گلشن</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>خوش</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>کار</b><b> </b><b>دل‌بری</b><b> </b><b>گل</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>خار</b><b> </b><b>و</b><b> </b><b>خس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دلی</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>نغمه</b><b> </b><b>ناقوس</b><b> </b><b>معبد</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>شنید</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چو</b><b> </b><b>کودکان</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>پی</b><b> </b><b>بانگ</b><b> </b><b>هر</b><b> </b><b>جرس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بر</b><b> </b><b>آستان</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>چون</b><b> </b><b>سایه</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>نهم</b><b> </b><b>همه</b><b> </b><b>عمر</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>هرکه</b><b> </b><b>پیش</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>ره</b><b> </b><b>یافت</b><b> </b><b>باز</b><b> </b><b>پس</b><b> </b><b>نرود</b></p>
<p class="p10" dir="rtl"><b>***</b></p>
<p class="p6" dir="rtl">ارغوان یکی از زیباترین اشعار امیرهوشنگ ابتهاج است که در زمان خودش سایه را به زندان افکنده است<span class="s2">. </span>این شعر را در دوری از درخت ارغوانش سروده است؛ اما ارغوان سایه بیش‌تر از یک شعر است<span class="s2">. </span>خانه ابتهاج که به ثبت میراث فرهنگی رسیده است، خانه ارغوان نام دارد و دلیل این نام‌گذاری وجود درخت ارغوان در حیاط این خانه است و دلیل معروفیت ارغوان، نه خود درخت، بلکه شعر سایه است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">منزل شخصی سایه در سال<span class="s2"> 1387 </span>با نام خانه<span class="s2"> «</span>ارغوان<span class="s2">» </span>به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌ است<span class="s2">. </span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شعر</b><b> </b><b>ارغوان</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان،</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شاخه</b><b> </b><b>هم‌خون</b><b> </b><b>جدا</b><b> </b><b>مانده</b><b> </b><b>من</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آسمان</b><b> </b><b>تو</b><b> </b><b>چه</b><b> </b><b>رنگ</b><b> </b><b>است</b><b> </b><b>امروز؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آفتابی</b><b> </b><b>ست</b><b> </b><b>هوا؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>یا</b><b> </b><b>گرفته</b><b> </b><b>است</b><b> </b><b>هنوز؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>من</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>گوشه</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>جهان</b><b> </b><b>بیرون</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آفتابی</b><b> </b><b>به</b><b> </b><b>سرم</b><b> </b><b>نیست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>از</b><b> </b><b>بهاران</b><b> </b><b>خبرم</b><b> </b><b>نیست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آن‌چه</b><b> </b><b>می‌بینم</b><b> </b><b>دیوار</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آه</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>سخت</b><b> </b><b>سیاه</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آن</b><b> </b><b>چنان</b><b> </b><b>نزدیک</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>چو</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>می‌کشم</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>سینه</b><b> </b><b>نفس</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نفسم</b><b> </b><b>را</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>می‌گرداند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ره</b><b> </b><b>چنان</b><b> </b><b>بسته</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>پرواز</b><b> </b><b>نگه</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>در</b><b> </b><b>همین</b><b> </b><b>یک</b><b> </b><b>قدمی</b><b> </b><b>می‌ماند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کورسویی</b><b> </b><b>ز</b><b> </b><b>چراغی</b><b> </b><b>رنجور</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>قصه</b><b> </b><b>پرداز</b><b> </b><b>شب</b><b> </b><b>ظلمانی</b><b> </b><b>ست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نفسم</b><b> </b><b>می‌گیرد</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>هوا</b><b> </b><b>هم</b><b> </b><b>این‌جا</b><b> </b><b>زندانی</b><b> </b><b>ست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هر</b><b> </b><b>چه</b><b> </b><b>با</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>اینجاست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>رنگ</b><b> </b><b>رخ</b><b> </b><b>باخته</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آفتابی</b><b> </b><b>هرگز</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گوشه</b><b> </b><b>چشمی</b><b> </b><b>هم</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بر</b><b> </b><b>فراموشی</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>دخمه</b><b> </b><b>نینداخته</b><b> </b><b>است</b><span class="s2"><b>.