صفحه اصلی | دیدگاهها | سرگذشت تراژدیک و غم انگیز مهاجرت به اروپا

سرگذشت تراژدیک و غم انگیز مهاجرت به اروپا

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

 فکر می کردم همه چیز تمام شده، برای چند دقیقه ای در ذهنم آشوبی برپا بود.نمی دانستم چکار باید کرد، یا اصلا فکر می کردم شاید دارم خواب می بینم و این تصاویر وحشتناک جلوی چشم من یک کابوس است. به خودم می گفتم، نه این واقعیت ندارد حق من نیست روی این دریایی بیکران بمیرم و زندگی ام به پایان برسد.ولی مرگ بسیار نزدیک بود و تقریبا باید آن را می پذیرفتم.در این لحظه من و همه ۳۰ نفر دیگر که می خواستیم از طریق قاچاق به وسیله یک قایق چوبی موتوری از شهر    "دیدیم" ترکیه به یکی از جزایر یونان برسیم، قایق مان در حال غرق شدن بود و همه بر روی دریایی " اژه" در حال جدال با مرگ بودیم.اوایل زمستان سال ۲۰۱۵، روز ۲۳ دسامبر ساعت حدود ۹ شب، هوا به شدت طوفانی و سرد بود به شکلی که از سرما دندان ها به هم می خورد.از میان صداها، فریادها وجیغ ها، شیونِ هانا را می شنیدم که فریاد می زد  مادرم غرق شد، مادرم مُرد، تو رو خدا مادرم رو نجات بدید.دایه گیان (مادر جان). من اولین نفری بودم که وقتی دیدم قایق در حال غرق شدن است و هیچ کاری نمی توان کرد خودم را به داخل دریا انداختم و به دلیل طوفانی بودن دریا موج ها من رو از قایق دور کرده بود، من همچنان در بهت و حیرت بودم و فقط به مُردن فکر می کردم و آیا امیدی وجود دارد که زنده بمانیم.تقریبا امیدم را از دست داده بودم. حالت غریبی ست زمانی که امید به زنده ماندنی وجود نداشته باشد، دست کم برای من چنین بود.امکان تمرکز و فکر کردن هم با وجود آن تصاویر وحشتناک و عظمت دریا و تاریکی شب امکان پذیر نبود.با هر حالی بود توانستم چراغ های قایق که هنوز روشن بود را ببینم همه مسافران روی آب بودند و موج های عظیم هر کدام را به سویی پرتاب کرده بود.با شنا کردن خودم را به قایق که قسمت عقبش کاملا در آب فرو رفته بود و تنها یکی دو متری از جلوِ قایق بیرون بود رساندم. سعی می کردم یک تکه آهن که نوک قایق بود و هنوز درون آب نرفته بود را بگیرم، آرزو می کردم که آن یکی دو متر به درون آب نرود.در این حین "هیبت" پدر " هانا" را دیدم که او هم خودش را به آن قسمت رساند.هیبت گریه می کرد و گفت؛ شورش " گلناز" مُرد.بچه هایم مُردند. چکار کنیم. زندگیم رفت. من هم از ته دل برای " گلناز" گریه می کردم، جواب دادم؛ هیچ کاری نمی توانیم انجام بدیم و همه ما اینجا خواهیم مُرد. هیچ چاره ای نیست.چون تا چشم کار می کرد آب بود و در آن تاریکی شب و طوفان دریا و سرمای زمستان تصاویر وحشتناکی به ذهن منتقل می شد که امکان مقاومت را سلب می کرد.این آخرین باری بود که " هیبت" را دیدم. چون اثری از قایق دیگر نماند و موج های بلند هر کدام را به گوشه ای پرتاب کرد.هیبت فیضی به همراه خانواده اش، گلناز(همسرش) هانا( دختر بزرگش ۱۸ ساله) کازیوه( دختر سه یا چهار ماه اش) در دریا غرق شدند.هیبت را در اردوگاه کومله دیدم. یک روز در روابط عمومی شیفت بودم که او آمد و با من سلام و احوال پرسی کرد. از خانواده و پدرم خبر گرفت و ادامه داد که فکر می کردم که در ترکیه ای هنوز، من هم تعجب کردم و گفتم لطفا کارت شناسایی چون من شما را نمی شناسم. خودش را معرفی کرد و ادامه داد، پسر خوب چه دوره زمانه ای شده، ما با هم فامیل هستیم ولی هنوز یکدیگر را ندیده ایم. به هرحال  به من گفت که برای دیدن یکی از رفقای کمیته مرکزی آمده و باید بروم چون قرار قبلی دارم.لطفا هماهنگ کن که من بروم. وقتی برگشتم مفصل با هم حرف خواهیم زد. یک ساعتی طول کشید که هیبت برگشت و با هم گرم صحبت کردن در مورد چگونگی زندگی در کردستان عراق و دلایل فرارش از ایران به علت فعالیت های سیاسی  شدیم. هیبت ادامه داد که به دلیل اینکه حکومت خودمختار کردستان عراق اقامت ام را تمدید نمی کند و اجازه نمی دهد در اینجا زندگی کنم مجبورم به ترکیه بروم و از سازمان ملل تقاضای پناهندگی کنم.البته این را هم اضافه کنم که هیبت سابقه زندگی در ترکیه را داشت و یکبار قبلا تقاضای پناهندگی اش رد شده بود و نتوانسته بود خود را به کشورهای اروپایی برساند.به هر صورت این آغاز اشنایی من و هیبت بود. قبلا از سفر کردن به ترکیه " کازیوه" دخترِ کوچولو و خوشگل "هیبت" و " گلناز" به دنیا آمد و اگر اشتباه نکنم دو سه هفته ای از به دنیا آمدن کازیووه نگذشته بود که مجبور شدند کردستان عراق را ترک کنند.بعد از مدتی من هم تصمیم به حرکت از اردوگاه کومله به طرف اروپا گرفتم، در سلیمانیه با " هیبت" تماس گرفتم و اطلاع دادم که امکان دارد تا پیدا کردن یک راه مطمئن به طرف اروپا در ترکیه مهمان آنها باشم که او با کمال خوشرویی قبول کرد و شماره تلفن و آدرس شهر دنیزلی را برایم فرستاد.بعد از چند روز من به استانبول رسیدم و دوباره با هیبت تماس گرفتم.یک شب در استانبول ماندم و فردایش به طرف دینزلی که هیبت و خانواده اش در آنجا بودند حرکت کردم.صبح زود بود که به دنیزلی رسیدم. تاکسی گرفتم تا آدرسی که بهم داده بود.خودش آنجا منتظرم بود.از تاکسی پیاده شدم و با هیبت به خانه رفتیم. بعد از کمی صبحت کردن اعلام کرد که می خواهد به سرکار برود.هیبت و هانا  در یک کارگاه کوچک کار پیدا کرده بودند اما با این اوصاف هم کفاف زندگی را نمی داد.چون هزینه دخل و خرج با هم جور در نمی آمد و آنها هیچ گونه پشتوانه مالی نداشتند. خانواده آنها در وضعیت بغرنجی بود، هیبت به شدت از بیماری رنج می برد و توان کار کردن نداشت. نوزاد کوچولوی آنها هزینه های اضافی زیادی روی دستشان گذاشته بود.هیبت گفت که می خواهد از طریق قاچاق به اروپا سفر کند ولی هیچ پولی هم ندارم. از هر کسی که می شناخته ام طلب کمک کرده ام اما تقریبا یا تلفن را جواب نمی دهند یا دست رد به سینه ام زده اند.یکی دو نفر اعلام کرده اند که می توانیم کمک ات کنیم ولی به شرطی که به یونان برسی. در آن چند روز من شاهد تماس گرفتن و درخواست های او برای کمک بودم، ولی بنا به شرایطی که ترکیه و آوارگی برای انسان پیش می آورد کمتر کسی ست که جواب طلب کمک کردن یک آواره تبعیدی را بدهد.خلاصه من از طریق یکی از آشنایان یک قاچاقچی که با قیمت مناسب می توانست من را به یونان برساند پیدا کردم، قرار شد هر چه سریعتر به استانبول بروم.هیبت از من خواست تا چند روز صبر کنم تا آنها هم با من بیایند. من هم قبول کردم و چند روزی تا تحویل دادن خانه و جم جور شدن برای سفر طول کشید. بعد از چند روز انتظار ما به استانبول رسیدیم و آنجا به یک خانه رفتیم که قاچاقچی تدارک دیده بود.چند روی منتظر شدیم تا ما را راهی کنند. در این چند روز سه نفر به ما اضافه شدند دو نفر از رفقای پیشمرگ کومله که در ترکیه بودند و یک نفر دیگر به اسم شهرام که اهل مریوان بود و از  دوست های قدیمی هیبت بود.شهرام با برادرش کاک شاهپور یک روز آمدند پیش ما، انسان های خوبی به نظر می رسیدند بعد از چند روزی بیشتر باهاشون آشنا شدم.شاهپور نروژ زندگی می کرد و او هم از رفیق های قدیمی و همشهری هیبت بود.واقعا انسانی شریف و دوست داشتنی بود و برای کمک برادرش شهرام به ترکیه آمده بود.تا جایی که اطلاع دارم کاک شاهپور خیلی به هیبت کمک کرد و از هیچ کمکی دریغ نمی کرد.البته خود کاک شاهپور خیلی دربه دری و سخت کشیده بود به همین خاطر ما رو خوب درک می کرد. و همیشه می گفت این مرحله رو هم با هر سختی که باشه باید به انجام رساند و تموم می شه و کلی از خاطرات و دوران سخت زندگی خودش از طی کردن راه دشوار قاچاق تا آوارگی در اروپا و بلا تکلیفی چندین ساله تعریف می کرد. حتی روزی که می خواست برگرده نروژ، من مجموعه ای از چیزهای که برایم مهم بود و امکان داشت تویه راه از بین بره را به کاک شاهپور دادم تا با خودش ببره نروژ و هر وقت رسیدم برایم پست کند.خلاصه دو سه بار قاچاقچی ها ما را راهی کردند که در مسیر مرز دستگیر می شدیم و هر بار ما مجبور می شدیم خود را سوریه ای معرفی کنیم تا آزادمان کنند و دوباره به استانبول بفرستند. در یک هفته ما سه بار دستگیر شدیم و به استانبول فرستاده می شدیم. تا یک شب که دیگه همه مسافران سر و صدایشان بالا گرفت و می گفتند اگر این بار قاچاقچی ها موفق نشوند ما را به یونان برسانند با کسان دیگری معامله می کنند. شب بعد سه ماشین "ون" به مقصد " چنه قه له" که از نقطه های مرزی ترکیه بود حرکت کرد.در یکی از جاده خاکی ها و برای دور زدن پلیس راه، به دلیل بارندگی زیاد اتوموبیل ما در گِل گیر کرد و هر چه سعی کردم بیرونش بیاوریم نشد که نشد. به خاطر حساس بودن شرایط مجبور شدیم در دو اتوموبیل دیگر با وجود پر بودن هر دو اتوموبیل پخش بشیم و به هر شکلی هست جایی گیر بیاوریم‌ تا به مرز برسیم. بعد از طی مسیر ۸ ساعته دیگر می توانستیم دریا را ببینم و خوشحال از اینکه به نقطه مرزی رسیده ایم. در این خیالات خوطه ور بودیم که اتوموبیل سواری که اسکورت دو ماشین حامل ما بود با عجله دور زد و فرار کرد.بعد از چند دقیقه متوجه شدیم درون کمین پلیس ترکیه هستیم و دوباره دستگیر شدیم.راننده ها را بازداشت کردند و ماشین ها را به طرف پاسگاه مرزی بردند. گرگ و میش صبح بود که همه رو به حیاط پاسگاه می بردند و سوال می کردند اهل کجا هستین.اگر می گفتی سوریه ای و مترجم که یک سرباز کُرد بود تایید می کرد، جلیسقه های نجاتی که برای روی آب خریده بودیم از ما می گرفتن و یک گوشه ای جدا می گفتند اینجا بایستید.کسانی که می گفتند ایرانی یا افغانسانی یا مترجم تایید نمی کرد یک گوشه دیگه نگه می داشتن. خلاصه نزدیکای ظهر یک اتوبوس آوردند و کرایه اون رو هم از ما گرفتند و همه رو سوار کردند. دو ماشین پلیس هم اسکورت ما شده بود تا یک شهر نزدیک پاسگاه، کسانی که گفته بودند ایرانی یا افغانستانی رو در اون شهر پیاده کردند و تحویل یک کمپ که شبیه زندان بود دادند. البته ما به محض حرکت اتوبوس از پاسگاه با قاچاقچی تماس گرفتیم و گفتیم با راننده حرف بزن شاید توانستید راضی اش کنید و ما را دوباره به استانبول نیاورد.هیبت چون به زبان تُرکی می توانست حرف بزند رفت و با راننده حرف زد. راننده اتوبوس گفت به قاچاقچی بگویید خودش با من تماس بگیرد. شماره را به قاچاقچی داد و به توافق رسیدند. در همان کمپی که گفتم اتوبوس وایساد و ایرانی ها و افغانستانی ها را پیاده کرد پلیس ها رفتند. اما تعدادی از همسفرهای ما تو کمپ بودند و باید اونها هم موفق به بیرون آمدن می شدند. شهرام هم جزوه آن تعدادی بود که گیر افتاده بود. بلاخره موفق شدند با دادن پول به نگهبان های کمپ از اونجا بیایند بیرون و به ما ملحق شوند.