</b></span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>اندر</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>گوشه</b><b> </b><b>خاموش</b><b> </b><b>فراموش</b><b> </b><b>شده</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کز</b><b> </b><b>دم</b><b> </b><b>سردش</b><b> </b><b>هر</b><b> </b><b>شمعی</b><b> </b><b>خاموش</b><b> </b><b>شده</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>باد</b><b> </b><b>رنگینی</b><b> </b><b>در</b><b> </b><b>خاطرمن</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>گریه</b><b> </b><b>می‌انگیزد</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوانم</b><b> </b><b>آن‌جاست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوانم</b><b> </b><b>تنهاست</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوانم</b><b> </b><b>دارد</b><b> </b><b>می‌گرید</b><span class="s2"><b>&#8230;</b></span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>چون</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>من</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>چنین</b><b> </b><b>خون‌آلود</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>هر</b><b> </b><b>دم</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>دیده</b><b> </b><b>فرو</b><b> </b><b>می‌ریزد</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>این</b><b> </b><b>چه</b><b> </b><b>رازی‌ست</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>هر</b><b> </b><b>بار</b><b> </b><b>بهار</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>با</b><b> </b><b>عزای</b><b> </b><b>دل</b><b> </b><b>ما</b><b> </b><b>می‌آید؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>که</b><b> </b><b>زمین</b><b> </b><b>هر</b><b> </b><b>سال</b><b> </b><b>از</b><b> </b><b>خون</b><b> </b><b>پرستوها</b><b> </b><b>رنگین</b><b> </b><b>است</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>وین</b><b> </b><b>چنین</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>جگر</b><b> </b><b>سوختگان</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>داغ</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>داغ</b><b> </b><b>می‌افزاید؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان</b><b> </b><b>پنجه</b><b> </b><b>خونین</b><b> </b><b>زمین</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>دامن</b><b> </b><b>صبح</b><b> </b><b>بگیر</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>وز</b><b> </b><b>سواران</b><b> </b><b>خرامنده</b><b> </b><b>خورشید</b><b> </b><b>بپرس</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>کی</b><b> </b><b>بر</b><b> </b><b>این</b><b> </b><b>دره</b><b> </b><b>غم</b><b> </b><b>می‌گذرند؟</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان</b><b> </b><b>خوشه</b><b> </b><b>خون</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بامدادان</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>کبوترها</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بر</b><b> </b><b>لب</b><b> </b><b>پنجره</b><b> </b><b>باز</b><b> </b><b>سحر</b><b> </b><b>غلغله</b><b> </b><b>می‌آغازند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>جان</b><b> </b><b>گل</b><b> </b><b>رنگ</b><b> </b><b>مرا</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بر</b><b> </b><b>سر</b><b> </b><b>دست</b><b> </b><b>بگیر</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>به</b><b> </b><b>تماشاگه</b><b> </b><b>پرواز</b><b> </b><b>ببر</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آه</b><b> </b><b>بشتاب</b><b> </b><b>که</b><b> </b><b>هم</b><b> </b><b>پروازان</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>نگران</b><b> </b><b>غم</b><b> </b><b>هم</b><b> </b><b>پروازند</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان</b><b> </b><b>بیرق</b><b> </b><b>گلگون</b><b> </b><b>بهار</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تو</b><b> </b><b>برافراشته</b><b> </b><b>باش</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>شعر</b><b> </b><b>خون‌بار</b><b> </b><b>منی</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>یاد</b><b> </b><b>رنگین</b><b> </b><b>رفیقانم</b><b> </b><b>را</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>بر</b><b> </b><b>زبان</b><b> </b><b>داشته</b><b> </b><b>باش؛</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>تو</b><b> </b><b>بخوان</b><b> </b><b>نغمه</b><b> </b><b>ناخوانده</b><b> </b><b>من</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ارغوان</b><b> </b><b>شاخه</b><b> </b><b>هم‌خون</b><b> </b><b>جدا</b><b> </b><b>مانده</b><b> </b><b>من</b><span class="s2"><b>&#8230;</b></span></p>