قاچاقچی به ما گفت که اتوبوس شما را به یک هتل می برد و بعد دوباره برای ادامه مسیر هماهنگ خواهد کرد. ما به هتل رسیدیم و سریع همه پیاده شدیم و به داخل هتل هدایت شدیم. سریع درهای هتل را بستند و به ما گفتند هیچ کسی حق ندارد سر خود از هتل خارج شود. تعداد ما با بچه ها نزدیک پنجاه نفر بود که برای این پنجاه نفر در مجموع چهار اتاق فراهم کرده بودند.با شرایط بدی هم که در آنجا بود دو روز صبر کردیم تا شب دوم دو دستگاه مینی بوس آوردند و ما را به کنار ساحل بردند.کنار ساحل خیلی سرد بود و با توجه به اینکه خیلی به جاده نزدیک بودیم آنها (قاچاقچی ها) با تماس تلفنی گفتند که خیلی باید مواظب باشید تا دوباره دستگیر نشوید.باید خودمان را قایم می کردیم.ساعت نزدیک های ۸ شب بود که دو نفر آمدند و گفتند که چهار نفر از شما با ما بیاید تا قایق را بیاوریم.یک قایق از جنس تیوپ ضخیم به اضافه یک موتور که به عقب قایق وصل می شد را آوردند. آن دو نفر گفتند که باید خودتان قایق را آماده کنید و ما به دلیل خطر زیاد نمی توانیم اینجا بمانیم. به هر طریقی بود جوان تر ها قایق را که با باد پر می شد رو آماده کردند و موتور را هم سرهم بندی کردند..وقتی قایق آماده شد، اختلافاتی بین جوانترها و کسانی که مجرد یا تنها بودند با خانوادها به وجود آمد.نزدیک های ساعت ۱۱ شب بود که دسته اول می گفتند باید حرکت کنیم و از تاریکی شب استفاده کنیم تا پلیس ما را نبیند و وارد آب های یونان شویم. دسته دوم هم می گفتند  که هوا باید روشن شود تا ما حرکت کنیم تا اگر مشکلی پیش آمد پلیس ما را ببیند و نجاتمان دهد. چون ما زن و بچه همراه داریم و توان مقاومت در این سرما و تاریکی در درون آب را ندارند. خلاصه بعد از جر و بحث شدید که بعضا تا آستانه کتک کاری هم می رفت قرار بر این شد که به خاطر بچه ها ساعت ۳ شب حرکت کنیم. هیبت هم جزوه کسانی بود که می گفت باید هوا روشن شود و من هم به این دلیل تلاش کردم که ساعت حرکت را به تاخیر بیندازم.به هر صورتی بود تا ساعت ۲ شب صبر کردند.همه تقریبا آماده شده بودند به غیر از هیبت.او هی تکرار می کرد که الان برویم معلوم نیست که چه بر سرمان بیاید صبر کنید.البته در دل آن شب سرد زمستانی و زدن به دریایِ بزرگی که مقابل مان بود و موج های بلندی که خود را به کناره ساحل می زد کار آسانی نبود.به هر صورت قایق آماده شده بود و باید سوار می شدیم.من و دو پسر دیگر که بوکانی بودند برای اینکه بچه ها خیس نشوند مجبور شدیم به داخل آب برویم و قایق را نگه داریم تا بتوانند سوار شوند. به هر ترتیبی بود هیبت هم راضی شد که سوار قایق شود.تعداد بالا بود و به سختی توانسته بودیم سوار شویم.به اضافه اینکه این ۵۰ نفر هر کدام تعدادی کوله پشتی و وسایل همراه داشت که قایق را سنگین کرده بود.ریبوار یک پسر کُرد عراقی قرار بود رانندگی قایق را به عهده بگیرد. ما هم که قایق را نگه داشته بودیم در آخرین لحظه کنار دست ریبوار در کنار موتور جا گرفتیم.تصویر درون قایق به این شکل بود که زن ها و بچه ها وسط نشسته بودند و بقیه هم دور تا دور قایق نشسته بودند و به وسیله طنابی که دور تا دور قایق بود باید خود را نگه می داشتند.موتور روشن شد، بعد از چند ثانیه قایق حرکت کرد.مسافتی نرفته بودیم که موتور خاموش شد.همه ترسیده بودند.هر کدام از ما که کنار موتور وایساده بودیم چند بار امتحان کردیم و هندل زدیم تا بلکه موتور روشن شود، تا اینکه با تلاش زیاد دوباره موتور روشن شد، اینبار مسافت زیادتری را طی کردیم که دوباره موتور خاموش شد.موج ها قایق را با خود می بردند.با وجود آن موج ها و ایستا بودن قایق هر بار که موج ها قایق را بلند می کردند ته دل همه خالی می شد.در این حین بعضی ها از هوش می رفتند و تعدادی گریه می کردند و تعدادی هم با هم دعوا می کردند.ما هم که به موتور نزدیک بودیم سعی می کردیم هر طور که شده قایق را روشن کنیم.کم کم داشت به داخل قایق آب وارد می شد.در کف قایق دو عدد پارو وجود داشت که سخت بود آنها را بیرون بکشیم چون هیچ کس حاضر نبود تکان بخورد.به اضافه اینکه چمدان و کوله پشتی های زیادی وسط قایق جمع شده بود. به خاطر اینکه قایق سبک شود تعدادی از پناهجویان وسایل اضافی را پرت می کردند تا به هر صورتی بود موفق شدیم پاروها را بیرون بکشیم.در این حال دو سه نفر با قاچاقچی ها و پلیس تماس می گرفتند که هیچکدام جواب ما را نمی دادند.شروع به پارو زدن کردیم تا بلکه بتوانیم به ساحل برگردیم.اما به سختی توانستیم یاد بگیریم چطوری باید پارو بزنیم که قایق را به ساحل برسانیم.ساعت نزدیک ۶ صبح بود که به ساحل برگشتیم. من که از قایق پیاده شدم، هانا را دیدم که از حال رفته بود به هر صورتی بود او را به کنار خشکی آوردم و آب به سر و صورتش زدیم تا به هوش آمد.تقریبا همه از سرما رنج می بردیم.دو سه نفر با استفاده از چوب و لباس های کهنه آن دور و بر و هر چیزی که دستشان می رسید آتشی روشن کردند.دیگر آفتاب داشت بالا می آمد. کوله پشتی وسایل کازیووه دختر هیبت را دیشب به آب انداخته بودند و برای یکی دو وعده بیشتر شیر نداشت.ما هم در آن ساحل دور افتاده نمی توانستیم کاری انجام بدیم. ناچار شدیم به طرف استانبول حرکت کنیم با این فکر که با یک قاچاقچی دیگر وارد معامله شویم.ساعت دور و بر  ۱۰ صبح بود که به راه افتادیم. رفتیم روی جاده و یک سر بالایی را طی کردیم.آفتاب می تابید و از آن بلندی با همه بدبختی که داشتیم تصویر زیبایی را از بوته ها و درخت های زیتون و دریایی آبی به نمایش می گذاشت. گروه ما که از بقیه جدا شده بودیم ۱۰ نفر بودیم که تقریبا همدیگر رو می شناختیم.پروین، احسان، شهرام، ظهیر، سمیرا، هیبت، گلناز، هانا، کازیووه و من همه ما خسته بودیم ولی خوشحال از اینکه دیشب از مرگ نجات پیدا کرده بودیم. هیبت از چند نفر که مشغول چیدن زیتون بودند در مورد نزدیک ترین شهر و راهِ رفتن به استانبول سوال کرد . لباس ها و سر و صورت ما به شکل عجیبی در آمده بود و همه بوی آتش دیشب که روشن کرده بودیم را میداد.در راه با یک قاچاقچی دیگر به اسم شیروان معامله کردیم و قرار شد به استانبول رسیدیم با او تماس بگیرم تا او برای ما اتاقی تهیه کند تا زمانی که ما را دوباره راهی کند. به آکساری استانبول رسیدیم و با او تماس گرفتیم به پیشواز ما آمد و از وضع و حال ما مطلع بود.به سبک همه قاچاقچی ها شروع به خالی بندی و اینکه من تا حالا چندین نفر رو با سلامت رسانده ام و اینها(منظور قاچاقچی های قبلی بود)تازه کارند و شما چرا پیش اینها رفته اید.فردای آن شب، من، هیبت و خانواده اش با شهرام تصمیم گرفتیم به خاطر نوزاد هیبت با قایق چوبی موتوری که می گفتند ضریب امنیت بیشتری دارد  سفر کنیم.بقیه هم تصمیم داشتند با همان قایق تیوپی راه رو ادامه بدهند. به هر صورت بعد از دو یا سه روز ما رو با یک اتوبوس که پناهجویان جدید دیگری هم بودند راهی شهر " دیدیم" کردند.بعد از رسیدن به شهر دیدیم با تاکسی ما را به یک هتل بردند.در هتل تعداد زیادی افغانستانی کار می کردند.در هتل هیچ نظم و ترتیبی وجود نداشت. به غیر از ما که تازه رسیده بودیم تعداد زیادی هم قبل از ما آنجا بودند. بعد از پرس و جو کردن فهمیدم همه آنها برای فردی افغانستانی به نام " پهلوان "کار می کنند. از کسانی که قبل از ما آنجا بودند سوال کردم که آیا به تازگی کسی رو فرستاده اند؟ در جواب گفتند همین چند شب پیش دوستان ما با قایق چوبی موتوری به یونان رسیده اند و هیچ مشکلی نداشته اند. با افغانستانی های که برای پهلوان کار می کردند صحبت کردم و سوال کردم که این تعداد نفرات قاچاقچی چرا اینجا هستید و چقدر پول می گیرد؟ در جواب گفتند که ما هم می خواهیم به اروپا برویم همه ما ایران کارگری می کردیم ولی چون پول نداریم، دو سه ماه برای پهلوان(قاچاقچیِ اصلی) کار می کنیم و بعد او ما را بدون دریافت پول می فرستد. قرار بود هم قایق چوبی( تفریحی) هم قایق تیوپی با هم حرکت کنند. به ما خبر دادند که شب همه باید آماده شوند و هر دو قایق با هم حرکت خواهند کرد. با چند دستگاه تاکسی همه را به ساحل که مسیری کوتاه بود رساندند. در ساحل ما را داخل بوته ها مخفی کردند تا زمانی که خودشان اعلام کنند و نفر، نفر به داخل قایق برویم. اول خانواده ها را سوار کردند، بعد نوبت به مجردها رسید هر کس به لب آب می رسید یک مرتیکه لندهور که به زبان کُردی حرف می زد او را مجبور می کرد وسایلی که همراه داشت را پرت کند.حتی اگر یک کوله پشتی باشد. به هر صورت با هزار بدبختی من کوله رو پرت نکردم و گفتم اگر باید کوله را پرت کنم من سوار نمی شوم. خانواده هیبت در زیر زمین قایق جا گرفته بودند و من هم خودم را پیش آنها رساندم. بعد از سوار شدن همه قایق حرکت کرد. موج های بزرگ قایق را به شدت تکان می داد ولی ما خوشحال از اینکه بلاخره به یونان خواهیم رسید.بعد از نیم ساعت قایق وایساد و کسانی که در قسمت عقب قایق بودند و بیرون رو می دیدند گفتند که قایقران یک نور را از دور دیده است و از ترس اینکه مبادا گشت ساحلی باشد، به طرف ساحل دور زده است. دوباره به ساحل رسیدیم و ما را پیاده و در بوته ها مخفی کردند. البته به دلیل سرمای زیاد بچه ها و زن ها را پیاده نکردند و اجازه دادند در زیر زمین قایق بمانند.تا صبح از شدت سرما نزدیک بود یخ بزنیم. ما رو دوباره به هتل بردند.از رفقای که همراه ما بودند و با قایق تیوپی(بادی) حرکت کردند باخبر شدیم که آنها به سلامت به جزیره ای در آب های یونان رسیده اند و همه سلامت هستند. فضای یاس و ناامیدی و انتظار ما را کلافه کرده بود، به اضافه اینکه کازیووه خیلی مریض بود و دیگر نمی شد که دست روی دست گذاشت، هیبت و گلناز او را به بیمارستان بردند. بعد از چند ساعت با من تماس گرفتند که همراه هانا بیا بیمارستان، من و هانا با هم به راه افتادیم و با هر بدبختی بود موفق شدیم یک تاکسی بگیریم و بیمارستان را پیدا کنیم.بخش کودکان را پیدا کردیم. هیبت را دیدیم و از او در مورد کازیوه سوال کردیم. جواب داد که دکترها گفتند که بدن کازیووه به شدت عفونت کرده است و باید بستری شود.هیبت و گلناز می دانستند که شب دوباره قایق حرکت خواهد کرد و تصمیم گرفتند که بستری اش نکنند و شب دوباره به راه بیافتیم.