<p class="p6" dir="rtl">در حقیت مضمون و محتوای این شعر، به‌خوبی نشان می‌دهد که شاعر با سرودن آن، دل‌تنگی و ناامیدی را با تمام وجودش احساس کرده است<span class="s2">. </span>فضای شعر پر از تصاویر گویا و زیبایی‌ست که تاثیر به‌سزایی در مخاطبش می‌گذارد<span class="s2">. </span>هم‌زمان تلخی مفهوم شعر، توصیف‌کننده ستم اجتماعی و سیاسی زمنه خویش است که شاعر، هنرمندانه آن را نشان می‌دهد<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">به باور ابتهاج، شعر امروز ناگزیر باید مبین احوال زمان و احساسات شاعر که تاثیر پذیر<span class="s2"> </span>از پدیده‌های اجتماعی اوست باشد و تردید نیست بیان این احساسات و مفاهیم اگر در قالب اشعار گذشته ممکن باشد لااقل با همان ترکیبات و اشارات و واژه‌های مستعمل مقدور نیست<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">وی شاعری توانا بود که به هر دو سبک کهن و نو شعر می‌سرود<span class="s2">. </span>علاوه بر توانایی‌ها و هنرمندی وی، دلایل دیگری نیز در شهرت و شناخته شدن آثار او موثر بوده‌اند؛ به‌طور مثال، شعر او بارها توسط هنرمندان و خواننده‌های محبوب ایرانی، به‌صورت ترانه و تصنیف، اجرا شده‌ است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">از عوامل دیگر محبوبیت وی در میان مردم، همراهی او با روح زمانه و شرایط اجتماعی است<span class="s2">. </span>شعر او نسبت به آن‌چه در اجتماع می‌گذرد بی‌‌تفاوت نیست<span class="s2">. </span>امیرهوشنگ ابتهاج، مضامین اجتماعی و دغدغه‌های مردم را، با هنرمندی به رشته شعر درآورده است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>سخن</b><b> </b><b>آخر</b></p>
<p class="p6" dir="rtl">در واقع امیرهوشنگ ابتهاج تنها بازمانده نسل شکوفایی شاعران قرن معاصر ایران بود، نسلی که با نیما یوشیج، شهریار، پروین اعتصامی، توللی، احوان، حمیدی شیرازی، شاملو و فروغ، سپهری، مشیری، منوچهر نیستانی، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی، سیمین بهبهانی و<span class="s2"> &#8230;</span>، نسلی فرهنگ‌پرور بود و بخش از فعالیت‌های فرهنگی، ادبی، سیاسی و اجتماعی آن دوره جامعه‌مان با شعر و ادبیات و سخت این عزیزان پیوند خورده است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">ویژگی شعر امیرهوشنگ ابتهاج، این است که بسیاری از اشعار او با صدای موسیقی‌دانان جامعه ما، به اشعاری ماندگار تبدیل شده و در عمق لایه‌های مختلف جامعه جای گرفته است<span class="s2">. </span>اشعاری هم‌چون<span class="s2"> «</span>تو ای پری کجایی<span class="s2">»</span>،<span class="s2"> «</span>ایران ای سرای امید<span class="s2">»</span>،<span class="s2"> «</span>ارغوان<span class="s2">»</span>،<span class="s2"> «</span>در این سرای بی‌کسی<span class="s2">»</span>،<span class="s2"> «</span>ای عشق همه بهانه از توست<span class="s2">» </span>و<span class="s2">&#8230; </span>گزیده‌هایی از آثار اوست که با صدای دست‌اندرکاران موسیقی ایران، به‌خاطره تبدیل شده و در تاریج ثبت رسیده است<span class="s2">.</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">وی در گفت‌و‌گویی در پاسخ به این‌که آیا هیچ‌وقت به مرگ فکر کردی، پاسخ داد<span class="s2">: «</span>این اواخر چرا<span class="s2">. </span>دیگه حالا هر روز آدم بهش فکر می‌کنه؛ ولی چیز زشت و بدی نیست یا این‌که آدم بترسه یا حیفش بیاد؛ چون دیگه خب آدم می‌گه همه کارام رو کردم<span class="s2">.» </span></p>
<p class="p6" dir="rtl">ابتهاج آرزو کرد چنین از یاد او کنند<span class="s2">: «</span>امیدوارم به این‌<span class="s2">(</span>یاد کنند<span class="s2">) </span>که هرچی می‌گفت با صداقت گفت و باور داشت<span class="s2">.»</span></p>
<p class="p6" dir="rtl">یادش گرامی باد<span class="s2">!</span></p>
<p class="p13" dir="rtl">چهارشنبه نوزدهم مرداد<span class="s2"> 1401 &#8211; </span>دهم آگوست<span class="s2"> 2022</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>ضمیمه</b><span class="s2"><b>:</b></span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><b>آثار</b><b> </b><b>هوشنگ</b><b> </b><b>ابتهاج</b></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>نخستین نغمه‌ها‌<span class="s2">(1325)</span></p>
<p class="p14" dir="rtl">*<span class="s5">سراب‌</span>(1330)</p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>سیاه مشق‌<span class="s2">(</span>فروردین<span class="s2"> 1332)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>شبگیر‌<span class="s2">(</span>مرداد<span class="s2"> 1332)</span></p>
<p class="p14" dir="rtl">*<span class="s5">زمین</span>  (<span class="s5">دی</span> 1334)</p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>چند برگ از یلدا‌<span class="s2">(</span>آبان<span class="s2"> 1344)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>یادنامه‌ مهر<span class="s2"> 1348</span>؛<span class="s2">(</span>ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن<span class="s2">)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>تا صبح شب یلدا‌<span class="s2">(</span>مهر<span class="s2"> 1360)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>یادگار خون سرو‌<span class="s2">(</span>بهمن<span class="s2"> 1360)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>حافظ به سعی سایه‌<span class="s2">(</span>دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج<span class="s2">)</span></p>
<p class="p6" dir="rtl"><span class="s2">*</span>تاسیان مهر<span class="s2"> 1385‌‌(</span>اشعار ابتهاج در قالب نو<span class="s2">)</span></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://komalah.org/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/">امیرهوشنگ ابتهاج‌(سایه) درگذشت!</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://komalah.org">کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://komalah.org/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