هر چه تلاش کردم موفق نشدم راضی شان کنم، توجیه شان این بود که امشب به یونان می رسیم و آنجا می توانیم درمانش کنیم. دارو برای کازیووه تهیه کردیم و به هتل برگشتیم. آن شب ما را حرکت ندادند.به غیر از ما در هتل یک خانواده کُرد دیگر هم که اهل کرکوک بودند حضور داشتند. اسم مرد خانواده ریبوار، همسرش لیلا و چهار فرزند خردسال داشتند." عبدالقادر"برادر ریبوار که جوانی ۲۰ ساله بود با آنها همسفر بود.بعداظهر روز بعد من کلافه و مضطرب در یکی از اتاق ها مشغول سیگار کشیدن بودم که صدای جر وبحث شدید از بیرون هتل به گوشم رسید. سریع از پنجره بیرون را نگاه کردم ببینم چه خبر است.خانواده ریبوار بودند که با قاچاقچی خودشان یا بهتر بگویم دلال خرده پا (که همان آدم لندهوری بود که کنار ساحل دفعه قبلی به زور کوله پشتی های پناهجویان را پرت می کرد و در آخر معلوم شد که همه را برای خودش بر میدارد) به اسم "داله کرکوکی" و از قضا از آشنایان و همشهری های خودشان بود دعوا می کردند. خانواده ریبوار می خواستند که قاچاقچی ها پولشان را پس بدهند و اینکه پشیمان شده اند و می خواهند به کردستان عراق برگردند.ولی قاچاقچی (داله کرکوکی) می گفت، پولی ندارم، دو گزینه دارید یا بدونه پس گرفتن پول برگردید یا باید منتظر باشید و به طرف یونان حرکت کنید، من از پنجره شاهد این قضیه بودم و فوری رفتم پیش آنها، از لیلا زن ریبوار پرسیم جریان چیه! لیلا همان های را که شنیده بودم را تعریف کرد و ادامه داد؛  ما نمی خواهیم به اروپا برویم و پشیمان شده ایم. من بچه هایم را دوست دارم و نمی خواهم آنها در این راه بمیرند.این ها( قاچاقچی ها) همه شان دروغگو و حقه باز هستند. آنها گفته بودند که قایق ۱۵ نفر ظرفیت دارد اما حالا می خواهند ۳۰ را سوار کنند. فردای آن روز قاچاقچی ها گفتند امشب صدرصد حرکت خواهید کرد و آماده باشید. ساعت نزدیک های ۶ بعداظهر بود که با عجله با چند دستگاه تاکسی ما را دوباره به ساحل بردند و در بوته ها قایم کردند. ما در ساحل باید سریع جلیسقه های نجاتی که همراه داشتیم می بستیم. در این حین متوجه شدیم که هیبت جلیسقه های خودشان و یک ساک را در هتل جا گذاشته است.من رفتم و به یکی از کسانی که برای قاچاقچی ها کار می کرد جریان را گفتم. ولی آنها گفتند به هیچ عنوان نمی توانند به آنجا برگردند و وسایل را بیاورند.به هر حال من چون شنا بلد بودم، جلیسقه نجات خودم را باز کردم و به هانا دختر هیبت دادم. در همین حین همان کسی که در مورد جا گذاشتن وسایل هیبت باهاش صحبت کرده بودم، ۲ تا جلیسقه به هیبت داد و گفت اینها را ببندید. از طرف دیگر لیلا داشت با صدای بلند گریه می کرد و از ما خواهش می کرد سوار نشویم چون قرار بود قایق ۱۵ نفر را حمل کند ولی ما در مجموع ۳۰ نفر بودیم و آن قایق کوچک گنجایش این تعداد زیاد را نداشت. ریبوار همسر لیلا با عصبانیت سرِ لیلا داد کشید و گفت ما هیچ چاره ای نداریم می فهمی، همه پول هایمان را این قاچاقچی ها برده اند و با دست خالی وقتی همه داریمان را فروخته ایم  و هیچی نداریم که زندگی کنیم کجا برگردیم،  بیشتر کسانی که همراه ما بودند فقط می خواستند حرکت کنند و به نوعی از آن شرایط خسته شده بودند.شاید این نوع خسته کردن و انتظار کشیدن بخشی از برنامه قاچاقچی ها بود که ما به تعداد زیادی که سوار می کردند اعتراض نکنیم. عصر همان روز وقتی با گلناز صحبت می کردم  گفت که ترجیح می دهد امشب در آب غرق شود تا دوباره برگردد.در چهره معصوم گلناز خستگی و ناامیدی موج می زد.بر عکس همه ما هانا خیلی امیدوار و با روحیه بود و از آرزوهای که داشت برای ادامه تحصیلات و اینکه به دلیل فقر مجبور شده او هم در کردستان عراق کار کند تا از پس زندگی برآیند می گفت. خود من هم به نوعی همین تصمیم را داشتم و برایم فرقی بین زنده ماندن و غرق شدن باقی نمانده بود تحت هیچ شرایطی مایل نبودم دوباره به آن هتل کذایی و حالت انتظار برگردم. بعد از مدتی که درون بوته های کنار ساحل مخفی شده بودیم همه را سوار کردند.همه ساکت رو هم تلنبار شده بودیم.یک نفر از قاچاقچی ها قایق را هدایت می کرد و یک نفر دیگر با دوربین دریا را دید می زد هر دوی  قاچاقچی ها مسلح به کلت کمری بودند و عمدا سلاح ها را روی لباس بسته بودند تا ما را بترسانند.موتور قایق خیلی دود می کرد به شکلی که بعضی اوقات به غیر از دود و سیاهی چیزی نمی دیدیم. بغل دست من برادر ریبوار ( عبدالقادر) که بیماری آسم داشت و دود ناشی از موتور او را به تنگی نفس می انداخت نشسته بود. جلوی من ریبین که یک جوان کرُد اهل اربیل بود. نشسته بود . هیبت و خانواده اش به اضافه شهرام در اتاق زیر زمین قایق بودند و من در قسمت بالای قایق بودم. دریا طوفانی بود و هر چه از ساحل دورتر می شدیم، موج ها بلند و بلندتر می شد و تصویر وحشتناک تری پیدا می کرد. موج ها وقتی به قایق برخورد می کرد مقدار زیادی آب پخش می کرد و به قایق تکان شدیدی می داد.چون من نمی توانستم به دلیل نفرات زیاد و کمبود جا تکان بخورم از عبدلقادر سوال می کردم ساعت چند است و چند دقیقه است که حرکت کرده ایم و آیا جزیره ای چیزی در این نزدیکی می بینی. او هم جواب می داد نه هنوز جزیره ای نمی بینم.نزدیک به نیم ساعت از حرکت ما می گذشت و ساعت حول و حوش ۹ شب بود که راننده قایق موتور را خاموش کرد.همه فوری واکنش نشان دادند و ترس همه را فرا گرفت. ریبوار که به من نزدیک بود و ترکی بلد بود از راننده سوال کرد که چرا موتور قایق خاموش شد، راننده جواب داد، گازوئیل تمام شده است.راننده و نفر همراهش با عصبانیت رو به ما که همه ترسیده بودیم و سر صدا می کردیم، می گفتند حرف نزنید و هیچ نوری روشن نکنید.حتی نور گوشی تلفن همراه، راننده قایق با موبایل مشغول حرف زدن بود و با چراغ قوه علامت میداد.یک قایق تندرو با دو نفر سرنشین به ما نزدیک می شد. من با صدای بلند به ریبوار گفتم که می خواهند فرار کنند و ما را اینجا  ول کنند باید نگذاریم فرار کنند.ریبوار هم با عصبانیت گفت که آنها می خواهند قایق ما را بوکسل کنند،خودشان به من گفتند.قایق تندرو که به ما نزدیک شده بود موتورش را خاموش کرد.کمک راننده قایق با کُلت کمری نمی گذاشت که کسی از جایش بلند شود و حتی نمیگذاشت با همدیگه حرف بزنیم یک طناب به طرف قایق ما انداخت و با کشیدن طناب کاملا به قایق ما چسپید. در یک چشم برهم زدن هردوی قاچاقچی ها به درون قایق دیگر پریدند و موتور را روشن کردند و فرار کردند.وقتی که همه متوجه فرار قاچاقچی ها شدند سر و صدا و داد و شیون شروع شد. زن ها و بچه ها بیشتر ترسیده بودند و با صدای بلند گریه می کردند. به حدی قایق در اثر تکان خوردن و جنب و جوش ما تکان می خورد که من فکر می کردم در یک لحظه امکان دارد چپ شود. من و شهرام و هیبت افراد را آرام می کردیم و می گفتیم اگر تکان نخورید این قایق همین جا خواهد ماند و حتما تا فردا کشتی ها ما را خواهند دید و ما را نجات خواهند داد. همه داد می زدند.یادم هست وقتی که یک هواپیمای مسافربری از بالای سر ما عبور می کرد، همه داد می زدند و تقاضای کمک می کردند. من چون موقع حرکت شیوه روشن کردن قایق را نگاه کرده بودم به ریبین گفتم تو بروه پشت سُکان قایق و هر وقت گفتم اسارت بزن. دو عدد باطری در عقب قایق بود که باید از طریق دو تا سیم بهم میزدی تا اسارت زده می شد. دوتا سیم را وصل کردم اما متاسفانه باطری ها خالی و ضعیف بودند و توان این را نداشتند که موتور را روشن کنند. در این حین شهرام مشغول این بود که سایرین را آرام کند و کمتر تکان بخورند تا قایق چپ نشود.همه شوکه شده بودند، هیبت با گوشی موبایل تلاش می کرد تا با پلیس تماس بگیرد.اما موفق نمیشد.به یاد دارم و بعدترها وقتی از کاک شاهپور برادر شهرام پرسیدم این را تایید کرد که هیبت موفق شده با او که در نروژ بود تماس حاصل کند و به او بگوید که روی دریا گیر کرده ایم و قاچاقچی ها فرار کرده اند در حین این صحبت ها قایق یک تکان شدید می خورد و گوشی از دست هیبت می افتد. کاک شاهپور می گفت دیگر هر چه داد زدم و هیبت را صدا زدم هیچ چیز نشنیدم.عقب قایق داشت یواش یواش به داخل آب فرو می رفت، من داد زدم همه به قسمت جلو قایق برویم تا وزن کمتری در قسمت عقب قایق باشد.سه چهار نفری رفتند و همین که من پاییم را گذاشتم روی سُکان قایق که بالا بروم دیدم یک موج سهمگین با خود آب زیادی را به قسمت عقب قایق وارد کرد. برگشتم تا با یک سطل آب را خالی کنم که دیدم دیگر نمی شود کاری کرد.همه گریه می کردند و داد میزدند.نمی دانستیم چکار باید کرد.در مقابل عظمت و ظلمت دریایِ اژه در آن شب زمستانی اراده ای باقی نمانده بود. کوله پشتی ام که تنها دارایی زندگیِ ۳۰ ساله ام بود و فقط مقداری مدارک شناسایی و یاداشت های روزانه و شخصی ام بود را به داخل آب انداختم و هر کوله پشتی که به دستم می رسید پرت می کردم تا قایق سبک شود اما متاسفانه دیگر قسمت عقب قایق داخل آب فرو رفته بود.دیدن اینکه کشتی آرام آرام قسمت عقبش پایین می رفت انسان را در مقابل عظمت دریاییِ تیره و طوفانی از ترس به لرزه می انداخت. گفتیم کسانی که می توانند به داخل دریا بپرند تا قایق سبک شود و حداقل بچه ها زنده بمانند.من اول نفر و پشت سر من ریبوار به درون آب پرید، ریبوار قبل از پریدن در آب گفت من با شنا می روم که کمک بیاورم. در یک لحظه او را دیدم که از من دور شد، شناگر ماهری بود، جثه ای باریک و کِشیده  داشت.مسافت کمی را طی کرده بود که دید قایق به طور کلی دارد غرق می شود و همه ناچارا به درون آب بپرند. او دوباره به طرف قایق شنا می کرد چون چهار فرزند، همسرش و برادرش درون قایق بودند. در این حین من فقط تاریکی و موج را که بالای سرم می آمد را می دیدم.با وجود گذشت نزدیک به دو سال ولی هنوز صدای شیون و زاری و تقاضای کمک همراهانم را می شنوم. برایم مانند  کابوسی وحشتناک است که دوست ندارم بهش فکر کنم چون آن تصاویر با همه جزئیات در ذهنم رژه می روند و ناخوآگاه اشک های حسرت سرازیر می شود. دقیقا نمیتوان با هیچ تعداد کلمه ای آن شرایط را توصیف کرد، مگر کسانی که مرگ را از نزدیک لمس کرده باشند.لحظاتی که از نفس کشیدن بیشتر به مرگ نزدیک باشی و هیچ امیدِ زنده ماندنی وجود نداشته باشد. در آن لحظات به این فکر می کردم که، این زندگی برای من فقط ترس و زجر و دلهره بوده و این تراژدی وحشتناک نقطه پایان آن بود. تک به تک تمام تصاویر کودکی و خاطرات از مقابل دیدگان و ذهنم می گذشت. کوهی از دلتنگی ها حمله کرده بودند، از دوران کودکی پر از وحشت دهه ۶۰، از شیون مادر و ضرب و شتم پدر وقتی پاسدارها برای بردن او آمده بودند. از دوران اضطراب و وحشت فعالیت مخفی، از دلتنگی ندیدن دوباره پدر و مادر و عزیزان بعد مدت های طولانی محکومیت به تبعید، تنها کاری که می کردم گریه بود.به مادر و پدرم فکر می کردم که فردا حتما خبر مرگم را از رسانه ها خواهند شنید و حتی جنازه ام را پیدا نخواهند کرد و دیگر تا آخر عمر حسرت به دل خواهند بود. به مادرم نمی گفتم که کی و چه زمانی حرکت می کنیم تا آن شب با خیال راحت بخوابد و دل نگران من نباشد. بعدتر ها مادرم تعریف می کرد که همان شب پدرت خواب دیده که مامورین و مزدوران زیادی تو را تعقیب می کرده اند و تو در حال فرار بوده ای، نصف شب پدرت از خواب پریده است. مادرم می گفت پدرت گفته که احتمالا برای شورش اتفاقی افتاده است.به هر حال اوضاع غریبی بود به شیوه ای که قلم از بیان آن عاجز است.من توانستم به سمت قسمتی از قایق که بیرون مانده بود شنا کنم.گلناز اولین نفری بود که غرق شده بود،گلناز به خاطر اینکه به کازیووه فرزند کوچک اش باید زود زود شیر میداد جلیسقه نجات اش را نبسته بود.بعدا شهرام تعریف می کرد که خیلی آرام بدونه اینکه حرفی بزند و تکانی بخورد، کازیووه که در دستانش بوده را بالا گرفته و خودش به پایین رفته و در چند ثانیه ناپدید شده، شهرام هم گریه می کرد و از من می خواست نجاتش دهم.به شهرام گفتم که او جلیسقه نجات به تن دارد و می تواند روی سطح آب دراز بکشد و هر بار که موج ها می آیند نفسش را حبس کند و بعد از اتمام موج ها دوباره نفس تازه کند و تازه من جلیسقه نجات هم به تن ندارم. در این مدت من به اطراف نگاه کرده بودم و یک نور قرمز که فاصله زیادی با ما داشت را می دیدیم. تشخیص سخت بود که آن نور قرمز کشتی است یا خشکی، به هر رو من به شهرام گفتم من به سمت آن نور قرمز شنا می کنم یا موفق می شوم و می توانم کمک بیاورم یا می میرم. باید انتخاب می کردم چون ماندن در آنجا با آن سرما و فاصله زیادی که تا روشن شدن هوا داشتیم هیچ کدام مان زنده نمی ماندیم. موج ها هر کسی را به سویی برده بود. و تقریبا صداها هی دورترو دورتر می شد. دیگر اثری از قایق هم باقی نمانده بود و کاملا ناپدید شده بود. من در تاریکی شب بدون عینک هایم نمی توانم خوب ببینم. به این دلیل بیشتر صدای گریه و شیون را می شنیدم. به طرف نور قرمز که شبیه یک دَکل بود شنا کردم. نمی دانستم به طرف یونان شنا می کنم یا ترکیه فقط به این فکر می کردم که خودم را به آنجا برسانم و موفق شوم کمک بیاورم. مجبور بودم در حین شنا کردن عینک هایم را در بیاورم و وقتی که برای استراحت و نفس تازه کردن می ایستادم آنها را به چشم بزنم ببینم آیا کمی نزدیک شده ام یا نه!!! ساعات وحشتناکی بود دیگر من از آنها دور شده بودم و هیچ صدایی نمی شنیدم. وحشت از دریا و تاریکی به من هجوم می آورد ولی من سعی می کردم ترس را از خودم دور کنم. بیشترین چیزی که بهش فکر می کردم مادرم و پدرم بود انگار تصویر هایشان جلوی چشمان حک شده بود، به خودم قول می دادم به خاطر آنها هم که شده باید زنده بمانم. بعد از کمی شنا کردن تسیلم شدن در مقابل دریا به من فشار می آورد و یکی دوبار حتی تا آنجا پیش رفتم که خودم را غرق کنم ولی دوباره سعی می کردم شنا کنم. به اضافه اینکه سرنوشت تقریبا ۳۰ نفر دیگر انسان را می توانستم نجات بدهم. لحضات سختی بود. سریع شنا می کردم که زودتر  به آن نور قرمز که دیگر مطمئن شده بودم یک جزیره کوچک است که چهار دورش را آب گرفته برسم. یکی دوبار رگ های پایم نزدیک بود بگیرد که اگر چنین می شد قطعا غرق می شدم چون تجربه رگ گرفتگی را یکی دوبار که در سد سنندج شنا می کردم داشتم و نزدیک بوده غرق شوم ولی چون همراه خودم تیوپ داشتم از غرق شدن نجاتم پیدا می کردم. آن شب من حتی جلیسقه نجات هم نداشتم تا در صورت چنین اتفاقی نجاتم دهد. هر وقت از شنا کردن خسته می شدم و می خواستم استراحتی کنم بدنم از شدت سرما به لرزه می افتاد و مجبور می شدم حرکت کنم. خلاصه اینکه هر چه نزدیکر می شدم امیدوارتر می شدم و سرعتم را بیشتر می کردم. وقتی که دیگه بعد از ساعت ها شنا کردن به جزیره نزدیک شده بودم، یک آتش روشن را نیز می توانستم ببینم. با صدای بلند فریاد میزدم کمک مان کنید.همراه با ترس، سرما، تاریکی و موج های عظیم از این نیز می ترسیدم که یک موجود دریایی به من حمله کند به همین خاطر زمانی که موج های بزرگ می آمدند و مجبور بودم به زیر آب بروم چشم هایم را باز می کردم تا اگر جانوری دریایی دیدم حداقل بتوانم کاری انجام بدم و از خودم دفاع کنم. بهرو من دیگر خیلی نزدیک شده بودم و کسانی که در جزیره بودند صدای من را شنیده بودند و با نور چراغ قوه برای من علامت می زدند. بعدترها فهمیدم که قرار بوده ما هم به آن جزیره بیایم و کسانی که آنجا بودند پناهجویانی بوده اند که قبل از ما سالم به آنجا رسیده بودند.بعدترها وقتی در یک هتل سازمان ملل بودیم یک زن سوریه ای را پیدا کردیم که او آن شب صدای من را شنیده بود و به پلیس یونان خبر داده بود. نزدیک به ۵۰۰ متر مانده بود به ساحل برسم، به اطراف خشکی نگاه می کردم ببینم قایقی چیزی نمی بینم که با آن بتوانم به کمک همراهانم بروم.در این حین از دور یک کشتی گَشت ساحلی را دیدم که چراغ های نورافکن و گردانش روشن بود. مسیرم را تغییر دادم و به جایی خشکی به طرف کشتی شنا کردم. وقتی به نزدیکی کشتی رسیدم به انگیسی فریاد می زدم کمک کمک. آنها با استفاده از نورافکن بزرگ که سطح آب را روشن می کرد من را دیدند. یک تیوپ پلاستیکی به طرف من پرتاب کردند که آن را گرفتم و به کشتی  نزدیک شدم. برای من یک نردبان  پایین انداختند تا با استفاده از آن به بالای کشتی بروم.نردبان را گرفتم و شروع به بالا رفتن از آن کردم، ۱۰ پله ای بالا رفته بودم که پله زیر پایم شکست و با سرعت به داخل آب پرتاب شدم با هر زحمتی بود توانستم دوباره به سطح آب بیایم. دوباره یک نردبان دیگر پایین انداختند که این بار از آن بالا رفتم. نمی توانستم حرف بزنم، زبانم بند آمده بود و فقط گریه می کردم. با انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بودم فقط مسیری را که آمده بودم را نشان دادم. از من سوال کردند چند نفر بودید، چه تعداد کودک همراه شما بود که من فقط گریه می کردم و فریاد میزدم هیبت، گلناز، شهرام، هانا کجا هستید.آنها خواهش می کردند که آرام باشم تا شاید صدای بشنوند. کشتی به سرعت حرکت می کرد و به مسیری که نشان می دادم می رفت. آنها تعداد زیادی نورافکن داشتند که سطح آب را کاملا روشن می کرد. اولین کسانی که دیده شدند ۵ الی ۶ نفر بودند. ۲ نفر از انها دو برادر افغانستانی بودند که به محض بالا آمدن از کشتی همدیگر را در آغوش گرفتیم. برادر کوچکتر که ۱۶ سال سن داشت گفت که کازیووه روی دوش من بود و تا مدتی هم زنده بود و گریه می کرد. ولی بعد از مدتی بدنش سرد شد و فوت کرد، او ادامه داد من نتوانستم کاری بکنم، خیلی تلاش کردم زنده بماند. بهرو یکی یکی هر کدام را گوشه ای پیدا می کردند.شهرام و ریبین جزوه آخر نفرها بودند از آنها سراغ هیبت و هانا را پرسیدم ولی با گریه و زاری  جواب دادند؛ نمیدانیم زنده اند یا نه. دو فروند هلی کوپتر نجات هم مشغول گشت زنی برای پیدا کردن پناهجویان بودند.از جمع ۳۰ نفرِ ما ۱۵ نفر  زنده مانده بودیم. جنازه غرق شدگان را هم که روی آب بودند، جمع آوری کردند.وقتی که به کنار خشکی برگشت. من را صدا زدند و شروع به کتک زدن من کردند، نمی توانستم حرف بزنم و فقط گریه می کردم. آنها می گفتند که من قاچاقچی هستم به این دلیل که توانسته ام تا خشکی شنا کنم!!! حتما کسی که توانسته این فاصله زیاد را شنا کند  راننده قایق یا همان قاچاقچی است اما من بعد از آن فاجعه هیچ چیز برایم معنایی نداشت و مانند دیوانه ها فقط گریه می کردم. در این حین یکی دو نفر از کسانی که با ما بودند و زبان انگلیسی متوجه می شدند، توضیح دادند که از استانبول با آنها بوده ام و من هم جزوه پناهجویان هستم و اتفاقا او جان ما را نجات داده  و قاچاقچی ها با یک قایق تندرو فرار کرده اند. در بین کسانی که غرق شدند و من اطلاع دارم، خانواده هیبت هر ۴ نفر غرق شدند.از خانواده ریبوار فقط لیلا زنده مانده بود و ریبوار، عبدالخالق برادرش و چهار فرزندش غرق شدند.دو کودک ۴ و ۶ ساله یک زوج افغانستانی غرق شده بودند. به گفته خودِ زن افغانستانی او با گرفتن جنازه هیبت که جلیسقه نجات داشته و روی آب مانده بود توانسته بود نجات پیدا کند.دو جوان افغانستانی هم غرق شده بودند. ساعت نزدیک ۸ صبح بود که به جزیره لییروس رسیدم.لیلا تنها مانده بود و هیچ کس از اعضای خانواده اش زنده نمانده بود. لیلا در اثر غم از دست دادن خانواده اش دیوانه شده بود به شیوه ای که فقط به سر و صورت خودش می زد و بچه هایش را صدا می زد. به هر ترتیبی بود توانستیم از لیلا اسم خانواده اش را در کرکوک بپرسیم. از طریق خانواده ریبین که اهل اربیل بود توانستیم با خانواده لیلا ارتباط برقرار کنیم و جریان را برایشان توضیح دهیم. بعد از مدتی لیلا به همراه جنازه خانواده اش به کردستان عراق برگرشت. جنازهای خانواده هیبت هم به مریوان انتقال یافت.در یک مصاحبه که با پلیس آلمان داشتم و از من در مورد وقایع آن شب و عوامل قاچاقچی سوال می کردند؛  در جواب گفتم؛ روزانه در دریای اژه مجموعه ای انسان بیگناه قربانی سیستم نابرابر و جنگ افروزی های قدرت های امپریالیستی می شوند.پیش از مافیای قاچاق انسان باید سرمایه داران انحصارات بزرگ، دولت های امپریالیست و حکومت های ارتجاعی منطقه را دستگیر و محاکمه کرد چون تا زمانی که سرمایه داری، جنگ، نابرابری، دیکتاتوری، تبعیض و فقر وجود داشته باشد مهاجرت و کسانی که مجبورند خانه و کاشانه شان را رها کرده و از جهنمی که برایشان درست کرده اند بگریزند وجود دارند، و در آرزوی زندگی بهتر در اروپا سالانه هزاران نفر در مسیرهای که حکومت ها دور آن حصار کشیده اند و قاچاق محسوب می شوند، قربانی این سیستم ارتجاعی و ناعادلانه می شوند.

 

 شورش کریمی                                                          

 

17/11/2017

 

 

 

  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده

برچسب ها(Tag):

برچسبی برای این خبر وجود ندارد

ارزیابی این خبر

0